دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

امروز پس از قریب به دو ماه به یزد آمده ام و 6 سالی هست که به جهت تحصیل علوم عمدتا لاینفع! بیشتر تهرانم و کمتر یزد و خب هرچند تصورم نسبت به زادگاهم تصور غلطی نیست اما باید اعتراف کنم هربار که به یزد می آیم متوجه اتفاقات فرهنگی و اجتماعی جدیدی میشوم که حداقل ترینش بالا رفتن ساختمانهای بی ریخت و بی نظم است، بالاخره شهرسازی تهران که آن باشد یزد بهتر از این نمی شود. چند شب پیش طبق معمول تماسی گرفتیم و قرار شد رفقا را زیارت کنیم منتها این بار به جای رفتن به پاتوق همیشگی که مقبره شهدای گمنام و گلزار شهدای خلد برین بود، اتفاقاتی باعث شد رفقا را در پارک آزادگان زیارت کنم. ساعت حدود 1 و نیم بامداد سحرگاهان ماه رمضان! شهر قنات وقنوت و قناعت و دار العباده و "ماخیلی خفنیم" و "فقط ما مسلمونیم همه دیگه کافرن" ....

از درب خیابان تیمسارفلاحی (شهید دلاور، امیر ولی الله فلاحی) وارد پارک شدم(حالا خیال نکنید یک پارک جنگلی است که از 60 تا خیابان اصلی شهر ورودی دارد، نه همان یکی را هم به زور دارد! ) منظره اول شلوغی عجیب پارک بود، خانواده هایی نشسته بودند و از طبیعت استفاده میکردند که خب البته خیلی هم خوب است منتها جلوتر چیزی که جالب بود اینکه اوهو! یک دوست عزیزی یک گیتار شکسته بسته در دست گرفته و با صدایی نکره تر از صدایی که به زور از گیتار بدبخت در می آمد در حال خواندن است و شانصد نفر هم آنچنان دورش را گرفته اند که طرف فکر کرده ابی است یا داریوش یا یک خری توی همین مایه ها و دارد میخواند، حالا این هم از نظر شرعی مشکلی نداشت و اتفاقا از نظر تفریحی خوب هم بود ولی پدیده ای بود در یزد بی سابقه!

خلاصه به مقصد دوستان رفتم جلوتر که با صحنه ای عجیب تر برخورد کردم! بله چندین خانم چندین آقا که دو تا سگ در دست دارند و بازی با سگ و خنده و اه اه که چقدر من از صدای سگ بدم می آید! موقع رد شدن از کنار این جمعیت خانم و آقا که پوشششان هم هرچند دیدنی بود! اما برای ما نادیدنی بود! آنچنان بوی سیگاری توی دماغ ما خورد که صد رحمت به سیگارهایی که اتاق بغلی مان در خوابگاه میکشید خدا شاهده! حالا این پارکی که این خانم راست راست ایستاده جلوی من و دارد فرت و فرت سیگار میکشد به امام حسین قسم پارکی است که 10 سال پیش که نه، 8 سال پیش 4 تا جوان با کلی ترس و لرز میرفتند ته ته تهش، یعنی پشت کتابخانه اش و زیر سایه درخت جایی که نور نباشد قایمکی 4 تا نخ سیگار میکشیدند، بعد ما جرئت نمیکردیم نزدیک آن حوالی شویم (چون اصلا سیگاری در یزد ندیده بودیم و سیگاری برایمان مثل معتاد بدبخت بیچاره بود و کانه لولو بود، مثل الان نبود که شصت تا از همکلاسی هامان در تهران سیگاری شده باشند و عین خیالشان هم نباشد)، هر از چند گاهی هم ماشین سپاه یا یکی دیگر از نهادهای شبه نظامی!!! می آمد این 4 تا سیگاری بدبخت را به جرم فسق و فجور و اعتیاد و کوفت و زهرمار میگرفت می برد منتها نمیدانم آن ماشین و آن بگیرها الان کجا بودند! هرچند در ام الفساد، ببخشید، ام القرای جهان اسلام یعنی تهران به اندازه موی سرم دختر سیگاری دیدم و این مسئله برایم عادی هست اما نه در یزد! در تهران بله! در یزد نه!

رفتیم جلوتر و دیدیم که بعله، دستاوردی دیگر از شهر فرهنگی و شهیدپرور! جمعیتی با قیافه هایی اجق وجق، ریشهایی دو سه متری و لباسهایی که در خور پارک دانشجوی تهران و درخور دانشکده هنر! دانشگاه آزاد تهران مرکز! دیگر این هم نوبر بود والله. روی نیمکت آن طرف تر رفقا را دیدم و همچون آدمی که خودش را انگار گم کرده و انگار در غربت! دارد راه میرود به سرعت به سمت دوستان پناه آوردم! مهندس حسن را زیارت کردم که البته هم خوابگاهی است و کمی از وضعیت پایان نامه اش پرسیدم و سید را هم پس از مدتی زیارت کردم و برادر طلبه مان هم عمامه به سر و لباس بر تن وسط آن پارک آنطوری نشسته بود. احوالپرسی و دیداری و  مشغول حرف بودیم که یک لحظه دیدیم تعدادی دختر و پسر آمدند با یک توپ! قصد انجام چه ورزشی را در سر دارند؟ گرگم به هوا! حالا اسامی جالب است! آقا توپ را می اندازد بالا میگوید زهرا! بعد زهرا باید بدود توپ را بگیرد به یکی دیگر بزند! زهرا توپ را بر میدارد صدا میزند حسین! همه اسامی ماشاالله مذهبی، همینجا سلامی میکنیم به آقایانی که هی آمار میدهند که بیشترین اسم پسر در کشور محمد است و بعد نتیجه میگیرند که ما خیلی اسلامی هستیم! منگل، غافل، شوت، آمارده! سلام!

ادامه دارد ...

نظرات (۴)

در یک کلام میتونم اینجور بگم که شما به اختلاف عقاید و آراء اعتقاد ندارید . یعنی شما اخلاقت جوری هست که اگه مثلا شاه میشدی ُ میزدی از دم همه این مانتویی ها و سابورت بوش ها رو از دم گردنشونو بزنن .
خب برادر من اینها هم هموطن ما هستند . کی گفته شما حق داری بیشتر از اونها اظهار نظر کنی ؟
والا من خودم از این قرتی مرتی بازی ها بدم میاد و دوست دارم هم مرد و هم زن سنگین و رنگین به قول قدیمی ها باشن .
ولی نمیشه که مردم رو کشت که چرا سابورت میبوشن . شما چه بخواهی و چه نخواهی جامعه و احتمالا کل دنیا به همین سمت دارن بیش میرن .
یزد که فقط مال شما نیست که همه مردم یزد اونجوری که شما دوست داری لباس ببوشند و اونجوری که شما میخوای رفتار کنن . 
شما فکر میکنی چون مدرسه تیزهوشان درس خوندی و چون دانشگاه شریف فوق گرفتی حالا باید کل مردم یزد گوش به فرمان شما باشند ؟
ی کم عینکتو از نوک بینی ات بیار بالاتر تا کل مردم رو ببینی . اینجور اگر بخوای رفتار کنی که به زودی مریض میشی .
شما هنوز متوجه نشدی که جامعه ایران در مسیر یک تحول هست و خود مردم این تحول رو میخوان و با هیچ زوری هم نمیشه جلو مردم ایستاد . ممکنه روندشو کند کنن ُ ولی متوقف نمیشه .
حالا فکر میکنی مثلا ما هم ناراحت نمیشیم که ی دختر فلان لباسی رو تو یزد بوشیده و داره راه میره ؟ ناراحت میشیم . ولی حق نداریم بهش بی احترامی کنیم یا خدای نکرده کتکش بزنیم یا مثل شما به فحش بکشیمش .
ما هم باید برای زندی مردم احترام قاپل بشیم . همونقدری که شما حق داری زنده باشی ُ اون دختر هم حق داره . مگه اینها خارجی هستند و اجازه اقامت ندارن که شما این حرفا رو میزنی ؟
bebakhshid harfe p ro nemitonestam type konam . be jash b neveshtam
پاسخ:
کی گفته من به این ساپورت پوش ها توهین کردم؟
اینها خواهران من هستند
لطفا بگید از کجای متن من این برداشت غلط رو کردید تا من اونجا رو اصلاح کنم
برداشتتون غلطه

من کی گفتم همه اونجور که من میگم باید لباس بپوشند؟ اصلا شما حرف من رو نفهمیدید، من دارم از یک تغغیر بزرگ که شروع یا ادامه یک بحرانه حرف میزنم
مسئله  و منظورم به این کوچکی که شما برداشت کردید نیست

اصلا نمیفهمم چی نوشتید! فکر کنم نظر رو برای یک مطلب دیگه نوشتید!
به نظر من شما خود شما و افکار به شدت خطرناکتون عامل این سبک اتفاقات و گم شدن فرهنگ شدید. شما تمام متنتان بوی قضاوت های تند میدهد که باید شرمسار باشید.مطمئنم نظرم فایده ای ندارد دورادور میدانم کی هستید. ولی با خود فکر کنید (نتیجه ی 30 وخرده ای این بود(تو فکر شما مشکل از دولت سرمایه داری و فلان و فلانه) ولی دقیقا مشکل وجود آدم هایی مثل شماست که به افکارتون کوچک ترین شکی ندارید  و از دریچه ی درک عقاید مختلف وارد نمیشید درست و غلط رو طوری تعریف کردید که به هیج وجه به درست شک نمیکنید. 
دقیقا وبلاگ شما رو دیدم با خودم فکر کردم چند درصد مردم ما مثل شما هستند؟ وای به حالمان (و بعد وجهه شما رو در محیط آکادمیک به یاد میارم کمی آرامش میگیرم !)
فکر میکنم دختران در خانواده هایی با چنین تفکراتی بیشتر اذیت میشوند پس امیدوارم صاحب دختر نشوید.
مشکل ازجایی شروع میشه که به خاطر عقیدتون حاضرید زندگی کس دیگری نابود شه. وگرنه اگر عقیدتون رو صرفا برای خودتون حفظ کنید مشکلی نیست. اما اگر دختر شما راه و شیوه ی دیگری انتخاب کند زندگیش نابود نمیشود؟
پاسخ:
فرق نظر شما با دوستان دیگرتان که فحش میدهند این بود که فحش آنها بعضا رکیک است و توهین صریح دارد ولی شما خیلی محترمانه و اتو کشیده فحش دادید تهمت زدید و خلاصه مزخرف بافتید

شما نگران دختر من نباشید
نگران هزاران دختری باشید که مثل معصومه معصومانه وارد دانشگاه میشوند و بعد از مدت زمان کمی یا بکارت ندارند یا سیکاری شده اند

دیگر اینقدر از روابط پنهان دخترهای همکلاسی شنیده ام و از سیگار کشیدنها یشان دیده ام که حالم از دانشگاه و مد بودن و به روز بودن و تمام این شعارهای دروغ بهم میخورد
  • ...:: بخاری ::...
  • :| اومدم برا خاطره پارک ازادگان قسمت 2 نظر بذارم دیدم غیب شد:|
    پاسخ:
    بلی

    الان ظاهر میشه
    عجب!
    پس ک اینطور
    اوضاع بدترشده ک بهتر نشده...
    فکر کنم خیلی اعصابتون ریخت بهم و به دیدار دوستان نمی ارزید...
    اردکان دیگه از یزد یه قدم عقب تره یعنی اگه یزد تو معقوله بدحجابی داره راه میره,اردکان داره تاتی تاتی میکنه!
    چون ارکان کوچیکتره و محیط بسته تر و چقدر حالم ازین جو بهم میخوره!
    مردم همه از ترس هم چادر سر میکنن!
    تقصیر خودمونم هستا,امر به معروف و نهی از منکر نکردیم
    یعنی جرئتشو نداریم ولی باید میداشتیم و وظیفه دینیمونو انجام میدادیم. ..
    من پنج شنبه اومدم یزد!
    و تقریبا خیلی چرخیدم تو منطقه سه راه شحنه و چهارراه معلم واینا
    دنبال خونه ی دوستم بودم!
    متاسفانه همینجور ک گفتم از خود بیگانگی و بی جنبگی بصورت بالایی نمود داره ,آونهم در منطقه ی تقریبا پایین شهر ک مردم اعتقادات بهتری دارن!
    بگذریم...
    خاطره تان مرا برد به دوران دانشجویی...به دوران تلخی ک دوستانم جلوی خودم رنگ می باختند...
    در وبلاگم خاطره تان را با خاطره ای پاسخ خواهم داد...
    پاسخ:
    سلام

    بازم اینکه مردم همه از ترس هم چادر سر میکنن! خوبه! به شرطی که فسادها نره پشت چادر و تو خونه
    و به شرط اینکه مثل قم نشه که همه مجبورن چادر سر کنن اما عوضش با آرایش صورتشون حبران میکنن

    از خود بیگانگی و بی جنبگی رو خییییییییییییییییییلی خوب اشاره کردید

    خاطره را هم خواندم
    و نظر دادم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی