دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

چارقد

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۷ ب.ظ

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، اما هرچه گشتم هیچ تصویری از نشستن خدا بیامرز ننه در ذهنم پیدا نکردم. ننه همیشه یا در آشپزخانه بود یا مشغول یک کار دیگر، ننه عمری بدون استراحت و بدون لحظه ای نشستن زندگی کرده بود. اصلا عادت نداشت بنشیند. حقیقت تلخ تر این است که اصلا بلد نبود که میشود فارغ از اینکه سماور بسوزد، خانه کثیف باشد، کار دستگاه شعربافی بافته نشده باشد و هزار فکر لعنتی دیگر، نشست و به بهانه ی مسئله ای به ظاهر بیخود، با کسی که دوستش دارد حرف بزند و خلوت کند.

ننه هم مثل همه هم دوره ای هایش خیلی به حجاب معتقد بود، درواقع میتوانم بگویم از ویژگیهای بارز ننه حفظ حجاب بود! یک بار خوب یادم هست رفته بودیم دره گاهان، آن موقع ها مثل الان نبود که در هر خانه ای در یزد را که باز میکنی 2 تا ماشین باشد، نه خیر، کسی ماشین نداشت، ماشین هم داشت وقت نداشت، وقت هم داشت حوصله نداشت. اثبات مدعا اینکه مثلا ما روز جمعه می رفتیم سمت آبشار دره گاهان تفت دم چشمه، هیچ کسی آنجا نبود! به همین راحتی! بعدتر که برق کشیدند و سکو ساختند و دستشویی ساختند و دستی به سر و رویش کشیدند شلوغ تر شد. البته الان هم شب که بروی پرنده که هیچ، سگ هم پر نمیزند.

خلاصه، رفته بودیم دره گاهان، ننه بود و شوهرش و دخترها و نوه ها و دامادها یعنی همه مردها محرم بودند. ننه ی ما جلوی دامادها آستینش را بالا زد که وضو بگیرد، من هنوز 9 سال را هم نداشتم، متعجب رفتم پیش ننه و گفتم ننه مگر بابای من با شما نامحرم نیست؟ الان که دستتان را میبیند! ننه لبخند زد و گفت نه ننه، داماد از پسر به آدم محرم تر است، گفتم پس چرا شما همیشه جلوی پدرم روسری سرتان است؟ گفت بابابزرگ اینطوری بیشتر دوست دارد.

ننه هیچ وقت جلوی دامادها روسری اش نمی افتاد، اصلا عادتش این بود، حتی جلوی بابابزرگ و جلوی من هم خیلی وقتها روسری و چارقد سرش بود. بابابزرگ هم اینطوری نبود که خشن باشد، ولی بهرحال قلب مهربانش پشت جذبه و کاریزمای پدرسالارانه اش مخفی بود. خیلی میشد ساده نتیجه گرفت که ننه تا به حال پدرم را و احتمالا هیچ کدام از دامادهایش را نبوسیده بود هرچند هربار که ما را می دید جبران میکرد.

بچه که بودم میرفتیم خانه ی ننه، دور آن علاءالدین قدیمی نوستالژیک می نشستیم و ننه برایمان از زمین و آسمان حرف میزد، البته ما نوه ها می نشستیم، ننه باز هم ایستاده بود و دور آن سینک لعنتی یک کاری میکرد.

من عاشق چای توی پیاله ی میبدی بودم، چای نبات، لامصب! از عسل، شیرین تر و از آب چشمه زلال تر میشد، طعمی پیدا میکرد که دیگر هیچ وقت کنار هیچ علاءالدینی و توی هیچ پیاله ای و از دست هیچ کسی به جز او تجربه اش نکردم.

بعضی وقتها کنار چراغ علاءالدین از ننه میخواستم خاطرات کودکی اش را تعریف کند. آنقدر خاطرات زندگی سخت و مخصوصا خاطرات قحطی جنگ جهانی دوم تلخ و ناراحت کننده بود که توی همان سنین هفت هشت ساله گریه ام میگرفت. اشکم که در می آمد ننه برای دلداری میگفت ننه تازه اینکه چیزی نیست، آبی‌بی خدابیامرز من که خاطراتش را تعریف میکرد من گریه میکردم!

چند سال بعد، اولین بار که پدرم میخواست برود کربلا همه برای بدرقه رفتیم فرودگاه، خاله ها و دایی ها هم بودند. زیارت اول مادر پدرم بود و سفر به کربلا و شوق زیارت و شور حسینی و غم دوری و گریه! وسط صورتهای خیسی که زیر چادر سنگر گرفته بودند، صورت خیس ننه هرچه بیشتر میخواست خودش را پشت چادر قایم کند کمتر موفق میشد. ننه که برای خداحافظی نزدیک پدر مادرم رفت نتوانست حرفی بزند. هرکسی از صورت قرمز و برافروخته پدرم، ذوق و شعف درونی اش را میفهمید، ننه هم دست کمی نداشت. ننه فقط چند ثانیه توانست سکوت کند و بعد بغضش بلند ترکید، پدرم کمی جلو رفت و گفت "دختر عمه حلال کنید" و به قصد بوسیدن نزدیک ننه شد، ننه با همان چادر سیاه طرح دارش پدرم را در آغوش کشید. همه گریه کردیم.

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، محکم بغلش میکردم و بلند بلند گریه میکردم.

  

  

  

پ.ن 1: فاتحه بخوانید، نمیدانم شما در زندگیتان به درد زنده ها خورده اید یا نه! ولی میدانم با خواندن فاتحه برای اموات لااقل به درد مرده ها میخوریم!

پ.ن 2: حالا بگذریم که ملت می آیند کامنت میگذارند که نه، ما فرهنگ شصت هزار ساله داریم و ارزش زن را خیلی خوب نگه میداشتیم و عکس لخت زن روی دیوارهای تخت جمشید نیست! خب نیست چون آن موقع زن ارزش نقاشی کشیدن هم نداشته! روی دیوارهای معماری های صفویه و قاجار و پهلوی که هست، رفقایتان رفته اند یا کاشیها را ریخته اند زمین یا رنگ پاشیدند یا گچ را کندند و خلاصه به هر ترتیبی بوده قسمتی از تاریخ و فرهنگ را سانسور کردند تا به خیال کله فندقی خودشان اسلام را حفظ کنند! خدا اسلام را از دست این احمقهای متحجر حفظ کند[منشور روحانیت] ... اصلا شما خوب و تاریخ ما پر از تکریم زن، من هم روشنفکر و فمنیست.

 

  • یک نی ساز

نظرات (۵)

اره . منظورم همون پی نوشته
پاسخ:
بروید و بروند منشور روحانیت امام خمینی را بخوانند
تنت میخاره ؟
پاسخ:
منظورت پی نوشته؟

5 نفر قبل از تو هشدار دادن!
حقا و انصافا اگه میخواستم راجع به مادر بزرگم چیزی بنویسم دقیق تر و کامل تر از این نمیشد
خدا رحمتش کنه هم ننه شما رو هم ننه من رو هم...

پ ن ۲ رو نیاز نبود اصلا بگید
زیبایی متن رو از بین برد
پاسخ:
سلام

ممنونم از نقدتون
احتمالا برش دارم
  • ...:: بخاری ::...
  • سلام.
    + خیلی خیلی خدا «ننه» ها را رحمت کند... توی زندگی همه مان کم اند در حال حاضر. به وضوح. an' i mean به وضوح... رابطه شان با «برکت» زندگی، همان جلوای تنتناری است که «تا نخوری ندانی.»

    + چه استدلال بیخودی بود (توضیح اینکه بی خود: بی+خود. یعنی انگار نه تنها به درد نمی خورد بلکه از خود هم شاید نبود احتمالا) اینکه بگوییم چون زن ارزش نقاشی کشیدن در آن موقع نداشته پس نقاشی نکشیدند. اتفاقا ارزش چندانی نداشته ولی نقاشی هم کشیدند! روی دیوار تخت جمشید هم نه که نقش زن نیست. هست اتفاقا. منتهی نقش زن محجبه هست. خیلی هم خوب.
    حالا  چه چیزی این وسط بی+خود است؟ این که نقش و نقوش روی در و دیوار را ربط بدهیم به ارزش داشتن و نداشتن زن، این بی+خود است. زن ارزش داشته یا نداشته، نقشش را می کشیدند روی در و دیوار. وقتهایی محجب (مثل تخت جمشید) و وقت هایی غیر محجب (مثل در  و دیوار دوره صفویه).
    و البته نقل هایی که برای خراب کردن نقش و نگار خانم های غیرمحجب آن دوران روی در و دیوار، خیلی مطمئن کننده نیست؛ با توجه به اینکه خیلی از عکس های آن زمان هنوز هست و مخدوش هم نشده. روی در و دیوار هم که هرچه ترمیم شده دست بیوت معظم له نبوده که هیچ، اتفاقا تیم های مرمت به شدت هم با احتجاب زنان آن موقع مخالف بوده اند. می ماند بسیجی و حزب اللهی و نمیدانم فلان، که رفته باشند و خش انداخته باشند و آب ریخته باشند و فلان.
    که آنها هم نه انقدر اثربخشند که چیزی را تغیر بدهدند و نه این همه پرتعدادند که تاریخ را عوض کنند.

    + زن ایرانی، اصلا کیفش به این است که چارقد سرش باشد که هیچ، آفتاب و مهتاب هم ندیده باشد، آن وقت انقلاب بشود، چهل سال بگذرد، بعد بفهمیم اولین راهپیمایی مشهد برای انقلاب، زنانه بوده.
    این همان زن ایرانی است که توی کتابها که هیچ، توی عکس ها که هیچ، حتی توی حافظه تاریخ هم نمانده.
    امیرخانی، کتاب بیوتن، راوی موقع حرف زدن از عشق ارمیا به آرمیتا گفت «هر زنی، رازی است.»
    زن های ایرانی، با این پیشینه، راز تر اند شاید...

    پاسخ:
    سلام

    ممنون

    این جمله خیلی خوب بود:

    که آنها هم نه انقدر اثربخشند که چیزی را تغیر بدهدند و نه این همه پرتعدادند که تاریخ را عوض کنند.نگاهتون و اطلاعات دقیقتون لایق سپاسگزاریه
    متشکرم

    نه، ما فرهنگ شصت هزار ساله داریم و ارزش زن را خیلی خوب نگه میداشتیم و عکس لخت زن روی دیوارهای تخت جمشید نیست.
    پاسخ:
    :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی