دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

انگار خورشید به چوب کبریت بگوید از نور حرف بزن، از حس سوختن بگو! و از گرما بنویس!

انگار دریا به تالاب که چه بگویم، به گنداب بگوید از آب حرف بزن.

چقدر حقیرند آنها که زیبایی را در موی بلند یا بلوند دنبال میکنند، که ما سر بی موی تو را به همه سرهای عالم، لب تو به همه شیرینی های عالم و آب دهان تو به همه شرابهای عالم نمیدهیم

مگر غیر از این است که چشم آدمی را یارای دیدار مستقیم خورشید نیست وگرنه چشم را کوری باید و حکمت این فراق مگر جز این است؟ تو که با منی همیشه چه ترا چه لن ترانی

حالا بوی خوش را مدل عطر فرانسوی و انگلیسی و 212 مشخص نمیکند، آنچه به عطر تن تو نزدیکتر است خوش عطر تر است و هرچه دورتر بدتر

بی تو این قلب توان تپیدن ندارد، دلیل تپیدن ندارد، انگیزه تپیدن ندارد، هدف تپیدن ندارد

کف پای تو بوسیدنی است، سیاهی زیر ناخن پای تو، سرمه چشم غلامت

دستهای تو واسطه فیض است که هر لمسی زندگی دوباره به مرده میدهد

مرده ی متحرک را زنده کردی که میراث دار مسیحی، دم مسیحایی تو این بنده را زنده نگه داشته، بدون تو زندگی میسر نیست

وای بر ما از این فراق، که به خدا قسم تنها شیرینی امید دیدار تو تحمل این سختی را ممکن میکند

اینکه قلبهای ما با یاد تو تندتر می زند و گوشها قرمز میشود واضح ترین اثبات اینکه زندگی تویی و زندگی بی تو را توقف باید

عقل در مقابل کلام تو به سجده می رود و قلم در مقابل تو به خاک می افتد و چگونه موری که میان چند قطره آب غرقه میشود از اقیانوس سخن بگوید

بی تو جنون ما را شاید و تنفس ما را نشاید و مرگ باید

بر پیکر بی جان من تابیدی، اکسیر زندگی زبان توست، آنچه زکریا در جستجوی آن کور شد

خضر نبی آب حیات را به عاریت تو داده است، و چرا جز این نکند حال آنکه تو سزاوارتری

معبود تویی، هوا تویی، روز تویی، چشمه تویی، آب تویی، کوه تویی، طلوع تویی

طلا، خاکستری است که اکسیر نگاه تو را در خود دارد و خاکستر، طلایی است که یک نگاه از تو کم دارد

دستان تو، خوش طعم ترین مخلوق خداست و پای تو بیش از هر چیزی مستحق بوسیدن و سجده

قبله تویی، کعبه تویی، وگرنه خدا را چه به خانه ای خالی و بی روح از سنگ و چوب که از بتان به ارث ببرد؟

شنیدن تو نماز است مدح تو تسبیح خدا و حرکت به سوی تو، توبه

لایق بوسیدنی و متسحق تسبیح و سجده و سلام و صلوات

صلوات از برای تو خلق شد و تسبیح برای تو

مردم این شهر لایق غلامی تو نیستند وگرنه عاشق را چه نیازی به تقیه؟

  • یک نی ساز

در دختر مینیاتوری 1 به آشنایی و تعریف این دختر بسنده کردم و سیمای زن ایده آل و زیبای ایرانی را به لطف موتور جستجوی گوگل و واکاوی کاغذپاره های کمرنگ تاریخ نشان دادم و مسئله ی اصلی ام تغییر ذائقه ی زیباشناختی و جنسی مرد و زن ایرانی از دختر مینیاتوری، به باربی اروپایی آمریکایی بود.

دختر مینیاتوری

اکنون، بیشتر از آنکه بخواهم به تهاجم فرهنگی و نفوذ غرب و هزار کلیشه ی جویده شده و بیرون تف شده ی دیگر اشاره کنم، میخواهم به آنچه ما بر سر دختر مینیاتوری آوردیم بپردازم. میخواهم به جای فحش دادن به غرب و هرچه هست! به نقد خودمان بپردازم البته به امید اذن جمود!

تصویر زن شرقی، از یکجایی به بعد در تاریخ ما گم میشود، من سررشته تاریخی ندارم که بگویم این مربوط به انقلاب هست یا نه، اصلا هم بحث سیاسی نمیخواهم بکنم، چه اساسا بحث من سیاسی نیست و مستقل است، چه بسا سیاست ما حتی اگر عین دیانتمان باشد کاری به دختر مینیاتوری ندارد و دنبال منافع خود است، مخصوصا اگر واقعا مثل دیانتمان باشد! قطعا بی ارتباطی آن با دختر مینیاتوری مشخص میشود. سیاست را کاری به بحث ما نیست. پرانتز بسته! تصویر زن ایرانی از یک جایی به بعد در بین مردم ما سانسور میشود و این دقیقا همان جایی است که مرد ایرانی که هیچ تصویری از دختر مینیاتوری ندارد، شیفته و جذب باربی اروپایی آمریکایی میشود، چرا که نه تنها باربی را در مغازه و کوچه و خیابان و در دست لطیف کودکش و همه جا می بیند، بلکه هیچ تصویری از دختر مینیاتوری ندارد! چه میگویم! حتی حضرت گوگل هم تصویر مشخص و واضحی از دختر مینیاتوری ندارد.

ویس و رامین

کلام بسنده کنم، که تهوع آور است این روزها حرف زدن و حرافی که تخصص ما ایرانی هاست که زبانمان بعد از فکمان قوی ترین اندام بدنمان است!

زمانی که از ویس و رامین حرفی نمی زنیم و فقط محتاطانه با آوردن نامی دورادور در کتاب ادبیات فارسی با حفظ فاصله از کنارش رد میشویم و نمیگوییم ویس شوهر داشت و دل در گرو رامین ...

زمانی که از خسرو و شیرین حرف نمی زنیم و نمیگوییم که شیرین بالاخره در فکر خسرو بود یا در فکر فرهاد و چه بر سر این دو آمد و وصیت عمه شیرین به شیرین چه بود و آخر داستان چه شد؟

زمانی که بیشتر ترجیح میدهیم از کندن کوه فرهاد حرف بزنیم تا وارد خط قرمزهای ماجرای بزک کردن دایه شویم ...

و زمانی که نمیگوییم اولین بار خسرو، شیرین را برهنه موقع شناکردن در رودخانه دید و دل در گرو او انداخت و شیرین هم همین طور!

اولین دیدار خسرو و شیرین

زمانی که عشق را حرام میکنیم و سرکوب را واجب.

زمانی که میترسیم که از زیبایی شیرین و دلربایی ویس حرف بزنیم و ترجیح میدهیم به اندازه ی سخن گفتن از ویس و رامین ایرانی یا خسرو و شیرین ایرانی از لیلی و مجنون اعرابی حرف بزنیم چرا که پیر است و توسری خور و زشت روی و حق انتخاب همسرش را ندارد و دستش به جایی نمیرسد. بگذار کسی از شیرین و ویس نداند، بگذار همه فکر کنند تمام اشعار ما عرفانی است و هیچ صوفی ای دنبال پسرک جوانی نیست و معشوق در همه اشعار، فقط خدا است. بگذار هرچه به نفع ما نیست را مینیاتور کنیم! آری مینیاتور کردن بهترین واژه ای است که میتوانم خلق کنم. حال که هم سانسور و هم بایکوت و هم حذف! و هم حصر! همه بار معنایی سیاسی دارند و هرچه تلاش کردم لغتی بیایم که هم معنای زندانی شدن مظلومانه داشته باشد و هم بار سیاسی نداشته باشد کلمه ای را نیافتم! بگذار معنایی به این کلمه اضافه کنم! میخواهم از واژه مینیاتور استفاده کنم! و چه خوب معنادار میشود عبارت "دختر مینیاتوری! " دختری که مظلومانه در گوشه ای از تاریخ حبس و حصر شده! و من میگویم مینیاتور شده! میخواهم معنای جدیدی به این واژه بدهم! معنایی که قبلا در ادبیات وجود نداشت، سانسور خود ساخته فرهنگی و از روی جهل و ظلم، و بدون بار سیاسی را مینیاتور مینامم!

اولین دیدار خسرو و شیرین

آری بگذار دختر زیبای مدل ایرانی را مینیاتور کنیم! بگذار تاریخمان را و فرهنگ پر از عشق و احساسمان را مینیاتور کنیم، اینطوری میتوانیم تا دلمان میخواهد به غرب و غربی فحش دهیم و تمام بدیها را به گردن آنها بیندازیم تا ماهیچه زبانمان قوی تر شود و ماهیچه دست و بازومان ضعیف تر و سلولهای خاکستری مغزمان کمتر و به درد نخور تر! جتی اگر این جنایت مینیاتوریسم منجر به استقبال مردممان از دختر غریبه ای به نام باربی بشود.

طبیعی است که دختر مینیاتوری در فرهنگ و تاریخ ما جایی برای دلربایی ندارد. او و نمود او در تمام داستانها و کتابها و سخنها محکوم به مینیاتور اند.

ای دختر مینیاتوری، بگذار همه از لیلی حرف بزنند، ناراحت نباش دختر مینیاتوری مینیاتور شده! اذهان این مردم جای تو نیست، این مردم لیاقت تو را ندارند، همان بهتر که در گوشه ای آرام و ساکت از تاریخ بیارامی و مینیاتور شوی.

حالا که این مردم تو را دوست ندارند بگذار به فراموشی شان بسپاری، لیاقت این مردها همان است که حتی در خصوصی ترین لحظات زندگی شان، در خصوصی ترین اتاق خصوصی ترین خانه ای که نفس میکشند، در خصوصی ترین لحظات و روی خصوصی ترین بسترها و روی خصوصی ترین نزدیکانشان، حسرت موهای طلایی و اندام باربی هرگز دست نیافتنی بر دلشان باشد و تنشان روی تن همسرانشان باشد و فکرشان پیش باربی و حسرت مدل زن غربی در دهانشان و زنها! که بگذار از آنها حرفی نزنم...

مثل این مردم که تو را رها میکنند تا در حسرت همیشگی باربی باشند مثل آدم کوری است که طلا بدهد و هم وزنش آهن پاره فکر کند!

علی الحساب موقتا کافی است، آدم زیاد و پشت سر هم که غذای سنگین بخورد همه را استفراغ میکند، فعلا کفایت میکند وگرنه نگاهی به کتاب شاهد بازی و تاریخ پر از مینیاتور شاهدانه هم می انداختیم.

 

پی نوشتها:

- از خانم شیما احمدی متشکرم که لااقل به اندازه ی اسم یک کتاب، با این مینیاتور مبارزه کردند.

- از قابهای دختر مینیاتوری و نقاشی هایش که در میدان انقلاب فروخته میشود هم متشکرم، هفت هشت تایی خریدم. خیلی سعی کردم تولید کننده اش را بیابم اما او هم ظاهرا مینیاتور شده!

- بعد هم میگوییم نقاشان غربی چرا بی اخلاقی کرده اند و همه چیز را در نقاشی ها کشیده اند؟

- این بحث ربطی به 30 سال و 40 سال و 50 سال اخیر ما ندارد، ربطی به انقلاب ندارد، اصلا مگر پدران و پدربزرگان ما فرق شیرین را با لیلی میدانند؟ مگر پدران ما میدانستند این مسایل را؟ نه! پس خواهشا فکر نکنید زمان شاه همه چیز خوب بوده الان یکهو همه چیز بد شده! مشکل ما ریشه در فرهنگ ما دارد!!!

 

ادامه دارد انشاالله ...

  • یک نی ساز

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، اما هرچه گشتم هیچ تصویری از نشستن خدا بیامرز ننه در ذهنم پیدا نکردم. ننه همیشه یا در آشپزخانه بود یا مشغول یک کار دیگر، ننه عمری بدون استراحت و بدون لحظه ای نشستن زندگی کرده بود. اصلا عادت نداشت بنشیند. حقیقت تلخ تر این است که اصلا بلد نبود که میشود فارغ از اینکه سماور بسوزد، خانه کثیف باشد، کار دستگاه شعربافی بافته نشده باشد و هزار فکر لعنتی دیگر، نشست و به بهانه ی مسئله ای به ظاهر بیخود، با کسی که دوستش دارد حرف بزند و خلوت کند.

ننه هم مثل همه هم دوره ای هایش خیلی به حجاب معتقد بود، درواقع میتوانم بگویم از ویژگیهای بارز ننه حفظ حجاب بود! یک بار خوب یادم هست رفته بودیم دره گاهان، آن موقع ها مثل الان نبود که در هر خانه ای در یزد را که باز میکنی 2 تا ماشین باشد، نه خیر، کسی ماشین نداشت، ماشین هم داشت وقت نداشت، وقت هم داشت حوصله نداشت. اثبات مدعا اینکه مثلا ما روز جمعه می رفتیم سمت آبشار دره گاهان تفت دم چشمه، هیچ کسی آنجا نبود! به همین راحتی! بعدتر که برق کشیدند و سکو ساختند و دستشویی ساختند و دستی به سر و رویش کشیدند شلوغ تر شد. البته الان هم شب که بروی پرنده که هیچ، سگ هم پر نمیزند.

خلاصه، رفته بودیم دره گاهان، ننه بود و شوهرش و دخترها و نوه ها و دامادها یعنی همه مردها محرم بودند. ننه ی ما جلوی دامادها آستینش را بالا زد که وضو بگیرد، من هنوز 9 سال را هم نداشتم، متعجب رفتم پیش ننه و گفتم ننه مگر بابای من با شما نامحرم نیست؟ الان که دستتان را میبیند! ننه لبخند زد و گفت نه ننه، داماد از پسر به آدم محرم تر است، گفتم پس چرا شما همیشه جلوی پدرم روسری سرتان است؟ گفت بابابزرگ اینطوری بیشتر دوست دارد.

ننه هیچ وقت جلوی دامادها روسری اش نمی افتاد، اصلا عادتش این بود، حتی جلوی بابابزرگ و جلوی من هم خیلی وقتها روسری و چارقد سرش بود. بابابزرگ هم اینطوری نبود که خشن باشد، ولی بهرحال قلب مهربانش پشت جذبه و کاریزمای پدرسالارانه اش مخفی بود. خیلی میشد ساده نتیجه گرفت که ننه تا به حال پدرم را و احتمالا هیچ کدام از دامادهایش را نبوسیده بود هرچند هربار که ما را می دید جبران میکرد.

بچه که بودم میرفتیم خانه ی ننه، دور آن علاءالدین قدیمی نوستالژیک می نشستیم و ننه برایمان از زمین و آسمان حرف میزد، البته ما نوه ها می نشستیم، ننه باز هم ایستاده بود و دور آن سینک لعنتی یک کاری میکرد.

من عاشق چای توی پیاله ی میبدی بودم، چای نبات، لامصب! از عسل، شیرین تر و از آب چشمه زلال تر میشد، طعمی پیدا میکرد که دیگر هیچ وقت کنار هیچ علاءالدینی و توی هیچ پیاله ای و از دست هیچ کسی به جز او تجربه اش نکردم.

بعضی وقتها کنار چراغ علاءالدین از ننه میخواستم خاطرات کودکی اش را تعریف کند. آنقدر خاطرات زندگی سخت و مخصوصا خاطرات قحطی جنگ جهانی دوم تلخ و ناراحت کننده بود که توی همان سنین هفت هشت ساله گریه ام میگرفت. اشکم که در می آمد ننه برای دلداری میگفت ننه تازه اینکه چیزی نیست، آبی‌بی خدابیامرز من که خاطراتش را تعریف میکرد من گریه میکردم!

چند سال بعد، اولین بار که پدرم میخواست برود کربلا همه برای بدرقه رفتیم فرودگاه، خاله ها و دایی ها هم بودند. زیارت اول مادر پدرم بود و سفر به کربلا و شوق زیارت و شور حسینی و غم دوری و گریه! وسط صورتهای خیسی که زیر چادر سنگر گرفته بودند، صورت خیس ننه هرچه بیشتر میخواست خودش را پشت چادر قایم کند کمتر موفق میشد. ننه که برای خداحافظی نزدیک پدر مادرم رفت نتوانست حرفی بزند. هرکسی از صورت قرمز و برافروخته پدرم، ذوق و شعف درونی اش را میفهمید، ننه هم دست کمی نداشت. ننه فقط چند ثانیه توانست سکوت کند و بعد بغضش بلند ترکید، پدرم کمی جلو رفت و گفت "دختر عمه حلال کنید" و به قصد بوسیدن نزدیک ننه شد، ننه با همان چادر سیاه طرح دارش پدرم را در آغوش کشید. همه گریه کردیم.

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، محکم بغلش میکردم و بلند بلند گریه میکردم.

  

  

  

پ.ن 1: فاتحه بخوانید، نمیدانم شما در زندگیتان به درد زنده ها خورده اید یا نه! ولی میدانم با خواندن فاتحه برای اموات لااقل به درد مرده ها میخوریم!

پ.ن 2: حالا بگذریم که ملت می آیند کامنت میگذارند که نه، ما فرهنگ شصت هزار ساله داریم و ارزش زن را خیلی خوب نگه میداشتیم و عکس لخت زن روی دیوارهای تخت جمشید نیست! خب نیست چون آن موقع زن ارزش نقاشی کشیدن هم نداشته! روی دیوارهای معماری های صفویه و قاجار و پهلوی که هست، رفقایتان رفته اند یا کاشیها را ریخته اند زمین یا رنگ پاشیدند یا گچ را کندند و خلاصه به هر ترتیبی بوده قسمتی از تاریخ و فرهنگ را سانسور کردند تا به خیال کله فندقی خودشان اسلام را حفظ کنند! خدا اسلام را از دست این احمقهای متحجر حفظ کند[منشور روحانیت] ... اصلا شما خوب و تاریخ ما پر از تکریم زن، من هم روشنفکر و فمنیست.

 

  • یک نی ساز

بله

آنها اموال ما را غصب کردند

اما این به شما ربطی ندارد!

تفاوت آنها با شما فقط در جهت ایستادنتان! است

  • یک نی ساز

یه روزی بود و یه روزگاری. پشت یک کوه بلند، بعد یک دریای بزرگ، یه جایی خیلی خیلی دورتر از ایران و تهران و توران و اصلا خاورمیانه، یه شهری بود خیلی کوچیک،

ساده و شیک،

نه دود داشت و نه ترافیک،

یه شهر بدون دود و بدون مگس سفید و بدون موش و بدون معتاد و کارتون خواب و گورخواب و خلاصه هرچی که هست!

مردمونش هم همگی شاد و خوشحال و مست و ملنگ.

شکمها همه سیر، همه خوشحال و بیمارستانها همه خالی.

این شهر یه مادربزرگ هم داشت که البته همه دوسش داشتن، مادربزرگ شهر ما هرکاری میکرد به جز قالیبافی! مردم شهر به مادربزرگ میگفتن ننه باقر.

 

زمستون شده بود و ننه باقر منتظر بود بارون بیاد و همه اهالی شهر که سرپناهی نداشتن جمع بشن خونش تا بارون بند بیاد و بارون که بند اومد شروع کنه همه رو بیرون کردن. ننه باقر میدونست وقتی بخواد اهالی شهرو بیرون کنه هرکسی یه بهونه ای میاره و میگه "من که فلان کار میکنم برات بذارم برم؟" و ننه باقر هم که خیلی مهربونه و تو حوادث 18 تیر هوای دانشجوها رو داشته و نمیخواسته از آچارفرانسه و گازانبر استفاده کنه کوتاه میاد و همه به خوبی و خوشی کنار هم تو همون خونه زندگی میکنن به جز کلاغه که بدبخت بیچاره همین جور باید هی بره و بره و به خونش هم نرسه.

اما بین راه که داشت میرفت به خونش، یهو از کنار یکی از ساختمونای فرسوده شهر گذشت و متوجه شد یه سری ساختمونا خیلی فرسوده ان و هر لحظه ممکنه آتیش بگیرن و خراب شن. ننه باقر خیلی برآشفت و شیون کرد و اومد که دامن چاک بده که یهو دید اون ور خیابون گشت ارشاد وایساده! بعد فکر کرد دید اگه گشت اراشد هم واینستاده بود بهرحال کار زشتی بود و داستان بی ادبی میشد! پس گفت به جای این کارای بی ادبی بهتره یه کار مفید بکنه و خیلی زود رفت سمت اهالی ساختمون فرسوده و گفت: "آهای آهای، شماهایی که تو این ساختمون دارید کار میکنید و پوشاک میفروشید، اخطار اخطار تخلیه کنید و خیلی زود بذارید برید"

مغازه دارای ساختمون که کلی پول و سرمایه داشتن اونجا و سرقفلی داشتن و جنس داشتن، گفتن: "ننه باقر ننه باقر، ما که مالیات نمیدیم برات، عوارضمونو نمیدیم برات، اکثرمون هم گرونفروشی میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

ننه باقر که آینده نگر بود و نمیخواست محبوبیتش کم بشه و فقط دوست داشت به به و چه چه بشنوه فکری کرد و گفت: "باشه اشکال نداره خالی نکنید"

 

اما گشت ارشاد هنوز اون ور خیابون وایساده بود و ننه باقر میخواست یه کار مفیدی بکنه، پس رفت سمت خاله معصومه و رفیقاش، گفت:"خاله معصومه معصوم و رفیقات، این ساختمونه میریزه به محیط زیست ضربه نمیزنه؟ یا یه اقدامی بکن یا از این شهر بذار و برو"

خاله معصومه که خیلی معصوم بود گفت: " ننه باقر، من که آلودگی هوا رو فوت میکنم برات، ریزگردها رو با دستمال جمع میکنم برات، درجه کولرو تو تابستون میارم پایین و عکسشو میذارم تو اینستا تا آلودگیو کمتر بکنم برات، جنگلا رو قطع میکنم برات، جلوی احداث سد رو نمیگیرم برات، و هزار جور خدمت و دستاورد متنوع دیگه دارم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر فکری کرد و دید بالاخره نمیشه که!!! همین! به همین راحتی!

 

ننه باقر گفت بذار برم با اصل جنس صحبت کنم، رفت پیش یکی از رفیقای خاله معصومه که اهل مذاکره بود و همیشه لبخند میزد، گفت باسواد، عده ی زیاد، ای که از جای خاصی تغذیه نمیکنی و از جای عام و بیت المال مرتب تغذیه میکنی و هی فرت و فرت ذخیره نظام درست میکنی، یا یه اقدامی بکن برای این ساختمونهای فرسوده، یا بذار من اقدام کنم و تو سنگ لا چرخم نذار، یا بذار و از این شهر برو"

رفیق خاله معصومه گفت: "من که مذاکره میکنم برات، تقصیرا رو گردن قبلیه میندازم برات، عینک رو چشمم میذارم برات، هیچ اقدام مثبت دیگه ای هم نمیکنم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر دید حتی اگر قانع نشه هم، باز زورش به اینا نمیرسه پس ترجیح داد که قانع بشه!

 

اما ننه باقر قصه ی ما اصلا خسته نشد، زیپ کتشو محکم کشید بالا و چادرشو محکم تر بست و رژ لبشو پاک کرد و رفت اون طرف شهر: "آهای آهای عمه سلطان تو لااقل یه حرفی بزن یه صدایی بکن یا بذار و برو".

عمه سلطان اما گفت: "من که املاک نجومی رو رو میکنم برات، بعدش زندانی میکشم برات، افکار عمومی رو منحرف میکنم برات، بذارم برم؟"

 

ننه باقر دوید سمت سازمان بوق که صاحب قسمت زیادی از ساختمان بود، گفت: "سازمان عریض و طویل بوق، ساختمونت میریزه پایین، مردماش میمیرنا، یه کاری بکن، سازمان بوق گفت: " من هیچ کاری نمیکنم برات، هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی! زورت هم به من نمیرسه اما برای اینکه قافیه جور در بیاد و نویسنده هم خوشش بیاد و مخاطب هم ایراد وارد نکنه: دی دا را دی دار، بذارم برم؟ "

 

ننه باقر دید نه، مثل اینکه واقعا فایده ای نداره! اومد سمت محله خط قرمز و نزدیک خط قرمز شد اما حواسش خوب جمع بود که از خطوط قرمز عبور نکنه، صداشو بلند کرد و گفت: "آهای آهای اون ور خط قرمزی، ای که تو خیلی خفنی، ای که همیشه همه کارات درسته و فقط تو خوبی، پرتقال، آلبالو، شفتالو، یه حکم بده اینا رو تخلیه کنیم بریزیم بیرون ساختمونه خراب میشه ها! یا یه کاری بکن یا بذار و برو"

از اون ور خط قرمز صدا اومد: "من که افشاگرا رو زندان میکنم برات، پرونده رو رو نمکنم برات، فساد سازمانت رو بررسی نمیکنم برات، بذارم برم؟ بعدشم تو چطوری جرئت میکنی به من بگی بذارم برم؟ من که همه چیزم شفافه!"

 

ننه باقر حجابش رو رعایت کرد و به سرعت فاصله گرفت و رفت سمت یه سری رفقای قدیمیش و درخواستشو تکرار کرد که کمکش کنن و ساختمونه خراب نشه، رفقاش گفتن: " تو رو خدا ما رو ول کن، ما که اتوبان میسازیم برات، تونل و پل میسازیم برات، کارهاتو راست و ریس میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

 

آخر سر ننه باقر رفت سراغ بقیه سازمانها و ادارات که شاید بتونن کاری بکنن اما بقیه هم گفتن:

"ننه باقر، ما که هیچ کار مفیدی برای مردم نمیکنیم برات، در روز فقط 45 دقیقه کار مفید میکنیم برات! هیچ فایده ای هم نداریم برات، ولی عوضش حقوق میگیریم به جات، بذاریم بریم؟"

 

ننه باقر که دیگه واقعا میخواست گریبان بدره یهو یه صدایی شنید، ساختمونه ریخته بود پایین، ننه باقر خیلی خوشحال بود که هرکی تقصیر داشته باشه او تقصیر نداره. زود رفت آوارهای ساختمونو جمع و جور کنه و یه مراسم خوب بگیره و برگرده تو خونش و منتظر باشه تا بارون بیاد که اهالی دوباره جمع شن خونش و به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن و همه کنار هم باشن به جز کلاغه که به خونش نمیرسه ...

  • یک نی ساز

آزادی یعنی

 

من هرکجا دوست داشتم

دستهایم را دور صورت تو بگیرم

چشمانم را ببندم

و لبهایم را روی لبهایت بگذارم

و تو هم بی هیچ گونه ترسی

با چشمان بسته ات

لبهای مرا ببوسی

 

 

فاشیسم یعنی

کسانی که به ما تجاوز می‌کنند

اجازه نمی‌دهند

کسی کسی را ببوسد

 

خفقان یعنی

کسی جرئت نکند

کسی را که دوست دارد

بدون ترسیدن

ببوسد

 

و تراژدی بزرگتر از خفقان، نهادینه شدن خفقان است

یعنی

حتی

وقتی 

من و تو تنها هستیم

و هیچ کس دیگری نیست

از بوسیدن همدیگر ابا داشته باشیم

 

این همان سلطه استبداد بر افکار ماست

 

 

  • یک نی ساز