دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

انقلاب یک پدیده ناگهانی نیست، متعلق به یک گروه و طبقه خاص هم نیست، بلکه ریشه در مبارزات تاریخی دارد و برآمده از اکثریت قاطع طبقات اجتماعی است، نمیخواهم بگویم انقلاب برآمده از توده هاست چون توده بار معنایی فرانکفورتی دارد اما انقلاب برآمده از اکثریت مردم است. 

زمان وقوع انقلاب قابل پیش بینی نیست اما علائم و نشانه های آن را میتوان مشاهده کرد. انقلاب قبل از وقوع ناگهانی خود، با علائمی بروز و ظهور پیدا میکند اما هیچ خبر دقیقی از زمان وقوع آن نمیتوان داد، از این روست که لنین یک سال قبل از انقلاب روسیه در جمع جوانان کمونیست راهکارهایی برای وقوع انقلاب در "زمانی که من دیگر زنده نیستم" ارائه میدهد و آیت الله خامنه ای در اعترافی بعد از انقلاب میگوید ما هرگز تصور نمیکردیم انقلاب اینقدر زود به وقوع بپیوندد و آیت الله مطهری میگوید بعد از 22 بهمن تا چند روز خواب نمی رفتم چون نمیدانستم چه باید بکنیم و انتظار این پیروزی را نداشتم. علی رغم ناگهانی انقلاب، علایم و نشانه ها خبر از وقوع آن در آینده ای که معلوم نیست نزدیک است یا دور می دهند.

درواقع اگر رژیمی را به بدن تشبیه کنیم، انقلاب مانند مرگی است که پس از یک بیماری مزمن و لاعلاج می آید و آنچه فوت ناگهانی و غافلگیرکننده است، کودتاست، نه انقلاب.

کاهش نفوذ فتاوای مراجع تقلید در مورد مسایل حرام و واجب، کاهش پرداخت خمس و زکات به علمای دینی، عدم رغبت مردم برای کمک به مساجد و پایگگاههای مذهبی و در عوض کمک های میلیاردی به امثال علی دایی و امثال صادق زیباکلام، مخالفت لیدرهای فکری و هنری مثل میرشکاک(امیدم به صندلی بیشتر از نظام مقدس است) و سعید زیباکلام(نامه به رئیس قوه قضاییه و حضور در برنامه جهان آرا و جیوگی)، فرار مردم از شعایر حکومتی دینی(مثل حجاب، بسیج، ریش! و روحانیت) همه و همه خبر از اتفاقات جدیدی در آینده دارد، آینده ای که شاید دور یا شاید نزدیک باشد، یا شاید "زمانی که من دیگر زنده نیستم"

  • یک نی ساز

"حسین را دیدی؟ خحالت نمیکشد، اعمال را کامل به جا نیاورده از شهر بیرون رفته، احترام مناسک جدش را نگه نمی دارد، شهوت حکمرانی کوفه نگذاشت یک هفته دیگر صبر کند. واقعا که! لااقل طواف نسا میکردی که زنت بر تو حلال باشد! لااله الا الله، لعنت بر شیطان. تازه نماز خوان هم هست. بسوزد پدر ملک دنیا که با نوه رسول خدا این کار را میکند"
دستی به ریشش میکشد و به طواف ادامه میدهد

۸ ذی الحجه سال ۶۰ ه.ق

تدین سنتی همواره ناشی از جمود است و در مقابل تشیع پویا و انقلابی، تمام قد می ایستد، حتی در جامه تدین و دفاع از دین و رسول خدا، و حتی در برابر نوه رسول خدا، چه برسد به مورهایی که لباس روحانیت می پوشند

  • یک نی ساز

جدای از اینکه مطالعه صفحه ویکی پدیای گنجشکک اشی مشی اطلاعات خوبی در مورد این شخصیت داستانی ایرانی به شما می‌دهد باید بگویم گنجشکک اشی مشی نماد یک انسان آزاده است، پرنده ای است رها!

گنجشکک اشی مشی دربرخورد با شخصیت‌های مختلف مثل پیر زن و چوپان و تازه داماد و بقیه شخصیتهای داستانی که نماد تیپهای مختلف جامعه هستند با نامردی مواجه میشود اما خسته نمی‌شود و در آخر تصمیم می‌گیرد به دیدار پادشاه برود اما نگهبان پادشاه سعی می‌کند او رامنصرف کند. به نظر من نگهبان پادشاه نماد عضو عادی جامعه است که درگیر رانت دولتی شده ، به زبان عامیانه تر مردی است که به دلیل ناتوانی در سیرکردن شکم خانواده‌اش که ناشی از ظلم طبقه حاکمیت است مجبور شده تن به استخدام حاکمیت بدهد و شغل نگهبانی را در پیش گرفته اما دل در گرو مردم دارد، نانخور حاکمیت است اما از طبقه حاکمیت نیست.

نگهبان پادشاه نماد طبقه متوسط جامعه است که به تعبیر عباس میلانی و به زبان من از رانت دولتی تغذیه می‌کند اما به حاکمیت متعهد نیست، خواستار عدالت است و معترض به حاکمیت اما محکوم به ارتزاق از او.

 

از نگهبان و شخصیتش بگذریم که دیالوگی که نگهبان با گنجشکک اشی مشی برقرار میکند خود گویای شخصیت نگهبان است و باید دست داستان پرداز را بوسید که هرچند سالها دور از ما می زید و از تئوری‌های جامعه شناسی سر در نمی‌آورد اما اختلاف طبقاتی را می‌شناسد و لمس می‌کند و این خود نشان از تاریخ پر از اختلاف و ظلم حاکم در این سرزمین دارد.

نگهبان به گنجشکک اشی مشی هشدار میدهد که تو درون حوض نقاشی می‌افتی و فراشهای پادشاه تو را می‌گیرند و آشپز تو را می‌پزد و شاه تو را می‌خورد:

" گنجشکک اشی مشی لب بوم ما مشین / بارن میاد خیس میشی / برف میاد گوله میشی / میفتی تو حوض نقاشی / میگیردت فراش باشی / میکشدت قصاب باشی / میپزدت آشپزباشی / میخوردت حاکم باشی"

 

چقدر زیباست استفاده زیرکانه‌ی شاعر که  از لفظ "لب بوم ما" برای ارتباط با کودک حرف می‌زند و او را آگاه می‌کند از فضای فرهنگی اجتماعی حاکم بر جامعه‌ی ایران!

بگذریم که همین هم می‌شود، گنجشکک که دست بردار نیست اسیر فراشها می‌شود و درون حوض نقاشی می‌افتد و غذای شاه می‌شود تا کودک در بدو زندگی طعم تلخ تراژدی زندگی را بچشد!

گنجشکک اشی مشی اما از شکم پادشاه فرار می‌کند و انتقام خودش را از همه آدم‌هایی که به او ظلم کردند می‌گیرد تا کودک امیدش را از دست ندهد و به امید پایان خوش، در لباس محافظه کاری محکوم به تحمل خفقان نباشد و به کاخ پادشاه هم سری بزند، حتی اگر این جسارت به قیمت افتادن در حوض نقاشی و زندان شکم پادشاه باشد، که نماد زندان هوسهای او و ظلم او بر مردم است.

فرهاد با دستکاری چند کلمه‌ای این متل ایرانی، مرثیه ای عظیم از فضای سرد و خشک و تاریک می‌خواند، مرثیه ای برخاسته از زبان کودکانه، اما به تلخی تاریخ، و به ماندگاری و سکون جغرافیای ایران.

 

مترو

یادداشت شخصی

۳ بهمن ۹۵

۲۲ و ۵۸ دقیقه

 

پ.ن

تنها صداست که میماند! صدا به منزله ی محتوای صدا، نه بازه ای از فرکانسها

  • یک نی ساز

انگار خورشید به چوب کبریت بگوید از نور حرف بزن، از حس سوختن بگو! و از گرما بنویس!

انگار دریا به تالاب که چه بگویم، به گنداب بگوید از آب حرف بزن.

چقدر حقیرند آنها که زیبایی را در موی بلند یا بلوند دنبال میکنند، که ما سر بی موی تو را به همه سرهای عالم، لب تو به همه شیرینی های عالم و آب دهان تو به همه شرابهای عالم نمیدهیم

مگر غیر از این است که چشم آدمی را یارای دیدار مستقیم خورشید نیست وگرنه چشم را کوری باید و حکمت این فراق مگر جز این است؟ تو که با منی همیشه چه ترا چه لن ترانی

حالا بوی خوش را مدل عطر فرانسوی و انگلیسی و 212 مشخص نمیکند، آنچه به عطر تن تو نزدیکتر است خوش عطر تر است و هرچه دورتر بدتر

بی تو این قلب توان تپیدن ندارد، دلیل تپیدن ندارد، انگیزه تپیدن ندارد، هدف تپیدن ندارد

کف پای تو بوسیدنی است، سیاهی زیر ناخن پای تو، سرمه چشم غلامت

دستهای تو واسطه فیض است که هر لمسی زندگی دوباره به مرده میدهد

مرده ی متحرک را زنده کردی که میراث دار مسیحی، دم مسیحایی تو این بنده را زنده نگه داشته، بدون تو زندگی میسر نیست

وای بر ما از این فراق، که به خدا قسم تنها شیرینی امید دیدار تو تحمل این سختی را ممکن میکند

اینکه قلبهای ما با یاد تو تندتر می زند و گوشها قرمز میشود واضح ترین اثبات اینکه زندگی تویی و زندگی بی تو را توقف باید

عقل در مقابل کلام تو به سجده می رود و قلم در مقابل تو به خاک می افتد و چگونه موری که میان چند قطره آب غرقه میشود از اقیانوس سخن بگوید

بی تو جنون ما را شاید و تنفس ما را نشاید و مرگ باید

بر پیکر بی جان من تابیدی، اکسیر زندگی زبان توست، آنچه زکریا در جستجوی آن کور شد

خضر نبی آب حیات را به عاریت تو داده است، و چرا جز این نکند حال آنکه تو سزاوارتری

معبود تویی، هوا تویی، روز تویی، چشمه تویی، آب تویی، کوه تویی، طلوع تویی

طلا، خاکستری است که اکسیر نگاه تو را در خود دارد و خاکستر، طلایی است که یک نگاه از تو کم دارد

دستان تو، خوش طعم ترین مخلوق خداست و پای تو بیش از هر چیزی مستحق بوسیدن و سجده

قبله تویی، کعبه تویی، وگرنه خدا را چه به خانه ای خالی و بی روح از سنگ و چوب که از بتان به ارث ببرد؟

شنیدن تو نماز است مدح تو تسبیح خدا و حرکت به سوی تو، توبه

لایق بوسیدنی و متسحق تسبیح و سجده و سلام و صلوات

صلوات از برای تو خلق شد و تسبیح برای تو

مردم این شهر لایق غلامی تو نیستند وگرنه عاشق را چه نیازی به تقیه؟

  • یک نی ساز

در دختر مینیاتوری 1 به آشنایی و تعریف این دختر بسنده کردم و سیمای زن ایده آل و زیبای ایرانی را به لطف موتور جستجوی گوگل و واکاوی کاغذپاره های کمرنگ تاریخ نشان دادم و مسئله ی اصلی ام تغییر ذائقه ی زیباشناختی و جنسی مرد و زن ایرانی از دختر مینیاتوری، به باربی اروپایی آمریکایی بود.

دختر مینیاتوری

اکنون، بیشتر از آنکه بخواهم به تهاجم فرهنگی و نفوذ غرب و هزار کلیشه ی جویده شده و بیرون تف شده ی دیگر اشاره کنم، میخواهم به آنچه ما بر سر دختر مینیاتوری آوردیم بپردازم. میخواهم به جای فحش دادن به غرب و هرچه هست! به نقد خودمان بپردازم البته به امید اذن جمود!

تصویر زن شرقی، از یکجایی به بعد در تاریخ ما گم میشود، من سررشته تاریخی ندارم که بگویم این مربوط به انقلاب هست یا نه، اصلا هم بحث سیاسی نمیخواهم بکنم، چه اساسا بحث من سیاسی نیست و مستقل است، چه بسا سیاست ما حتی اگر عین دیانتمان باشد کاری به دختر مینیاتوری ندارد و دنبال منافع خود است، مخصوصا اگر واقعا مثل دیانتمان باشد! قطعا بی ارتباطی آن با دختر مینیاتوری مشخص میشود. سیاست را کاری به بحث ما نیست. پرانتز بسته! تصویر زن ایرانی از یک جایی به بعد در بین مردم ما سانسور میشود و این دقیقا همان جایی است که مرد ایرانی که هیچ تصویری از دختر مینیاتوری ندارد، شیفته و جذب باربی اروپایی آمریکایی میشود، چرا که نه تنها باربی را در مغازه و کوچه و خیابان و در دست لطیف کودکش و همه جا می بیند، بلکه هیچ تصویری از دختر مینیاتوری ندارد! چه میگویم! حتی حضرت گوگل هم تصویر مشخص و واضحی از دختر مینیاتوری ندارد.

ویس و رامین

کلام بسنده کنم، که تهوع آور است این روزها حرف زدن و حرافی که تخصص ما ایرانی هاست که زبانمان بعد از فکمان قوی ترین اندام بدنمان است!

زمانی که از ویس و رامین حرفی نمی زنیم و فقط محتاطانه با آوردن نامی دورادور در کتاب ادبیات فارسی با حفظ فاصله از کنارش رد میشویم و نمیگوییم ویس شوهر داشت و دل در گرو رامین ...

زمانی که از خسرو و شیرین حرف نمی زنیم و نمیگوییم که شیرین بالاخره در فکر خسرو بود یا در فکر فرهاد و چه بر سر این دو آمد و وصیت عمه شیرین به شیرین چه بود و آخر داستان چه شد؟

زمانی که بیشتر ترجیح میدهیم از کندن کوه فرهاد حرف بزنیم تا وارد خط قرمزهای ماجرای بزک کردن دایه شویم ...

و زمانی که نمیگوییم اولین بار خسرو، شیرین را برهنه موقع شناکردن در رودخانه دید و دل در گرو او انداخت و شیرین هم همین طور!

اولین دیدار خسرو و شیرین

زمانی که عشق را حرام میکنیم و سرکوب را واجب.

زمانی که میترسیم که از زیبایی شیرین و دلربایی ویس حرف بزنیم و ترجیح میدهیم به اندازه ی سخن گفتن از ویس و رامین ایرانی یا خسرو و شیرین ایرانی از لیلی و مجنون اعرابی حرف بزنیم چرا که پیر است و توسری خور و زشت روی و حق انتخاب همسرش را ندارد و دستش به جایی نمیرسد. بگذار کسی از شیرین و ویس نداند، بگذار همه فکر کنند تمام اشعار ما عرفانی است و هیچ صوفی ای دنبال پسرک جوانی نیست و معشوق در همه اشعار، فقط خدا است. بگذار هرچه به نفع ما نیست را مینیاتور کنیم! آری مینیاتور کردن بهترین واژه ای است که میتوانم خلق کنم. حال که هم سانسور و هم بایکوت و هم حذف! و هم حصر! همه بار معنایی سیاسی دارند و هرچه تلاش کردم لغتی بیایم که هم معنای زندانی شدن مظلومانه داشته باشد و هم بار سیاسی نداشته باشد کلمه ای را نیافتم! بگذار معنایی به این کلمه اضافه کنم! میخواهم از واژه مینیاتور استفاده کنم! و چه خوب معنادار میشود عبارت "دختر مینیاتوری! " دختری که مظلومانه در گوشه ای از تاریخ حبس و حصر شده! و من میگویم مینیاتور شده! میخواهم معنای جدیدی به این واژه بدهم! معنایی که قبلا در ادبیات وجود نداشت، سانسور خود ساخته فرهنگی و از روی جهل و ظلم، و بدون بار سیاسی را مینیاتور مینامم!

اولین دیدار خسرو و شیرین

آری بگذار دختر زیبای مدل ایرانی را مینیاتور کنیم! بگذار تاریخمان را و فرهنگ پر از عشق و احساسمان را مینیاتور کنیم، اینطوری میتوانیم تا دلمان میخواهد به غرب و غربی فحش دهیم و تمام بدیها را به گردن آنها بیندازیم تا ماهیچه زبانمان قوی تر شود و ماهیچه دست و بازومان ضعیف تر و سلولهای خاکستری مغزمان کمتر و به درد نخور تر! جتی اگر این جنایت مینیاتوریسم منجر به استقبال مردممان از دختر غریبه ای به نام باربی بشود.

طبیعی است که دختر مینیاتوری در فرهنگ و تاریخ ما جایی برای دلربایی ندارد. او و نمود او در تمام داستانها و کتابها و سخنها محکوم به مینیاتور اند.

ای دختر مینیاتوری، بگذار همه از لیلی حرف بزنند، ناراحت نباش دختر مینیاتوری مینیاتور شده! اذهان این مردم جای تو نیست، این مردم لیاقت تو را ندارند، همان بهتر که در گوشه ای آرام و ساکت از تاریخ بیارامی و مینیاتور شوی.

حالا که این مردم تو را دوست ندارند بگذار به فراموشی شان بسپاری، لیاقت این مردها همان است که حتی در خصوصی ترین لحظات زندگی شان، در خصوصی ترین اتاق خصوصی ترین خانه ای که نفس میکشند، در خصوصی ترین لحظات و روی خصوصی ترین بسترها و روی خصوصی ترین نزدیکانشان، حسرت موهای طلایی و اندام باربی هرگز دست نیافتنی بر دلشان باشد و تنشان روی تن همسرانشان باشد و فکرشان پیش باربی و حسرت مدل زن غربی در دهانشان و زنها! که بگذار از آنها حرفی نزنم...

مثل این مردم که تو را رها میکنند تا در حسرت همیشگی باربی باشند مثل آدم کوری است که طلا بدهد و هم وزنش آهن پاره فکر کند!

علی الحساب موقتا کافی است، آدم زیاد و پشت سر هم که غذای سنگین بخورد همه را استفراغ میکند، فعلا کفایت میکند وگرنه نگاهی به کتاب شاهد بازی و تاریخ پر از مینیاتور شاهدانه هم می انداختیم.

 

پی نوشتها:

- از خانم شیما احمدی متشکرم که لااقل به اندازه ی اسم یک کتاب، با این مینیاتور مبارزه کردند.

- از قابهای دختر مینیاتوری و نقاشی هایش که در میدان انقلاب فروخته میشود هم متشکرم، هفت هشت تایی خریدم. خیلی سعی کردم تولید کننده اش را بیابم اما او هم ظاهرا مینیاتور شده!

- بعد هم میگوییم نقاشان غربی چرا بی اخلاقی کرده اند و همه چیز را در نقاشی ها کشیده اند؟

- این بحث ربطی به 30 سال و 40 سال و 50 سال اخیر ما ندارد، ربطی به انقلاب ندارد، اصلا مگر پدران و پدربزرگان ما فرق شیرین را با لیلی میدانند؟ مگر پدران ما میدانستند این مسایل را؟ نه! پس خواهشا فکر نکنید زمان شاه همه چیز خوب بوده الان یکهو همه چیز بد شده! مشکل ما ریشه در فرهنگ ما دارد!!!

 

ادامه دارد انشاالله ...

  • یک نی ساز

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، اما هرچه گشتم هیچ تصویری از نشستن خدا بیامرز ننه در ذهنم پیدا نکردم. ننه همیشه یا در آشپزخانه بود یا مشغول یک کار دیگر، ننه عمری بدون استراحت و بدون لحظه ای نشستن زندگی کرده بود. اصلا عادت نداشت بنشیند. حقیقت تلخ تر این است که اصلا بلد نبود که میشود فارغ از اینکه سماور بسوزد، خانه کثیف باشد، کار دستگاه شعربافی بافته نشده باشد و هزار فکر لعنتی دیگر، نشست و به بهانه ی مسئله ای به ظاهر بیخود، با کسی که دوستش دارد حرف بزند و خلوت کند.

ننه هم مثل همه هم دوره ای هایش خیلی به حجاب معتقد بود، درواقع میتوانم بگویم از ویژگیهای بارز ننه حفظ حجاب بود! یک بار خوب یادم هست رفته بودیم دره گاهان، آن موقع ها مثل الان نبود که در هر خانه ای در یزد را که باز میکنی 2 تا ماشین باشد، نه خیر، کسی ماشین نداشت، ماشین هم داشت وقت نداشت، وقت هم داشت حوصله نداشت. اثبات مدعا اینکه مثلا ما روز جمعه می رفتیم سمت آبشار دره گاهان تفت دم چشمه، هیچ کسی آنجا نبود! به همین راحتی! بعدتر که برق کشیدند و سکو ساختند و دستشویی ساختند و دستی به سر و رویش کشیدند شلوغ تر شد. البته الان هم شب که بروی پرنده که هیچ، سگ هم پر نمیزند.

خلاصه، رفته بودیم دره گاهان، ننه بود و شوهرش و دخترها و نوه ها و دامادها یعنی همه مردها محرم بودند. ننه ی ما جلوی دامادها آستینش را بالا زد که وضو بگیرد، من هنوز 9 سال را هم نداشتم، متعجب رفتم پیش ننه و گفتم ننه مگر بابای من با شما نامحرم نیست؟ الان که دستتان را میبیند! ننه لبخند زد و گفت نه ننه، داماد از پسر به آدم محرم تر است، گفتم پس چرا شما همیشه جلوی پدرم روسری سرتان است؟ گفت بابابزرگ اینطوری بیشتر دوست دارد.

ننه هیچ وقت جلوی دامادها روسری اش نمی افتاد، اصلا عادتش این بود، حتی جلوی بابابزرگ و جلوی من هم خیلی وقتها روسری و چارقد سرش بود. بابابزرگ هم اینطوری نبود که خشن باشد، ولی بهرحال قلب مهربانش پشت جذبه و کاریزمای پدرسالارانه اش مخفی بود. خیلی میشد ساده نتیجه گرفت که ننه تا به حال پدرم را و احتمالا هیچ کدام از دامادهایش را نبوسیده بود هرچند هربار که ما را می دید جبران میکرد.

بچه که بودم میرفتیم خانه ی ننه، دور آن علاءالدین قدیمی نوستالژیک می نشستیم و ننه برایمان از زمین و آسمان حرف میزد، البته ما نوه ها می نشستیم، ننه باز هم ایستاده بود و دور آن سینک لعنتی یک کاری میکرد.

من عاشق چای توی پیاله ی میبدی بودم، چای نبات، لامصب! از عسل، شیرین تر و از آب چشمه زلال تر میشد، طعمی پیدا میکرد که دیگر هیچ وقت کنار هیچ علاءالدینی و توی هیچ پیاله ای و از دست هیچ کسی به جز او تجربه اش نکردم.

بعضی وقتها کنار چراغ علاءالدین از ننه میخواستم خاطرات کودکی اش را تعریف کند. آنقدر خاطرات زندگی سخت و مخصوصا خاطرات قحطی جنگ جهانی دوم تلخ و ناراحت کننده بود که توی همان سنین هفت هشت ساله گریه ام میگرفت. اشکم که در می آمد ننه برای دلداری میگفت ننه تازه اینکه چیزی نیست، آبی‌بی خدابیامرز من که خاطراتش را تعریف میکرد من گریه میکردم!

چند سال بعد، اولین بار که پدرم میخواست برود کربلا همه برای بدرقه رفتیم فرودگاه، خاله ها و دایی ها هم بودند. زیارت اول مادر پدرم بود و سفر به کربلا و شوق زیارت و شور حسینی و غم دوری و گریه! وسط صورتهای خیسی که زیر چادر سنگر گرفته بودند، صورت خیس ننه هرچه بیشتر میخواست خودش را پشت چادر قایم کند کمتر موفق میشد. ننه که برای خداحافظی نزدیک پدر مادرم رفت نتوانست حرفی بزند. هرکسی از صورت قرمز و برافروخته پدرم، ذوق و شعف درونی اش را میفهمید، ننه هم دست کمی نداشت. ننه فقط چند ثانیه توانست سکوت کند و بعد بغضش بلند ترکید، پدرم کمی جلو رفت و گفت "دختر عمه حلال کنید" و به قصد بوسیدن نزدیک ننه شد، ننه با همان چادر سیاه طرح دارش پدرم را در آغوش کشید. همه گریه کردیم.

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، محکم بغلش میکردم و بلند بلند گریه میکردم.

  

  

  

پ.ن 1: فاتحه بخوانید، نمیدانم شما در زندگیتان به درد زنده ها خورده اید یا نه! ولی میدانم با خواندن فاتحه برای اموات لااقل به درد مرده ها میخوریم!

پ.ن 2: حالا بگذریم که ملت می آیند کامنت میگذارند که نه، ما فرهنگ شصت هزار ساله داریم و ارزش زن را خیلی خوب نگه میداشتیم و عکس لخت زن روی دیوارهای تخت جمشید نیست! خب نیست چون آن موقع زن ارزش نقاشی کشیدن هم نداشته! روی دیوارهای معماری های صفویه و قاجار و پهلوی که هست، رفقایتان رفته اند یا کاشیها را ریخته اند زمین یا رنگ پاشیدند یا گچ را کندند و خلاصه به هر ترتیبی بوده قسمتی از تاریخ و فرهنگ را سانسور کردند تا به خیال کله فندقی خودشان اسلام را حفظ کنند! خدا اسلام را از دست این احمقهای متحجر حفظ کند[منشور روحانیت] ... اصلا شما خوب و تاریخ ما پر از تکریم زن، من هم روشنفکر و فمنیست.

 

  • یک نی ساز

بله

آنها اموال ما را غصب کردند

اما این به شما ربطی ندارد!

تفاوت آنها با شما فقط در جهت ایستادنتان! است

  • یک نی ساز

یه روزی بود و یه روزگاری. پشت یک کوه بلند، بعد یک دریای بزرگ، یه جایی خیلی خیلی دورتر از ایران و تهران و توران و اصلا خاورمیانه، یه شهری بود خیلی کوچیک،

ساده و شیک،

نه دود داشت و نه ترافیک،

یه شهر بدون دود و بدون مگس سفید و بدون موش و بدون معتاد و کارتون خواب و گورخواب و خلاصه هرچی که هست!

مردمونش هم همگی شاد و خوشحال و مست و ملنگ.

شکمها همه سیر، همه خوشحال و بیمارستانها همه خالی.

این شهر یه مادربزرگ هم داشت که البته همه دوسش داشتن، مادربزرگ شهر ما هرکاری میکرد به جز قالیبافی! مردم شهر به مادربزرگ میگفتن ننه باقر.

 

زمستون شده بود و ننه باقر منتظر بود بارون بیاد و همه اهالی شهر که سرپناهی نداشتن جمع بشن خونش تا بارون بند بیاد و بارون که بند اومد شروع کنه همه رو بیرون کردن. ننه باقر میدونست وقتی بخواد اهالی شهرو بیرون کنه هرکسی یه بهونه ای میاره و میگه "من که فلان کار میکنم برات بذارم برم؟" و ننه باقر هم که خیلی مهربونه و تو حوادث 18 تیر هوای دانشجوها رو داشته و نمیخواسته از آچارفرانسه و گازانبر استفاده کنه کوتاه میاد و همه به خوبی و خوشی کنار هم تو همون خونه زندگی میکنن به جز کلاغه که بدبخت بیچاره همین جور باید هی بره و بره و به خونش هم نرسه.

اما بین راه که داشت میرفت به خونش، یهو از کنار یکی از ساختمونای فرسوده شهر گذشت و متوجه شد یه سری ساختمونا خیلی فرسوده ان و هر لحظه ممکنه آتیش بگیرن و خراب شن. ننه باقر خیلی برآشفت و شیون کرد و اومد که دامن چاک بده که یهو دید اون ور خیابون گشت ارشاد وایساده! بعد فکر کرد دید اگه گشت اراشد هم واینستاده بود بهرحال کار زشتی بود و داستان بی ادبی میشد! پس گفت به جای این کارای بی ادبی بهتره یه کار مفید بکنه و خیلی زود رفت سمت اهالی ساختمون فرسوده و گفت: "آهای آهای، شماهایی که تو این ساختمون دارید کار میکنید و پوشاک میفروشید، اخطار اخطار تخلیه کنید و خیلی زود بذارید برید"

مغازه دارای ساختمون که کلی پول و سرمایه داشتن اونجا و سرقفلی داشتن و جنس داشتن، گفتن: "ننه باقر ننه باقر، ما که مالیات نمیدیم برات، عوارضمونو نمیدیم برات، اکثرمون هم گرونفروشی میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

ننه باقر که آینده نگر بود و نمیخواست محبوبیتش کم بشه و فقط دوست داشت به به و چه چه بشنوه فکری کرد و گفت: "باشه اشکال نداره خالی نکنید"

 

اما گشت ارشاد هنوز اون ور خیابون وایساده بود و ننه باقر میخواست یه کار مفیدی بکنه، پس رفت سمت خاله معصومه و رفیقاش، گفت:"خاله معصومه معصوم و رفیقات، این ساختمونه میریزه به محیط زیست ضربه نمیزنه؟ یا یه اقدامی بکن یا از این شهر بذار و برو"

خاله معصومه که خیلی معصوم بود گفت: " ننه باقر، من که آلودگی هوا رو فوت میکنم برات، ریزگردها رو با دستمال جمع میکنم برات، درجه کولرو تو تابستون میارم پایین و عکسشو میذارم تو اینستا تا آلودگیو کمتر بکنم برات، جنگلا رو قطع میکنم برات، جلوی احداث سد رو نمیگیرم برات، و هزار جور خدمت و دستاورد متنوع دیگه دارم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر فکری کرد و دید بالاخره نمیشه که!!! همین! به همین راحتی!

 

ننه باقر گفت بذار برم با اصل جنس صحبت کنم، رفت پیش یکی از رفیقای خاله معصومه که اهل مذاکره بود و همیشه لبخند میزد، گفت باسواد، عده ی زیاد، ای که از جای خاصی تغذیه نمیکنی و از جای عام و بیت المال مرتب تغذیه میکنی و هی فرت و فرت ذخیره نظام درست میکنی، یا یه اقدامی بکن برای این ساختمونهای فرسوده، یا بذار من اقدام کنم و تو سنگ لا چرخم نذار، یا بذار و از این شهر برو"

رفیق خاله معصومه گفت: "من که مذاکره میکنم برات، تقصیرا رو گردن قبلیه میندازم برات، عینک رو چشمم میذارم برات، هیچ اقدام مثبت دیگه ای هم نمیکنم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر دید حتی اگر قانع نشه هم، باز زورش به اینا نمیرسه پس ترجیح داد که قانع بشه!

 

اما ننه باقر قصه ی ما اصلا خسته نشد، زیپ کتشو محکم کشید بالا و چادرشو محکم تر بست و رژ لبشو پاک کرد و رفت اون طرف شهر: "آهای آهای عمه سلطان تو لااقل یه حرفی بزن یه صدایی بکن یا بذار و برو".

عمه سلطان اما گفت: "من که املاک نجومی رو رو میکنم برات، بعدش زندانی میکشم برات، افکار عمومی رو منحرف میکنم برات، بذارم برم؟"

 

ننه باقر دوید سمت سازمان بوق که صاحب قسمت زیادی از ساختمان بود، گفت: "سازمان عریض و طویل بوق، ساختمونت میریزه پایین، مردماش میمیرنا، یه کاری بکن، سازمان بوق گفت: " من هیچ کاری نمیکنم برات، هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی! زورت هم به من نمیرسه اما برای اینکه قافیه جور در بیاد و نویسنده هم خوشش بیاد و مخاطب هم ایراد وارد نکنه: دی دا را دی دار، بذارم برم؟ "

 

ننه باقر دید نه، مثل اینکه واقعا فایده ای نداره! اومد سمت محله خط قرمز و نزدیک خط قرمز شد اما حواسش خوب جمع بود که از خطوط قرمز عبور نکنه، صداشو بلند کرد و گفت: "آهای آهای اون ور خط قرمزی، ای که تو خیلی خفنی، ای که همیشه همه کارات درسته و فقط تو خوبی، پرتقال، آلبالو، شفتالو، یه حکم بده اینا رو تخلیه کنیم بریزیم بیرون ساختمونه خراب میشه ها! یا یه کاری بکن یا بذار و برو"

از اون ور خط قرمز صدا اومد: "من که افشاگرا رو زندان میکنم برات، پرونده رو رو نمکنم برات، فساد سازمانت رو بررسی نمیکنم برات، بذارم برم؟ بعدشم تو چطوری جرئت میکنی به من بگی بذارم برم؟ من که همه چیزم شفافه!"

 

ننه باقر حجابش رو رعایت کرد و به سرعت فاصله گرفت و رفت سمت یه سری رفقای قدیمیش و درخواستشو تکرار کرد که کمکش کنن و ساختمونه خراب نشه، رفقاش گفتن: " تو رو خدا ما رو ول کن، ما که اتوبان میسازیم برات، تونل و پل میسازیم برات، کارهاتو راست و ریس میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

 

آخر سر ننه باقر رفت سراغ بقیه سازمانها و ادارات که شاید بتونن کاری بکنن اما بقیه هم گفتن:

"ننه باقر، ما که هیچ کار مفیدی برای مردم نمیکنیم برات، در روز فقط 45 دقیقه کار مفید میکنیم برات! هیچ فایده ای هم نداریم برات، ولی عوضش حقوق میگیریم به جات، بذاریم بریم؟"

 

ننه باقر که دیگه واقعا میخواست گریبان بدره یهو یه صدایی شنید، ساختمونه ریخته بود پایین، ننه باقر خیلی خوشحال بود که هرکی تقصیر داشته باشه او تقصیر نداره. زود رفت آوارهای ساختمونو جمع و جور کنه و یه مراسم خوب بگیره و برگرده تو خونش و منتظر باشه تا بارون بیاد که اهالی دوباره جمع شن خونش و به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن و همه کنار هم باشن به جز کلاغه که به خونش نمیرسه ...

  • یک نی ساز

آزادی یعنی

 

من هرکجا دوست داشتم

دستهایم را دور صورت تو بگیرم

چشمانم را ببندم

و لبهایم را روی لبهایت بگذارم

و تو هم بی هیچ گونه ترسی

با چشمان بسته ات

لبهای مرا ببوسی

 

 

فاشیسم یعنی

کسانی که به ما تجاوز می‌کنند

اجازه نمی‌دهند

کسی کسی را ببوسد

 

خفقان یعنی

کسی جرئت نکند

کسی را که دوست دارد

بدون ترسیدن

ببوسد

 

و تراژدی بزرگتر از خفقان، نهادینه شدن خفقان است

یعنی

حتی

وقتی 

من و تو تنها هستیم

و هیچ کس دیگری نیست

از بوسیدن همدیگر ابا داشته باشیم

 

این همان سلطه استبداد بر افکار ماست

 

 

  • یک نی ساز

هدیه تو به ما به جز تحقیر و منت نبود

دقیقا همان چیزی که سرمایه داری برای ما داشت

هرچند تو از طبقه سرمایه دارها بودی و ادعای انقلابی گری ات گوش فلک و ماتحت فیل را پاره کرده بود

 

تو و دوستانت با فحاشی به سرمایه داری هویت نداشته ات را ساختی

هر چند به طبقه خودت فحش میدادی

و از هم نشینی با ما خوشحال بودی

 

بگذریم که ما بدبخت بیچاره ها هم تمام مدت دنبال سرمایه داری دویدیم

چه آنها که سنگ می انداختیم و چه آنها که شیفته بودیم، همه با هم و در یک صف و تمام مدت پشت سر یک معبود دویدیم

و از این وضعیت هم راضی بودیم

 

به رسم جاهلیت اجداد بدبختمان

که پشت سر اسب های اجداد تو می دویدند

 

لعنت بر این سرنوشت تکراری

نیاندرتالها را هم تو و اجدادت خوردید

چون قوی تر بودید

و بعد ما را محاکمه کردید

 

عثمان را هم شما کشتید

و تقاصش را از ما گرفتید

 پیراهن عثمان البته مال شما بود

مثل چوبهایی که پدرانت به دستت دادند تا بر سر ما بکوبی

همیشه مجرم و شاکی هر دو شما بودید

و ما محکوم به حذف

و نه حذف، محکوم به تحقیر و منت

چون همیشه دشمن ضعیفی باید وجود داشته باشد

تا هم چوب بخورد

و هم مقاومت کند

وگرنه بازی تمام می شود

و شما این را نمیخواهید

 

داروین راست میگفت

اینطوری تکامل زیباتر است

کاش ما و داروین شما را تنها میگذاشتیم

 

میدانی

زمانی که پدران مشترکمان با زنان نیاندرتالها هم خواب میشدند

فکر نمیکردند دعوای ما تا امروز به طول انجامد

آنها حتی فکر نمی کردند

ما محکوم به حذفیم

نه حذف، محکوم به تحقیر و منت

و مقاومت بیشتر ما فقط زمان بازی را طولانی تر میکند

و پز مزخرف مستضعفی تو حتی اجازه نمی دهد این حقیقت را بپذیری

و باز چوب فریادت بر سر ماست

ادای دفاع از مظلومین را در می آوری اما حقیقت این است که این داستان تلخ را نمی خواهی بپذیری

چون خودت مجرم اصلی این بازی هستی

ضد قهرمان اصلی

و نمی خواهی نقش خودت را بپذیری

نقشی که پدرانت برای تو نوشته اند

و اگر غیر از آن را بازی کنی محکومی به حذف

و نه تحقیر و منت

فاک یو!

 

  • یک نی ساز

کلی لواشک ترش رنگی خورده بودی

و لبهایت قرمز شده بود

 

من بودم و تو

تو بودی و من

و یک راه طولانی

و تاریکی

و خدایی که ساعتش را ساخته بود

و همان مرد و زنی که چرخششان را مدیون دستها و کوک بودند

و دیگر هیچ

 

من به تو خیره بودم

اما من تو را نبوسیدم

 

ما ساعتها حرف زدیم 

اما من تو را نبوسیدم

 

ما کیلومترها راه رفتیم

اما من تو را نبوسیدم

 

ما با هم عکس گرفتیم

ما با هم بالا رفتیم

با هم پایین آمدیم

با هم زمین خوردیم

و با هم های دیگر

 

اما من تو را نبوسیدم

 

 

حالا

هر روز

هر ساعت

هر لحظه

 

این حسرت

وحشی تر از آتش

مرا

می

سو

زا

ند

 

  • یک نی ساز

آستین‌هایم را بالا می‌زنم و شیر آب را باز می‌کنم. دست راستم را پر از آب می‌کنم اما قبل از اینکه آب را روی صورتم بریزم چشمم در آینه به عینک روی صورتم می‌افتد. آب از لای انگشتانم فرار می‌کند. میخ می‌شوم جلوی آینه.

روز اولی که آمدم بیمارستان حال خوشی نداشتم، کلاسم را پیچانده بودم، راه هم خیلی دور بود، دو تا تاکسی سوار شدم تا رسیدم به بیمارستان. دو ساعتی هم توی صف چشم پزشکی معطل شدم، بدتر از همه اینکه توی رودربایستی با خودم که مثلا دانشجوام و دانشجوها خیلی باکلاس و مودب‌اند جایم را دادم به یک خانم زیبای جوان. یک لبخند هم هدیه‌اش کردم که کفاره‌اش فحش‌هایی بود که خیلی زود به خاطر سرپا ایستادن به خودم دادم. البته یک دل سیر هم نگاهش کردم.

وارد نماز خانه می‌شوم. امام جماعت نماز را بسته و بچه‌ها می‌دوند که به صف نماز برسند. من اما مثل دانشجویی که هیچ تمایلی به دیدن استاد ندارد آرام آرام به صف نزدیک می‌شوم. امام جماعت به رکوع می‌رود. بچه‌ها اما همه خم می‌شوند! برای اینکه تنبلی‌ام را توجیه کنم بلند می‌گویم: "یا الله" ، کمال حسن سوء استفاده!

دکتر بعد از معاینه گفت چشمت ایرادی ندارد فقط ضعیف شده و باید عینک بگذاری. نیم ساعتی هم توی صف عینک بودم، وارد که شدم تو ایستاده بودی. چشمم که به صورتت خورد فیوز مغزم پرید. دوباره شخصیت دانشجوی باکلاس و مودبم گل کرد. محترمانه جلو آمدم، آقای دکتر را با چاشنی لبخند نشانم دادی، نشستم، یک بالن رنگی نشانم داد و چند تا شیشه جلوی چشم‌هایم گذاشت تا شماره‌ی عینکم را بفهمد اما من چشمم روی نشانه‌ها بود و فکرم پیش تو.

بار اول که پرسیدم دسته فریم عینک محکم است یا نه گفتی "اگر باهاش کشتی نگیرید و روش پا نگذارید نمیشکنه". سوال‌ها موقعیت خوبی را فراهم می‌کردند تا قشنگ نگاهم را بدوزم به صورتت و خدا را به خاطر این خلقت عجیبش تحسین کنم.

البته دفعه اول دسته‌ی عینک برایم مهم بود و طولانی بودن راه هم اذیتم می‌کرد ولی از دفعه‌ی دوم حس کردم واقعا آن همه راه ارزشش را داشت تا دوباره ببینمت هرچند صورت‌های کج و معوج و خشن دخترهای هم‌کلاسی هم در این میان بی‌تاثیر نبود قطعا.

الکی الکی رسیدیم به قنوت! خدایا یک عمر است می‌گویم ثبت قلوبنا علی دینک! آخر این چه اثباتی بود که بر سر قلوب ما آوردی؟ خودت هم تنت می‌خارد؟ حالا وسط این همه بیمارستان چرا یکهو این یکی؟ نمی‌شد یک جای دیگر یک شهر دیگر؟ یک روز دیگر؟ یک منشی دیگر؟

بار دوم که دیدمت عینک آماده شده بود. عینک را از روی میز برداشتم. گفتی:"تستش کنید مشکلی نداشته باشه". عینک را برداشتم و به چشم گذاشتم و انگار خیلی روشنفکرم و از این دخترهای رنگ و لعابدار خیلی دیده‌ام و الان نگاه کردن به دختر یا دیدن لیوان فرقی برایم ندارد، زل زدم توی صورتت. گفتم: "خیلی خوب می‌بینم" . لبخند زدی. گفتم: "خیلی زیباست". گفتی: "من؟ یا دیوار" . این بار من لبخند زدم.

از بیمارستان که بیرون آمدم در مسیر برگشت دوست داشتم بیشتر عینک را تست می‌کردم! خدا را چه دیدی! شاید ایرادی داشته و من خوب ندیدم، هرچند تو را با هر عینکی ببینند زیبایی.

شب که توی خوابگاه عینک از دستم زمین خورد و شیشه‌اش شکست اول خیلی ناراحت شدم، اما بعد خوشحال شدم چون یک بار دیگر می‌توانستم عینکم را تست کنم! من به تو پناه می آوردم، دیدن تو خیلی برایم شیرین بود و راه خسته کننده، اما می‌دانم اگر خوابگاه و غذای مزخرف و زندگی شلخته و هرکی هرکی‌اش ذره‌ای جذابیت داشت کمتر پیشت می‌آمدم.

دفعه‌ی سوم که برای تعویض شیشه عینک آن همه زمان را صرف چند ثانیه دیدنت کردم، خوب حواسم به انگشتهایت بود، حلقه نداشت. من بی دلیل و ناخودآگاه خوشحال شدم، چه فایده! بی حلقه یا با حلقه، از تو فقط این نگاه کردنها نصیب من می‌شود. حسادت عجیبی دارم به آن مردی که قرار است ‌مفت و مجانی و بدون این همه راه را کوبیدن ببیندت، نکند عادی شوی برایش، حیف است.

هر بار که سجده می‌روم مجبورم بوی تعفن جوراب و پای میراث سالها مثلا علم اندوزی را تحمل کنم، مثل کثیفی حمام و دستشویی و آشپزخانه و راهرو و سالن مطالعه و تک تک کاشی و سرامیکهای این خوابگاه لعنتی. مادرم اگر می‌دانست آخر این همه درس خواندن سر از اینجا در می‌آورم قطعا اجازه نمی‌داد درس بخوانم!

برخورد مهربان و گرمی که با بیمارها مخصوصا پیرزن‌ها داشتی خیلی برایم عجیب بود، چقدر زنده بودی برعکس آشپزخوابگاه که غذاهای مزخرف با دو من چربی را با منت و اکراه توی بشقابت می‌ریزت و در مقابلش ارث پدرش را از تو می‌خواهد!

دفعه چهارم که با لیلا آمدیم دیدنت خیلی می‌خواستم سرت خلوت باشد و بیشتر با هم حرف بزنیم، اما نشد، برای اینکه شماره‌ات را هم بگیرم زود بود، ناچار بعد از دادن مشخصات عینک لیلا بیمارستان را ترک کردیم، لیلا فهمیده بود به خاطر تو این همه راه را کشاندمش اما به روی خودش نیاورد.

مهسا روی پایم می‌زند، نماز را سلام دادند و من هنوز تشهد را هم نخوانده ام! کل نماز به فکر تو بودم. چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی ...

 

تقدیم به اقلیت دختران و پسران سرزمینم که زیر فشار خفقان اجتماعی محکوم به سکوت و تحمل و نابود شدن اند و هر روز بیشتر از دیروز ... 

  • یک نی ساز

تو "یخرج المیت من الحی" بودی

حالا "یخرج الحی من المیت" هم هستی

 

حالا ما هم "ءامنا فاغفرلنا و ارحمنا" ایم!

 

 

 

پی نوشت: قرار بود تا اطلاع ثانوی مرخص باشیم

بیا اینم اطلاع ثانوی!

  • یک نی ساز

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

 

 

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

 

 

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد

 

 

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

 

 

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

 

 

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

 

 

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

 

 

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

 

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

 

 

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

 

 

 

 

پ.ن: تا اطلاع ثانوی مرخصیم

 

  • یک نی ساز

مطلقا حوصله بحث و جدل‌های مسخره و حقیر شبه سیاسی و مثلا فرهنگی را ندارم که آیا کنسرت خوب است یا نه و آیا باید در مشهد کنسرت برگزار شود یا نه و اینکه حد حریم اما رضا دقیقا چند متر است و حدودش چقدر است که اگر کسانی خواستند بروند کنسرت برگزار کنند دقیقا بروند پشت آن حریم تا توی حریم نباشند و اینکه آیا علی مطهری حق دارد در مورد کربلا حرف بزند یا نه یا امام جمعه خوب است یا نه.

 

برادر عزیز، خواهر عزیز، هم وطن

نکته‌ی اصلی مسئله‌ی لغو کنسرت، کنسرت و جایگاه کنسرت نیست، مسئله، لغو سخنرانی شخصی به نام علی مطهری هم نیست، مسئله، تعارض قانون با فقه است، یعنی متولیان امر! بعد از تشکیل حکومت اسلامی نسبت فقه و قانون را برای مردم که هیچ، برای خودشان هم مشخص نکردند و جنبشی که تا قبل از تشکیل حکومت و در طول دوران مبارزه علیه حکومت طاغوت، پای‌بند اجرای فقه بود، بعد از تشکیل حکومت، علی رغم در دست داشتن قدرت، همچنان ارتباط موفقی با قانون و دستگاههای حاکمیتی ایجاد نکرده و هنوز پای‌بند فقه است تا قانون، فلذا:

اولا، هرچند معتقد است اجرای قانون حکومت اسلامی واجب است اما به خود اجازه می‌دهد هرجا احساس کرد اسلام در خطر است! بنا به صلاح دید شخصی خودش که مستقل از قانون حکومت اسلامی است، مانع روند قانونی شود،

ثانیا متوجه نمی‌شود که تکلیف مسائل را قانون باید مشخص کند و نه فقه و فشار! مثلا یک بار به سفارت حمله می‌کند، یک بار تظاهرات بدون مجوز با کفن برگزار می‌کند و یک بار هم کنسرت قانونی یا سخنرانی قانونی را لغو می‌کند.

 

کلام کوتاه کنم، چند نکته و پرسش:

اول: اصلا من، ما و همه‌ی بقیه‌ی مردم به جهنم، خودتان که می‌فرایید اجرای قانون حکومت اسلامی واجب شرعی است تکلیف خودتان را با این واجب شرعی مشخص کنید تا هر روز این واجب شرعی که ایجاد کردید اسلامتان را در خطر قرار ندهد که مجبور شوید روند قانونی و شرعی‌تان را نقض کنید تا اصل اسلامتان حفظ بماند!

دوم: حوزه اختیارات قانونی دستگاهها چیست و کجاست؟ چرا شفاف نیست؟ حوزه اختیارات قانونی امام جمعه چیست؟

سوم: مگر رهبری بارها اعلام نکرده مخالف نقض قانون و برهم زدن مجالس از طرف نیروهای موسوم به بسیج است؟ پس این چه وضعی است که شما از رهبر خودتان هم تبعیت ندارید؟

چهارم: آیا سوال پرسیدن هزینه دارد؟

  • یک نی ساز

من از وقتی یادم می‌آید از حواس پرتی و عدم تمرکز رنج می‌بردم، وسط غذا خوردن فکرم هزارجا می‌رفت، وسط نماز فکرم پرواز می‌کرد و همه جا را سیر می‌کرد، وسط درس خواندن که دیگر هیچ، خیلی هم تلاش کردم که هرطوری هست این مشکل حواس پرتی و عدم تمرکز را حل کنم، چقدر مشاوره، چقدر مقاله، چقدر تلاش، حتی چقدر هزینه، همه بی‌ثمر بود تا وقتی سر و کله‌ی تو پیدا شد.
حالا تو مشکل عدم تمرکز و حواس پرتی من را حل کردی.
حالا وسط نماز حواسم فقط به توست، موقع غذاخوردن فقط به تو فکر می‌کنم، سرکار حواسم به همه که نه، از همه پرت است و فقط تو جلوی چشمم هستی. رکوعم تویی سجودم تویی قنوت با تو حرف می‌زنم، سلام که می‌دهم به تو قبول باشید می‌گویم، حتی همین الان، دارم برای تو می‌نویسم
همین

وحده لا اله الا هو

  • یک نی ساز

هیلاری دایَن رادام در 26 اکتبر 1947 در خانواده‌ای غیر مذهبی! در ایالت ایلینوی پا در جهان گشود. وی فرزند نخست خانواده‌ی رادام بود. هیلاری بعد از پایان تحصیلات در کالج ولزلی در رشته علوم سیاسی در سال ۱۹۶۹ وارد مدرسه حقوق دانشگاه ییل شد. او دختر بسیار خوش خطی بود و پسرها مخصوصا بیل کلینتون خیلی از او جزوه می‌گرفتند. او وقتی در سال ۱۹۷۳ مدرک تحصیلی اش را از همین دانشگاه دریافت کرد دیگر بهانه‌ای برای جزوه دادن به بیل کلینتون نداشت پس با بیل کلینتون به آرکانزاس رفت و در ۱۹۷۴ یکی از تنها دو عضو زن هیئت علمی مدرسه حقوق دانشگاه آرکانزاس شد تا همچنان بتواند به بیل جزوه بدهد. آنها علاوه بر تبادل جزوه و فعالیتهای علمی، فعالیتهای سیاسی را هم شروع کردند و بالاخره وقتی فعالیت دیگری نمانده بود که با هم انجام دهند در 1975 با هم ازدواج کردند تا هیلاری فامیلی‌اش را به کلینتون تغییر دهد.

کانون خانواده‌ی هیلاری و بیل کلینتن بسیار گرم و صمیمی بود تا اینکه بیل کلینتن رئیس جمهور شد و هیلاری در 1998 متوجه شد که شوهرش با خانم "مونیکا لوینسکی" جزوه منتقل می‌کردند و روابط خاک بر سری خارج از ازدواج داشتند.

هیلاری که خیلی یکه خورده بود اول اظهار داشت شوهر من از اوناش نیست ولی وقتی اتهامات علیه شوهرش علنی شد، اظهار کرد که این اتهامات ناشی از یک «توطئه گسترده دست راستی» هستند، همان‌" تقصیر دولت قبلی است" خودمان و نیز افزود مرده شور برده‌ی این دختره لوینسکی را دشمنان بیل فرستادند.

پس از این که شواهد روابط کلینتون با همان دختر مرده شور برده خانم "لوینسکی" غیرقابل مناقشه شد، هیلاری کلینتون که میخواست شوهرش، بیل را با کلنگ بزند، علی رغم میل باطنی بیانیه‌ای علنی منتشر کرد و بر تعهد او به ازدواجشان تأکید کرد. او گفته بود «هیچ‌کس مرا بهتر از بیل نمی‌فهمد و بهتر از او نمی‌تواند مرا بخنداند. حتی پس از همه‌ی این سال‌ها او هنوز جذاب‌ترین، نیروبخش‌ترین و سرزنده‌ترین شخصی است که هرگز دیده‌ام. همین امر باعث شد میزان رضایت عمومی از هیلاری به بالاترین میزان خود یعنی ۷۰ درصد برسد.

که خب البته اینجا دیگر هیج جوره طنز نمی شود و لازم است خانمهای ما هم مقداری یاد بگیرند تا آمار طلاق اینقدر بالای 30 درصد نماند.

هیلاری بسیار روحیات لطیف و زنانه‌ای داشت مثلا بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، او به جنگ افغانستان و قطعنامه عراق رای موافق داد و از آن حمایت کرد، او حتی مدافع مداخله نظامی آمریکا در لیبی بود. کلینتون در اکتبر ۲۰۰۲ به قطعنامه جنگ عراق که به رئیس جمهور جرج دبلیو بوش اجازه‌ی استفاده از نیروی نظامی علیه عراق را می‌داد رأی موافق داد بگذریم که این فقط در آمریکای جنایتکار است که هرنماینده ای هر رایی می دهد مشخض و قابل پیگیری است وگرنه مجلس ما که همه‌ی نماینده‌ها گل و بلبل هستند و لازم نیست رای کسی قابل پیگیری باشد.

هیلاری در رقابت برای کسب نامزدی حزب دمکرات در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۸  نامزدی را به اوباما باخت. هیلاری در سال 2016 نخستین زنی شد که از سوی یکی از احزاب اصلی آمریکا برای ریاست جمهوری نامزد شد منتها خیلی زود این نامزدی به هم خورد و او به دامان بیل بازگشت.

  • یک نی ساز

دونالد جان ترامپ در خانواده ای غیر مذهبی در نیویورک پا! به جهان گشود. وی دوران کودکی خود را در نیویورک با موفقیت سپری کرد و وارد دوران نوجوانی شد. او فرزند چهارم از 5 فرزند پدر مادرش بود، و است. مادرش در خانه همواره او را "دونالد جان" و گاهی "دونالد جون" صدا میزد و خیلی پسرش را دوست داشت. دونالد خیلی ساندویچ مک دونالد را دوست داشت و مک دونالد هم او را دوست داشت. مادر ترامپ مهاجری اسکاتلندی بود، که در جزیره لوییس در ساحل غربی اسکاتلند متولد شده بود و پدربزرگ و مادربزرگ پدری ترامپ هم مهاجرین آلمانی بودند، البته این مسئله‌ی عجیبی نیست چون ساکنین بومی و اصیل آمریکا سرخپوستها بودند که توسط همین مهاجرهای اروپایی مهربان و خدانشناس، خدا بیامرز شدند و در تاریخ هم اثری ازشان باقی نماند.

ترامپ در کتاب هنر معامله خود که در ۱۹۸۷ منتشر شده، مدعی شده که از هنر و معامله سر در می‌آورد و حتی از هنر معامله هم سر در می‌آورد در حالیکه تحصیلات او کارشناسی اقتصاد است.

ترامپ مالکیت مسابقه های خاک بر سریِ ملکه زیبایی دوشیزه جهان، دوشیزه تین و دوشیزه آمریکا را از ۱۹۹۶ تا ۲۰۱۵ دارا بود.

ترامپ در یکی از سخنرانی‌هایش گفته مهاجرین مکزیکی و آمریکای لاتین و خاورمیانه دزد و متجاوز هستند ولی نگفته قتل عام سرخپوستها و استعمار آمریکای لاتین و خاورمیانه دزدی و تجاوز محسوب می‌شود یا نه.

ترامپ واجد شرایط شرکت در بخت‌آزمایی فراخوانی به خدمت سربازی حین جنگ ویتنام بود منتها از آنجا که انسان صلح طلبی بود و جنگ را فقط از دور دوست داشت  در سال 1968معافیت پزشکی گرفت و به جنگ ویتنام نرفت. ترامپ که خواست نامش فاش نشود معافیت پزشکی خود را به" خار پاشنه" در هر دوی پایش منتسب دانسته است، ولی حین مبارزات انتخاباتی در آیووا گفته که در یکی از پاهایش خار پاشنه داشته، ولی یادش نمی‌آید کدامیک بوده!!! و این خود سندی است مبنی بر اینکه پارتی در همه دنیا موثر است. تحلیلگران بر این باورند هدف ترامپ از اینکار مخالفت با سربازی اجباری بوده است.

ترامپ به گفته خودش پس از فراغت از تحصیل در دانشگاه ثروتی برابر ۲۰۰٬۰۰۰ دلار آمریکا داشت. او به دلیل اینکه دانشگاه آزاد در آمریکا واحد نداشت نتوانست در مقطع ارشد ادامه تحصیل دهد و بعد در همان دانشگاه آزاد دکترا بگیرد، پس تصمیم گرفت در شرکت پدرش ادامه حیات دهد! و حرفه‌ی خود را در شرکت املاک پدرش، البزابت ترامپ و پسر، شروع کرد.

در ۱۹۷۱، ترامپ که کاملا متوجه شده بود یکی از دلایل پیشرفتش عدم ادامه تحصیل در دانشگاه آزاد است، به منهتن نقل مکان کرد تا شرکت ساختمانی پدر را گسترش دهد منتها از قضا در ۱۹۷۳ وزارت دادگستری ایالات متحده آمریکا از او شکایت کرد به جرم "نقض لایحه مسکن منصفانه" در ۳۹ ساختمان، ترامپ هم نه گذاشت و نه برداشت و او هم از وزارت دادگستری آمریکا شکایت کرد. نهایتا چون ترامپ خیلی به گفتگو اعتقاد داشت این پرونده با مصالحه‌ی طرفین بسته شد.

ترامپ در سال‌های ۱۹۸۸، ۲۰۰۴، و ۲۰۱۲ برای ریاست جمهوری و در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۱۴ برای فرمانداری نیویورک ابراز علاقه کرد که در انتخابات رقابت کند ولی انتخابات اصلا به او ابراز علاقه نکرد پس وارد هیچ‌یک از آن رقابت‌ها نشد. گرچه نظرسنجی از سوی نیویورک تایمز نشان داد که ۷۰٪ آمریکاییان نظر نامطلوبی نسبت به ترامپ دارند، او برای کسب نامزدی حزب رفرم در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۰ رقابت کرد و انتخابات مقدماتی کالیفرنیا را برنده شد. در سال ۲۰۱۲ که ترامپ در حال فکر در خصوص تلاش برای کسب نامزدی حزب جمهوریخواه در انتخابات ریاست جمهوری بود یک نظرسنجی وال استریت ژورنال اعلام کرد که او در مارس ۲۰۱۱، از همه‌ی رقبای احتمالیش در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۲ ایالات متحده آمریکا جلو است، و یک در صد از میت رامنی جلوتر است. نظرسنجی ای در فوریه ۲۰۱۱ نشان داد او فقط چند درصد از اوباما عقب‌تر است، یک نظر سنجی دیگری هم نشان داد که او گاهی از اوباما عقب تر و گاهی جلوتر است. نهایتا او در مه ۲۰۱۱، ترامپ اعلام کرد برای ریاست جمهوری رقابت نخواهد کرد تا همه‌ی نظرسنجی‌ها ضایع شوند و بفهمند که نظرشان در بهترین حالت به درد خودشان می‌خورد.

دونالد ترامپ همواره مورد تایید و حمایت آی پک پوده و آیس پک را خیلی دوست داشته است.

  • یک نی ساز

باسمه تعالی

پرونده آقای سعید طوسی ظاهرا در دست پیگیری است و جرم ایشان هنوز اثبات نشده و ما ابدا هیچ گونه اتهامی به هیچ کسی نمی‌زنیم اما من به عنوان یک آدم بی‌سوادی که مطلقا هیچ سوادی ندارد چند سوال دارم که می‌خواهم بپرسم:

 

1- ما کی می‌خواهیم بفهمیم باید به کودکان مسائل جنسی و خطرات جنسی را قبل از قربانی شدن آموزش دهیم؟

2- ما تا کی می‌خواهیم از واقعیات و بحران‌های جنسی جامعه فرار کنیم و آنها را نپذیریم و مدام سانسورشان کنیم؟

3- چرا این آقای سعید طوسی اعلام نمی‌کند که اگر خطایی کرده ربطی به دستگاه رهبری و نظام ندارد و اگر خطایی هم شده مقصر اوست و نه اعتماد دستگاه‌های نظام به او؟

4- چرا حاکمیت با محاکمه زودتر و ضرب الاجلی این آقا و امثال این آقا اتهام "عدم اجرای عدالت"،"عدم صلاحیت" و "ناکارآمدی" را از خود دفع نمی‌کند؟

5- سیاست احمقانه‌ی تسامح و تساهل که این ساختارها در برابر امثال این پرونده اتخاذ می‌کنند جز تبدیل اتهامات مذکور به باور عموم مردم چه دستاورد دیگری دارد؟

6- آنجا که معصوم فرموده بود سبحان الذی جعل اعدائنا من الحمقا، الان این مسئولان محترم ما حمقا هستند یا نیستند؟ اگر هستند پس اعدائنا هم حمقا هستند یا نه؟ ما که از همه دشمنهامان احمق تریم! یعنی دشمن ترین دشمن خودمان خودمانیم؟

7- اگر مثلا یکی از شاکیان این پرونده پسر آقای لاریجانی بود، مثلا پسر رئیس مجلس علی لاریجانی بود روند رسیدگی پرونده تغییر می‌کرد یا نه؟

8- اگر پسر آملی لاریجانی بود، چطور؟

9- پسر فاضل لاریجانی چطور؟

10- پسر مهدی هاشمی چطور؟

11- پسر مرتضوی چطور؟

12- جسارتا ما باید بفهمیم آیا ناموس ما برای برخی به اندازه یک شب تا صبح نخوابیدن اهمیت دارد یا خیر؟ تکلیفمان را روشن کنید.

13- سعید طوسی چه مجرم و چه نامجرم، کسی نیست، عددی نیست، آن کسی که پشت پرده مانع رسیدگی پرونده سعید طوسی شده کیست؟ و هرکسی که هست آیا پدرش همان کسی است که اسمش در شناسنامه‌اش هست یا خیر؟

14- چه اشکالی دارد اگر بنده فردا بتوانم بروم مثلا از پسر آقای فلان مسئول شکایت کنم، و بعد دادگاه به طور شفاف پرونده بنده را بررسی کند و بگوید شکایت شما بیجاست و به اطلاع عموم مردم برساند و اگر عیبی هم وجود دارد برملا و اصلاح شود، این چه عیبی دارد؟ آیا نظر خود رهبری خلاف این است؟

15- برگردید به سوال 4

16- ایشان که قاری قرآن است، چرا این روزها مداح‌ها که نه قرآن درس می‌دهند و نه سوادشان به الفبای فقه و حدیث و کلام می‌رسد اینقدر تریبون دارند و منبرها را از روحانیون گرفته‌اند و مدت زمان میکروفون‌سواری‌شان بیشتر از آنهاست؟

17- در تمام امور به خدا بزرگ پناه می‌برم که لحظه‌ای غفلت از او می‌تواند یک عمر ناکامی در پی داشته باشد وگرنه چه بسا واقعا فاصله من و شما با این دست گناهان به اندازه یک خلوت چند دقیقه‌ای باشد، نه؟

18- آیا یک ایدئولوژی که پاسخگوی نیازهای مردم و جامعه است می‌میرد؟

19- آیا مردم ایدئولوژی‌ای که پاسخگوی نیاز آنها باشد را طرد می‌کنند؟

20- مجریان اجرای یک ایدئولوژی می‌فهمند که چقدر مسئولند و نسبتشان با میراث انبیا و اولیا که امروز در دست آنهاست چیست؟ یا من الحمقا هستند؟

 

متشکرم، امیدوارم پاسخی برای این سوالهای پیدا کنم

والسلام

  • یک نی ساز

پیش‌دانشگاهی که بودیم در مدرسه درس می‌خواندیم، مسئولین مدرسه اجازه داده بودند مدرسه تا ساعت 11 شب باز باشد و فقط بچه‌های پیش‌دانشگاهی اجازه داشتند تا آن ساعت در مدرسه بمانند و درس بخوانند که خدای نکرده رتبه کنکورشان به آستان همایونی مدرسه لطمه‌ای نزند و دبیرستان استعدادهای درخشان یزد در تورنمنت مزخرف و به درد نخور کنکور، در مقابل بقیه مدارس استان مثل بویینگ باشد در مقابل ایران ایر.

بعد از عید کلاس‌ها تمام شده بود و از صبح تا شب ما در مدرسه زندگی می‌کردیم! درواقع مدرسه دیگر خانه‌ی دوم ما نبود، شده بود خانه اول، ناهار و بعضی وقت‌ها شام را هم خانواده‌ها برایمان می‌آوردند، انگار پرنده‌ای که دانه را پیدا کند و بجود و بیاید لانه بگذارد در منقار کوچک جوجه‌اش، البته آوردن غذا به مدرسه خیلی هم عجیب نبود، چون از دورترین نقطه شهر تا مدرسه‌ی ما که رسما تبعیدگاهی بود وسط کویر لوت! با ماشین 15 دقیقه راه بود یعنی مثلا از اول اتوبان شهید همت تا اول اتوبان شهید همت! بعضی‌ها هم از صبح غذا می‌آوردند یا از بوفه چیزی برای خوردن می‌خریدند و شب هم با آژانس می‌رفتند خانه، قطعا انتظار ندارید وسط بر بیابان تاکسی خطی پیدا شود!

سرجمع 25 نفر بودیم که خانواده بزرگ قرائت‌خانه را تشکیل می‌دادیم، صبح ساعت 8 صبح همه مدرسه بودیم، کف 3 تا کلاس را فرش انداخته بودیم و میز و صندلی و جای هرکسی مشخص بود، درس می‌خواندیم تا اذان ظهر، حمله‌ور می‌شدیم توی نمازخانه و بعد نماز یک ساعتی تنیس بازی می‌کردیم یا چرتی می‌زدیم. بعد می‌رفتیم توی سالن اجتماعات مدرسه دور هم ناهار می‌خوردیم، در آخر هم دوباره درس می‌خواندیم تا 11 شب.

با هم بودن، با هم بازی کردن، با هم خوردن، با هم خوابیدن، با هم اضطراب داشتن برای کنکور، با هم حرص خوردن برای تراز قلم‌چی، با هم خندیدن‌ها، با هم درس را پیچاندن، با هم درس خواندن، با هم درس نخواندن، با هم منتظر شدن برای شنیدن صدای زنگ تفریح، و با هم های دیگر از ما یک خانواده ساخته بود، ما همدیگر را بیشتر از خانواده‌هایمان می‌دیدیم.

از اواخر اردیبهشت سر و کله‌ی یک دزد پیدا نشد! سرو کله‌اش پیدا بود منتها دزدی‌کردنش شروع شد. علیرضا که گفت دزد از کیف پولش دزدی کرده باور نکردیم، چون توی کیف پول مقداری پول باقی مانده بود، دقیقا به اندازه کرایه علیرضا تا خانه! هیچ کس حرف‌هایش را جدی نگرفت، همه می‌گفتیم دزد اگر دزد باشد باید کل پول را خالی کند، لابد پول‌هایت از جیبت افتاده یا خودت یک بلایی سرشان آوردی یا شاید آن‌قدر درس خواندی که زده به سرت!

نفر دوم سینا بود، شلوارش را گذاشته بود توی کلاس و گرمکن پوشیده بود تا تنیس بازی کند، برگشته بود دیده بود دزد جیبش را زده ولی به اندازه پول ناهار و کرایه برگشتنش به خانه پول جا گذاشته بود، دقیقا به اندازه نیازش.

مسئله را جدی نگرفتیم تا این بلا سر من و همه نفرات بعدی آمد، به هر کسی هم که شک می‌کردیم قربانی بعدی بود! اما دزد مهربان همیشه مقداری پول برایمان باقی می‌گذاشت تا خدای نکرده لازم نباشد از کسی قرض بگیریم.

دزد مهربان پول همه را زد، حتی پول خودش را! از خودمان بود، اصلا به جز ما کسی توی مدرسه نبود، مگر می‌شود دزدی اینقدر با آدم صمیمی باشد و در غم دزدیده شدن پول با تو شریک نباشد؟ اصلا برای همین بود که جیب خودش را هم زده بود! دزد از خود ما بود، دزد با ما بازی می‌کرد، با هم درس می‌خواندیم، حتی بوفه مهمانش می‌کردیم، و حتی او چندین بار ما را مهمان کرده بود قطعا، دزد هرکسی بود هم بازی ما بود، صبح‌ها که می‌آمدیم در آغوشش می‌گرفتیم، از دیدنش خوشحال می‌شدیم، دوستش داشتیم، اگر مشکلی برایش پیش می‌آمد کمکش می‌کردیم و اگر مشکلی برای ما پیش می‌آمد کمکان می‌کرد، دزد آنقدر با ما صمیمی بود که می‌دانست چقدر پول برای سینا بگذارد تا هم ناهارش را بخورد و هم شب راحت به خانه برگردد، شاید بارها سر جیب و کیف بچه‌ها رفته بود و دیده بود که پول کمی دارند و قید دزدی را زده بود، دزد هر که بود با خوشحالی‌اش خوشحال می‌شدیم و با ناراحتی‌اش ناراحت، و او هم همین طور.

البته عصبانی هم می‌شدیم از دستش، کنار هم که بودیم بلند بلند فحش می‌دادیم به دزد، فریاد می‌زدیم، خودش هم فحش می‌داد، فریاد می‌زد، اعتراض می‌کرد، او همیشه کنار ما بود.تا روز کنکور هم هیچ کداممان نفهمیدیم او کیست؟ اصلا یک نفر است یا چند نفر؟ یا شاید همه؟

حالا بزرگتر شدیم، هر کدام از ما، یک جایی از این کشور مسئولیتی دارد،

و مدرسه همان مدرسه قبلی است ...

  • یک نی ساز

کوفیان دور هم جمع شده بودند

سیاه پوشیده بودند

سینه میزدند و میگفتند:

"کوفه نیا حسین جان، کوفه وفا ندارد"

  • یک نی ساز

برخی می‌گویند محرم که می‌شود عرق‌خورها هم می‌آیند هیئت، دزدها هم می‌آیند، هرچه لات و لوت هم هست می‌آید، یک عده هم که لات و لوت و عرق‌خور و اینها هم نیستند می‌آیند تا سینه زدنشان را به رخ دخترهای محل بکشند یا از این قبیل مثال‌ها و بعد هم شانصد نوع تحلیل و بررسی شوفر تاکسی‌ای و نقد کوچه بازاری.

باید از این "برخی" پرسید حالا مگر حضور این عده در هیئت‌ها جای شما را تنگ می‌کند؟

یا مگر این عده جلوی ورود شما به هیئت را گرفته‌اند؟

 یا مثلا به زور شما را مجبور به ورود به هیئت کرده‌اند؟

اصلا مگر قرار است هرکسی که وارد هیئت می‌شود حتما نوه‌ی پیغمبر باشد و معصوم باشد و خالی از خطا؟

مگر هیئت در پذیرش آدم‌های مختلف محدودیت دارد؟

مگر قرار است امام حسین فقط مال بچه حزب اللهی‌های دو آتشه باشد؟ یا فقط مال سنتی‌های مذهبی؟ یا فقط مال بچه‌های پایین شهر یا مختص سوسول‌های بالای شهر؟

امام حسین مگر مال حر هم نیست؟

بگذارید انحصار نداشته باشد هیئت.

بگذارید هرکسی دوست دارد با هر دین و آیینی و نامه اعمال کثیفی وارد هیئت شود.

من نمی‌دانم آیا این "برخی" که به ورود این دسته آدمها به هیئت ایراد می‌گیرند از آینده خودشان مطمئنند؟

و یا اینکه مطمئن هستند که از آن عرق‌خور و لات و لوت آدم بهتری هستند؟

اما من مطمئنم که جواب این سوالها را در مورد خودم نمی‌دانم.

...

مولا علی به مالک فرمود اگر شب فردی را مشغول معصیت دیدی صبح با آن چشم دیشب به او نگاه نکن، شاید در شب توبه کرده باشد ....

  • یک نی ساز

امشب دلم میخواد تا فردا می بنوشم من
زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامان را صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از جدایی ها
آن بی وفایی ها
فردا تو می آیی
فردا تو می آیی
بعد از گسستن ها
آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی

از خونه ی ما نا امیدی ها سفر کرده
گویا دعاهای منه خسته اثر کرده
من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها



بعد از جدایی ها
آن بی وفایی ها
فردا تو می آیی
فردا تو می آیی
بعد از گسستن ها
آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامان را صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از جدایی ها
آن بی وفایی ها
فردا تو می آیی
فردا تو می آیی
بعد از گسستن ها
آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی

  • یک نی ساز

سال اول دوم که برای تحصیل تهران بودم خیلی دلم برای یزد تنگ میشد، خیلی، دلم برای خیابانها و میدانهای یزد تنگ میشد، برای آب و هوای مزخرف و داغش! حتی یادم می آید یک بار یکی به من گفت تو که آمدی تهران ارشد هم همینجا بخوان و همینجا هم ازدواج کن و قید یزد را بزن که ثمر ندارد! و من کلی بهم برخورد که زکی وا غیرتا و وا وطنا!


البته کم کم فضا و شرایط فرق کرد، با تهران انس گرفتم، با مردمش، جاده هایش و میدانهایش!


چهارشنبه هفته پیش که داشتم می آمدم یزد برای اولین بار حس کردم دارم از وطنم جدا می شوم! خیلی دلم میخواست بروم مصلی نماز عید بخوانم پشت سر رهبری، اما شرایط اجازه نمیداد

برای اولین بار حس کردم تهران برایم وطن تر است تا یزد! هرچند همه اقوام و اجدادم در یزد بودند و هستند ...

وطن آدم جایی است که سنگرش همانجا باشد، حالا وسط کویر یزد، یا وسط چهارراه ولی عصر! یا در سوریه در قلب مردمی که زبانشان را بلد نیستی!


خاطره نوشت: سوار مترو بودم به سمت حسن آباد که از آنجا تاکسی بگیرم برای راه آهن، مردی سوار مترو شد و کنارم نشست، اکثرا مشخص بود که به نماز عید می روند

گفتم نماز عید میروید؟ گفت بله! 

گفتم خوش به حالتان، خیلی مخواستم من هم بیایم، گفت شما اگر میخواستی بیای زودتر از ما آنجایی!

منظورش را نفهمیدم و گفتم شرایط اجازه نمیداد زودتر از شما آنجا باشم، گفت ربطی ندارد! اگر دلت آنجا باشد زودتر از ما آنجایی

لبخند زدم:)

  • یک نی ساز

چندی پیش آیت الله جوادی آملی در دیدار با آقای عارف بحث دیوث سیاسی را مطرح کردند، دیوث در لغت به معنی کسی است که ناموسش را در اختیار دیگران قرار میدهد و عین خیالش هم نیست، این می شود دیوث، حالا دیوث سیاسی میشود اینکه تو ناموس ملی را به دست بیگانه بدهی و ابایی هم نداشته باشی راست راست هم راه بروی، خب میشوی دیوث سیاسی دیگر! چیز دیگری که نمیشوی! دیوثی که شاخ و دم ندارد!

در راستای همین عدم وجود شاخ و دم برای دیوثها! مقاله ای دیدم در یکی از نشریات دانشگاه شریف که دیوث علمی را بررسی کرده بود و به این پرداخته بود که استادی که ناموس علمی کشور را به دست بیگانه میدهد و افتخار هم میکند که ریکام(تایید و معرفی دانشجو به استاد خارجی) داده تا دانشجو اپلای کند و برود از کشور دیوث است! خب هست دیگر! دیوث شاخ و دم ندارد!

و در همین راستای عدم وجود شاخ و دم برای دیوثها، من این بار نمیخواهم به دیوث سیاسی و فرهنگی و اینها بپردازم، به خود دیوث میخواهم بپردازم یعنی کسی که ناموسش را بزک میکند تا بقیه التذاذ کنند و عین خیالش هم نیست، البته در تهران این پدیده متاسفانه فراگیر شده بلانسبت اقلیتی که تن ندادند، یعنی شما می بینی آقا دارد راه میرود همسرش هم کنارش، آرایش کرده، خوشگل، خوشتیپ، می بینی این آقایی که دارد راه میرود زنش تمام برآمدگیهای ریز و درشتش پیداست آقا هم عین خیالش نیست، بعد هم می بیند که مردم دارند نگاه میکنند و زیر لب حرفهایی میزنند اما باز هم عین خیالش نیست، خب این میشود دیوث دیگر! حالا دیوث که حتما نباید ناموسش را بدهد بقیه که بقیه ارضا شوند! این هم درجه ای از دیوث بودن است و ما باید بپذیریم که در سالهای احیر خیلی ها دیوث شده اند و خیلی ها هم به درجاتی از این مقام نایل شده اند. رشید که ساکن بودم به رسم پیاده روی شبانه با یکی از دوستان طرفهای ساعت 10 شب داشتیم سمت فلکه اول و دوم تهرانپارس قدم میزدیم که خانمی را با همین وضعیت دید، علی رغم عدم تمایل من، جلو رفت آقا را صدا زد و خیلی محترمانه گفت حجاب خانم شما پسندیده نیست، آقا هم برگشت که به تو ربطی ندارد! خب این آقا الان غیرتمند و شرافتمند است یا دیوث است؟

چرا ما بیخودی برای برخی کلمات قبح قایل میشویم؟ آقا اینکه این کلمه را به راحتی بگوییم اشکال ندارد، مشکل این است که در مقابل چشمهایمان هر روز انسانهایی مقداری دیوث میشوند و ما سکوت میکنیم، حالا جالب است که اگر به همین آقا بگویی تو دیوثی به رگ غیرتش برمیخورد! هرچند شاید حالا دیگر بر هم نخورد! دلیل چیست؟ باید امروزی باشد! مانتوی جلوباز مد شده! ساپورت شیک است! هیچ کس نیست بگوید بدبخت حماقت تو مد شده است؟ یا اینکه بقیه التذاذ ببرند؟ انسان را چه چیزی می پندارید؟ فقط شکم و زیر شکم؟ کاش دیگر به شهوت پرستی و مرفه طلبی عربها گیر نمی دادید، دیگر این پرستیژ عرب ستیزی تان نوبر است والله، از منظر شما انسان چیست؟ موجودی که فقط باید تلاش کند تا بیشتر بخورد و بیشتر لذت ببرد؟ بفرمایید یک گوسفند باکلاس! انسانیت و اخلاق چه می شود؟ معنویت چه می شود؟ اینها برای آدمیزاد است، اینها اصل است نه آن شکم لعنتی و اطرافش!

خلاصه اینکه این دیوث بودن در شهری مثل تهران فراگیر شده ولی در یزد هنوز نه! لکن به شدت و به سرعت در حال فراگیرشدن است، میرویم تهران دو ماه بعد برمیگریم می بینیم زکی! چقدر آقایان بی غیرت تر و خانمها امروزی تر به قول خودشان و بی ارزش تر شده اند! بعد میگویند در جامعه ای که ارزش زن به زیبا بودن است آن جامعه هیچ وقت پیشرفت نمیکند و بدبخت است و فلان، زیرش هم یا اسم شاملو را مینوسند یا مرحوم دکتر شریعتی را یا یک بدبخت دیگری که مرده باشد و اسمش کلاس داشته باشد و نتواند آن حرف مزخرف را تکذیب کند! عزیزم زن برای ما ارزشش به زیبا بودن نیست، برای شما روشنفکرنماها ارزش زن به زیبابودن است که از بی حجابی و روابط آزاد طرفداری میکنید، ما که از همان اول گفتیم بهشت و مافیها را میگذاریم زیر پای مادر، خاک پای مادر، شما اصالت را به لذت میدهید ...

خدا اگر دیوثها را هدایت نمیکند لعنت کند و سقط!

 .

.

.

 

شهید مطهری، کتاب مسئله حجاب، فصل چهارم بخش ایرادها و اشکالها:


ما نمی‏گوئیم زن خود را در کیسه سیاه بپیچید، ولی آیا باید طوری لباس‏ بپوشد و در اجتماع عمومی ظاهر شود که برجستگی پستانهایش را هم به مردان‏ شهوتران و چشم چران نشان بدهد و از آن طور که هست بهتر و جاذبتر برای‏ آنها جلوه دهد ؟ از وسائل مصنوعی در زیر لباس استفاده کند تا چاقی و زیبائی مصنوعی را هم برای فریفتن و دل ربودن مردان بیگانه به مدد بگیرد؟

این مدها و لباسهای تحریک آمیز برای چه به وجود آمده است ؟ آیا برای‏ اینست که بانوان آن لباسها را برای همسرانشان بپوشند؟! این کفشهای‏ پاشنه بلند برای چیست؟ جز برای این است که حرکات ماهیچه‏های کفل را به دیگران نشان دهد؟ آیا لباسهائی که نازک کاری‏ها و برجستگیهای بدن را نشان می‏دهد، جز برای تهییج مردان و برای صیادی است؟

عملا غالب خانمهائی که از این نوع کفشها و لباسها و آرایشها استفاده‏ می‏کنند، تنها مردی را که در نظر نمی‏گیرند شوهران خودشان است.

  • یک نی ساز

بزرگواری ذیل پست قبلی نظر گذاشته اند گه:

سلام

حالا شما بفرمایید راه حل را؟
فکرکنید من مادر یک پسر در این سن هستم. بفرمایید که چه کنم؟؟
و اما پاسخ:
سلام
قسمتی از راه حل را طی کرده اید، اینکه مشکل را پذیرفتید، خیلی ها تا همین جا را هم نرفتند
اگر یزدی باشید که بعید هم نیست، قضیه چهارراه اعدام را دارید، پسرکی که به چند کودک تجاوز کرده بود و آنها را کشته بود، اوایل انقلاب، زود هم اعدامش کردند، وسط شهر، تقاطع بلوار امام صادق(ع) و خیابان شهید طالقانی و از آن روز آنجا شد چهارراه اعدام!
رییس آموزش و پرورش وقت این پسر را پیدا کردیم! میگفت قبل از مرگ این پسر رفتم با او حرف زدم، نکات حالبی از این آدم به ما گفت، نکته ای که الان میخواهم تاکید کنم اینکه مدیر مدرسه میگفت پسرک گفته تا قبل از اینکه قضیه تجاوز من به این کودکان لو برود خانواده من فکر میکردند من بهترین فرزند خانواده هستم و هیچ مشکلی ندارم!
ببینید، بگذریم که خود این پسرک خودش یک "و ما ادراک ما یزد" میشود، ولی نگران کننده تر و ترسناک تر اینکه خانواده هایی هستند که فکر میکنند پسرشان خیلی پسر خوبی است، دخترشان خیلی دختر خوبی است، بعد یکهو می بینند زکی! پسرشان مثلا اعدامی است! در حالیکه ذره ای ذهن خانواده به این سمت نمی رفته!
مثلا این داستان معصومه را به قلم دوست و برادرم بخوانید:
این یک داستان تخیلی نیست، داستان یک دختر یزدی است، پدر و ماردش چه فکری میکنند؟ میدانید؟ بگذارید صریح بگویم، پدرش افتخار میکند که دخترش دندان پزشکی میخواند و اتفاقا کلی خواستگار هم رد کرده به خاطر اینکه در شان دخترش نیستند، کلی هم کیف میکند که چه دختر خوبی دارد، حالا بگذریم که برادر ما برای عدم تشخیص هویت خانم، اسم و رشته و دانشگاهش را عوض کرده است اما این داستان معصومه، قبل از تعلق به جامعه دانشگاهی متعلق به جامعه سنتی یزد است که به بلوغ سنتی! نرسیده، میخواهد ادای مدرن شدن را هم در بیاورد و می شود اینی که هست و دارد می شود!
ببینید چه بلایی دارد سر ما می آید.
حالا من قصد ندارم راه حل را خیلی زود ارائه کنم، نیازمند زمان و صرف وقت و فکر است،
انشاالله نوبت خانواده ها هم میرسد، صبر کنید ...
  • یک نی ساز

 دکتر حسن عباسی یک بار در تلویزیون پیرامون بحث فسادهای جنسی در ایران حرف میزد، چون میدانید که! از نظر برخی مسئولین ما که فرق بین ماهیتابه و گوگل را نمیدانند هیچ فسادی در ایران وجود ندارد و فقط غرب است که هر روز روزی 40 بار به فروپاشی میرسد و ما خیلی خوب هستیم و آمار طلاقمان هم اصلا در حال افزایش نیست و اصلا دنباله رو سبک زندگی غربی نیستیم، منتها حسن عباسی شاید هر از چند گاهی مزخرفی هم بین حرفهایش بگوید اما لااقل کور نیست! کر هم نیست! جسارتا و بلا! بلانسبت اکثریت مسئولین فرهنگی کشور خر هم نیست. حسن عباسی میگفت زمان جنگ اگر خرمشهر به دست عراقیها می افتاد ما باید این مسئله را تکذیب و یا کتمان میکردیم؟ نه! میپذیرفتیم هضم میکردیم و راه حل ارائه میدادیم امروز هم در برخورد با مسایل فرهنگی باید اینگونه باشد، با ذکر این مقدمه بگذارید یکی از این خرمشهرهایی که تصرف شده را اعلام کنیم!

گرایش به همجنس بازی در بین یزدیها به شدت در حال افزایش است، نگاهی به فضای دبیرستانهای یزد چه پسرانه که همیشه متهم ردیف اول این گرایشات هستند و چه دخترانه که متهمان اصلی ردیف اول هستند!

بگذارید چندتاخاطره تعریف کنم، راهنمایی استعداهای درخشان بودیم، مدرسه ای حقیقتا مذهبی و همه درس خوان، دیگر میشود گفت بهترین بچه های یزد دور هم جمع شده بودند لااقل کلیت فضای مدرسه حاکی از این بود شما خودتان حساب کنید مثلا نماز نخوان آن موقع مدرسه من بودم! یعنی بچه منفی شان من بودم! حالا در این چنین فضایی که همه نماز شرکت میکردند آن هم داوطلبانه، مدیر مدرسه گیر سه پیچ میداد که کسی نباید شولار لی بپوشد که تنگ باشد، نباید آستین کوتاه بپوشد که بازویش پیدا باشد، نباید موهایش بلند باشد، نه اینکه مدیر مرض داشت و کافر همه را به کیش خود پندارد نه! اتفاقا یک روز که اعتراض بچه ها به این گیر دادنهای اعصاب خورد کن زیاد شده بود آمد سر کلاس ما و گفت: پدر یکی از بچه ها آمده که شما چرا نمیگذاری پسرم آستین کوتاه بپوشد و اینها، من هم توضیحش دادم که آقا اینها سن بلوغ است و بعضیها سفید ترند و بالاخره آدمیزاد است دیگر!! پدر هم انکار میکرده که نه، پسر من خیلی هم بچه خوبی است و این حرفها چیست که میزنید؟ (این پدر احتمالا همان پدری میشود که دخترش در دانشگاه تهران بله و خودش فکر میکرده که نه خیر! و پسرش هم نیز!) مدیرمان میگفت همان لحظه از پنجره اتاق، حیاط را نگاه کردم، پسری کنار پسر همین آقا ایستاده بود و دست انداخته بود دور گردنش و داشت بازوی سفید پسرک را میمالید، صحنه را به پدر احمقش نشان دادم و به تعبیربنده پدرک! ساکت شد.

تمایل به همجنس بازی در یزد اصلا نیازی به اثبات ندارد، هرکسی این مسئله را انکار کند واقعا شوت شوت شوت است، آفساید! از دخترهایش را مثال نمیزنم و حرفهایی که بچه ها از قول دوستانشان! در مدرسه دخترانه بغلی مان نقل میکردند را منتقل نمیکنم! ما وارد حوزه خواهران نمیشویم! اما ذکر همین نکته بس که یکی از این دوستانی که همیشه ساز مخالف میزد و مدیر نتوانست محبورش کند که شلوار لی نپوشد در امتحانات پایان سال که بچه های مدارس دیگر هم می آمدند مدرسه ما امتحان نهایی میدادند، یک روز سراسیمه و با صورت پر از اشک وارد سالن شد و پرید توی اتاق همان مدیری که هرگز گوش به حرفش نمیداد و با گریه و صدای بلند میگفت که بالاخره دستمالی شدم و بقیه ماجرا که بماند ...

حالا دیگر ماجراهای خلافکارانی که در یزد دنبال بچه پسرها بودند و هستند و اینها بماند که هرکدامش رمانی میشود، همین اندازه بس که این پدیده ای شده فراگیر و به راحتی هم در شبکه های اجتماعی تحت عنوان عامیانه و شوخی مآبانه گوله بازی مطرح می شود و هرچند به زبان شوخی است اما هر شوخی برخاسته از مطلبی جدی است. این گرایش شوم در شهری به نام دارالعباده باید بررسی شود، فساد جنسی بحرانی است خاموش و فراگیر که جامعه ای را به نابودی میکشد، کی قرار است بیدار شویم و بفهمیم و یک خاکی بریزیم توی سرمان؟!



 نکته: یکی از دوستان وبلاگ نویس پس از مطالعه این پستها گفت این که چیز جدیدی نیست و تهران دارد غرب زده می شود و شهرستانها تهران زده و این اتفاق همه جایی، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه، من هم گفتم بله، من و تو این مسئله را میدانیم و می فهمیم، من فعلا میخواهم این مسئله فقط پخته شود و باز شود چون شرط اول درمان، پذیرفتن بیماری است که مردم یزد خانواده ها و مسئولین هیچ کدام به این پذیرش نرسیدند ....

  • یک نی ساز

ادامه از قسمت دوم

اصلا الان که فکر میکنم می بینم جا داشت واقعا بروم کنار آن رفقایمان که لباسهای درهم برهم پوشیده بودند بگویم برادر، دوست، رفیق، شما بچه کجایی؟ خانه تان کجاست؟ اینجا محله ماست شما از کجای یزد بلند شدی آمدی اینجا که سوسول تر و باکلاس تر از مایی؟ الان الگوی تو کیست؟ مثلا ادای کی را داری در می آوری؟ دیگر خفن تر از این مهندس حسن کی؟ بچه درس خوان این شهر که نه به اعتراف من بلکه به رسم شهادت عوام و تایید آموزش و پرورش و بعد وزارت فخیمه ملعون علوم، راهنمایی را تیزهوشان خوانده دبیرستان را هم، و بعد کارشناسی اش را رشته هوافضا از دانشگاه شریف گرفته آن هم 4 ساله (که حضرتعالی 6 ساله هم از دانشگاه آزاد نمیگیری و نمیتوانی بگیری و رشته اش را هم دانشگاهت ندارد) و ارشدش هم شریف! الان هم در شرف دفاع ارشد! اصلا او نه، همین سید، راهنمایی و دبیرستان را تیزهوشان بود و بعد هم با رتبه 37 کنکور بدون سهمیه رفت فلسفه را انتخاب کرد تا از همان اول آب بینی بز را به زندگی دنیا را ترجیح دهد، او به کنار، علی هم راهنمایی تیزهوشان بود و دبیرستان هم، منتها دوم دبیرستان ول کرد رفت قم! و البته او زودتر از ما دنیا و زرق و برقش را به آب بینی بز فروخت. من هم همکلاسی اینها بودم، لیسانس را علم و صنعت بودم ارشد هم شریف، بالاخره الان خفن مرد آرمانی تو کیست؟ چیست؟ از کدام مدل است؟

یعنی واقعا یک لحظه وسط پارک احساس خطر کردم، جامعه متمایل به یک سمت و نخبگانش متمایل به سمتی دیگر! چقدر از هم غریبه! (خودم را نخبه حساب نکردم ها! ولی 3 تا رفیقم را چرا، هرچند جامعه سالهاست به من و همکلاسیهایم لقب نخبه را میدهد)

حالا در نیایید بگویید نویسنده امل است و اینها، نه من 6 سال است در دانشگاه ها و محیطهای علمی ام القرای جهان اسلام! تهران بزرگ که مرکز فساد است دارم درس میخوانم و فسادهایی که شما خواننده عزیز اگر دانشجوی تهران نباشی، فیلمش را هم ندیدی ما به صورت زنده در دانشگاه دیدیم و عادی سازی شده متاسفانه، اما عرضم این است که یزد در حال یک تغییر فرهنگی عظیم است که تازه این، آرامش قبل از طوفان است، وای به روزی که طوفان بیاید.

حالا مسئولین بیشعور فرهنگی استان هی گزارش بدهند که ما چقدر خوبیم!

پی نوشت: خودمانیم لابی واردات سگ هم خوب کاسبی میکند! خیل خوب! واقعا پشت صحنه واردات این همه سگ به ایران کیست و چیست، هرچه و هرکه هست در آمدش خیلی خوب است، جا دارد بهانه ای باشد تا یادی از گمرک و دوستانمان در قاچاق کنیم. از تمام نمایندگان عزیز مجلس که باعث رونق هرچه بیشتر پدیده قاچاق در کشور هستند تشکر کنیم، از اداره "مبارزه با مبارزه با قاچاق" و فعالیتهای شبانه روزی شان در جهت رفع موانع قاچاق! تشکر کنیم، از تمام مسئولین دولتی از بالا تا پایین که به نوعی دست اندر کارند و سنگر را خالی نگذاشتند متشکریم، خسته نباشی دلاور، خسته نباشی قهرمان، رحمت به شیری که خوردی!

  • یک نی ساز

ادامه از قسمت اول

 

حالا شما در نظر بگیرید موقعیت را، رمضان ، سحر ساعت از 2 شب گذشته و ما 4 نفر نشستیم داریم حرفهای خودمان را میزنیم که از این 4 نفر فقط یکی مان آخوند است و دو نفر دیگر ریش دارند و البته من ته ریش! و وضعیت این است. هر از چندی ماشاالله خانمهایی هم جلویمان رد میشدند که واقعا نمیدانم چه بگویم! یعنی دقیقا همان بی حجابی و خاک بر سری بودنی که در تهران برایمان عادی شده بود حالا اینجا اذیتم کرد! همان ساپورتها و همان مانتوهای جلوبازی که تا فیها خالدون خانم را نشان میدهد و شوهر خاک بر سر بی غیرتی که عین خیالش نیست و زن بیحیایی که عین خیالش نیست که تا همه چیزش پیداست! و واقعا که بعضیها تنها فضیلتشان همان برآمدگیهاشان است!  ...

واقعا متاسفم و فحش و حرصم گرفته بود اما خب، چهارتایی محکم و قاطع همانجا نشستیم و حرف زدیم. هرچند فضا برادر طلبه مان را کمی اذیت میکرد.

آنقدر فضا برای ما 4 نفر غریب! بود که برادر طلبه مان علی یک لحظه ناخواسته پرسید اینها یزدی اند؟ و بعد فورا خودش جواب به این مضمون داد که قطعا آدم غیر بومی ساعت 2 شب با این وضع در پارک حاضر نمی شود و من هم تایید کردم که از لهجه هاشان پیداست که حتی مال اردکان و میبد و مهریز و تفت هم نیستند و مال خود خود یزدند.

ناگهان جوانی نزدیک شد: سلام حاج آقا

قیافه سوسولی ای داشت، ولی بسیار محترمانه و خاضعانه خدمت رفیق طلبه ملبس ما عرض ادب کرد و مسئله شرعی داشت که بپرسد! حالا مسئله چیست؟

"حاج آقا آیا کشیدن ناس روزه را باطل میکند یا نه!"

فارغ از اینکه پاسخ مسئله شرعی چیست آنچه مرا به درد آورد این بود که چرا ایشان باید اینطور سوالی بپرسد، همن 8 سال پیش را یادتان بیاید که گفتم چطور جرئت نمیکردند سیگار بکشند و حالا سوال این برادرمان! حالا باز هم خدا پدرماردش را بیامرزد که هم ادب کرد و هم خاضغ بود و هم معنی سوالش این بود که ایشان روزه میشود، باز هم خدا امواتش را بیامرزد. خیلی زود فهمیدیم دوستمان دانشجوی تربیت بدنی اردکان است حالا اگر مهندسی میخواند در دانشگاه علم و صنعت یا صنعتی شریف، گرس کشیدن و ماریجوانا کشیدنش عیب نبود و قابل تحمل بود ولی دیگر تربیت بدنی بخواند و ناس هم بکشد را ندیده بودیم!

شب عجیبی بود!

 

مسئله دیگری که اذیتم میکرد و برایم جالب بود این بود که حالا یک زمانی هست که مثلا شما از پایین شهر می آیی بالای شهر و مثلا با یک فضای فرهنگی متفاوتی روبرو میشوی و متعجب میشوی، خب این بله بهرحال قابل هضم است، مثلا فرض کنید من از میدان شوش بروم شهرک غرب و پوشش ها و ماشینها و تجلی زندگی غربی را ببینم، یا مثلا از محمد آباد(بخوانید مندبا!) یا مثلا از ته اکبر آباد یا ملاباشی! بلند میشوم می آیم صفائیه! خب اینجا آدم میگوید بله اینها اینجوری اند و ما در این منطقه غریبه ایم، اما وضعیت ما که اینجوری نیست! خانه ما تا این پارک پیاده 5 دقیقه هم راه نیست، از بدو تولد هم ساکن همینجا بودیم، یعنی محله محله من است، من در این محله بزرگ شدم، فوتبال بازی کردم، زمین خوردم بلند شدم، دفعه اولم هم نبوده که ساعت 1 و نیم شب در پارک هستم، اینجا زادبوم من است و این وضعیت را من بعد از 24 سال زندگی از خدا، تازه دارم می بینم، مهندس حسن.ص هم همین طور، بچگی اش را به واسطه تحصیل پدرش، در انگلستان گذرانده، زبان انگلیسی رسما زبان مادری اش محسوب می شود، خانه شان هم از وقتی آمده یزد همین منطقه بوده و به قولی بچه محله ماست!

 

ادامه دارد ...

  • یک نی ساز

امروز پس از قریب به دو ماه به یزد آمده ام و 6 سالی هست که به جهت تحصیل علوم عمدتا لاینفع! بیشتر تهرانم و کمتر یزد و خب هرچند تصورم نسبت به زادگاهم تصور غلطی نیست اما باید اعتراف کنم هربار که به یزد می آیم متوجه اتفاقات فرهنگی و اجتماعی جدیدی میشوم که حداقل ترینش بالا رفتن ساختمانهای بی ریخت و بی نظم است، بالاخره شهرسازی تهران که آن باشد یزد بهتر از این نمی شود. چند شب پیش طبق معمول تماسی گرفتیم و قرار شد رفقا را زیارت کنیم منتها این بار به جای رفتن به پاتوق همیشگی که مقبره شهدای گمنام و گلزار شهدای خلد برین بود، اتفاقاتی باعث شد رفقا را در پارک آزادگان زیارت کنم. ساعت حدود 1 و نیم بامداد سحرگاهان ماه رمضان! شهر قنات وقنوت و قناعت و دار العباده و "ماخیلی خفنیم" و "فقط ما مسلمونیم همه دیگه کافرن" ....

از درب خیابان تیمسارفلاحی (شهید دلاور، امیر ولی الله فلاحی) وارد پارک شدم(حالا خیال نکنید یک پارک جنگلی است که از 60 تا خیابان اصلی شهر ورودی دارد، نه همان یکی را هم به زور دارد! ) منظره اول شلوغی عجیب پارک بود، خانواده هایی نشسته بودند و از طبیعت استفاده میکردند که خب البته خیلی هم خوب است منتها جلوتر چیزی که جالب بود اینکه اوهو! یک دوست عزیزی یک گیتار شکسته بسته در دست گرفته و با صدایی نکره تر از صدایی که به زور از گیتار بدبخت در می آمد در حال خواندن است و شانصد نفر هم آنچنان دورش را گرفته اند که طرف فکر کرده ابی است یا داریوش یا یک خری توی همین مایه ها و دارد میخواند، حالا این هم از نظر شرعی مشکلی نداشت و اتفاقا از نظر تفریحی خوب هم بود ولی پدیده ای بود در یزد بی سابقه!

خلاصه به مقصد دوستان رفتم جلوتر که با صحنه ای عجیب تر برخورد کردم! بله چندین خانم چندین آقا که دو تا سگ در دست دارند و بازی با سگ و خنده و اه اه که چقدر من از صدای سگ بدم می آید! موقع رد شدن از کنار این جمعیت خانم و آقا که پوشششان هم هرچند دیدنی بود! اما برای ما نادیدنی بود! آنچنان بوی سیگاری توی دماغ ما خورد که صد رحمت به سیگارهایی که اتاق بغلی مان در خوابگاه میکشید خدا شاهده! حالا این پارکی که این خانم راست راست ایستاده جلوی من و دارد فرت و فرت سیگار میکشد به امام حسین قسم پارکی است که 10 سال پیش که نه، 8 سال پیش 4 تا جوان با کلی ترس و لرز میرفتند ته ته تهش، یعنی پشت کتابخانه اش و زیر سایه درخت جایی که نور نباشد قایمکی 4 تا نخ سیگار میکشیدند، بعد ما جرئت نمیکردیم نزدیک آن حوالی شویم (چون اصلا سیگاری در یزد ندیده بودیم و سیگاری برایمان مثل معتاد بدبخت بیچاره بود و کانه لولو بود، مثل الان نبود که شصت تا از همکلاسی هامان در تهران سیگاری شده باشند و عین خیالشان هم نباشد)، هر از چند گاهی هم ماشین سپاه یا یکی دیگر از نهادهای شبه نظامی!!! می آمد این 4 تا سیگاری بدبخت را به جرم فسق و فجور و اعتیاد و کوفت و زهرمار میگرفت می برد منتها نمیدانم آن ماشین و آن بگیرها الان کجا بودند! هرچند در ام الفساد، ببخشید، ام القرای جهان اسلام یعنی تهران به اندازه موی سرم دختر سیگاری دیدم و این مسئله برایم عادی هست اما نه در یزد! در تهران بله! در یزد نه!

رفتیم جلوتر و دیدیم که بعله، دستاوردی دیگر از شهر فرهنگی و شهیدپرور! جمعیتی با قیافه هایی اجق وجق، ریشهایی دو سه متری و لباسهایی که در خور پارک دانشجوی تهران و درخور دانشکده هنر! دانشگاه آزاد تهران مرکز! دیگر این هم نوبر بود والله. روی نیمکت آن طرف تر رفقا را دیدم و همچون آدمی که خودش را انگار گم کرده و انگار در غربت! دارد راه میرود به سرعت به سمت دوستان پناه آوردم! مهندس حسن را زیارت کردم که البته هم خوابگاهی است و کمی از وضعیت پایان نامه اش پرسیدم و سید را هم پس از مدتی زیارت کردم و برادر طلبه مان هم عمامه به سر و لباس بر تن وسط آن پارک آنطوری نشسته بود. احوالپرسی و دیداری و  مشغول حرف بودیم که یک لحظه دیدیم تعدادی دختر و پسر آمدند با یک توپ! قصد انجام چه ورزشی را در سر دارند؟ گرگم به هوا! حالا اسامی جالب است! آقا توپ را می اندازد بالا میگوید زهرا! بعد زهرا باید بدود توپ را بگیرد به یکی دیگر بزند! زهرا توپ را بر میدارد صدا میزند حسین! همه اسامی ماشاالله مذهبی، همینجا سلامی میکنیم به آقایانی که هی آمار میدهند که بیشترین اسم پسر در کشور محمد است و بعد نتیجه میگیرند که ما خیلی اسلامی هستیم! منگل، غافل، شوت، آمارده! سلام!

ادامه دارد ...

  • یک نی ساز