دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

هیلاری دایَن رادام در 26 اکتبر 1947 در خانواده‌ای غیر مذهبی! در ایالت ایلینوی پا در جهان گشود. وی فرزند نخست خانواده‌ی رادام بود. هیلاری بعد از پایان تحصیلات در کالج ولزلی در رشته علوم سیاسی در سال ۱۹۶۹ وارد مدرسه حقوق دانشگاه ییل شد. او دختر بسیار خوش خطی بود و پسرها مخصوصا بیل کلینتون خیلی از او جزوه می‌گرفتند. او وقتی در سال ۱۹۷۳ مدرک تحصیلی اش را از همین دانشگاه دریافت کرد دیگر بهانه‌ای برای جزوه دادن به بیل کلینتون نداشت پس با بیل کلینتون به آرکانزاس رفت و در ۱۹۷۴ یکی از تنها دو عضو زن هیئت علمی مدرسه حقوق دانشگاه آرکانزاس شد تا همچنان بتواند به بیل جزوه بدهد. آنها علاوه بر تبادل جزوه و فعالیتهای علمی، فعالیتهای سیاسی را هم شروع کردند و بالاخره وقتی فعالیت دیگری نمانده بود که با هم انجام دهند در 1975 با هم ازدواج کردند تا هیلاری فامیلی‌اش را به کلینتون تغییر دهد.

کانون خانواده‌ی هیلاری و بیل کلینتن بسیار گرم و صمیمی بود تا اینکه بیل کلینتن رئیس جمهور شد و هیلاری در 1998 متوجه شد که شوهرش با خانم "مونیکا لوینسکی" جزوه منتقل می‌کردند و روابط خاک بر سری خارج از ازدواج داشتند.

هیلاری که خیلی یکه خورده بود اول اظهار داشت شوهر من از اوناش نیست ولی وقتی اتهامات علیه شوهرش علنی شد، اظهار کرد که این اتهامات ناشی از یک «توطئه گسترده دست راستی» هستند، همان‌" تقصیر دولت قبلی است" خودمان و نیز افزود مرده شور برده‌ی این دختره لوینسکی را دشمنان بیل فرستادند.

پس از این که شواهد روابط کلینتون با همان دختر مرده شور برده خانم "لوینسکی" غیرقابل مناقشه شد، هیلاری کلینتون که میخواست شوهرش، بیل را با کلنگ بزند، علی رغم میل باطنی بیانیه‌ای علنی منتشر کرد و بر تعهد او به ازدواجشان تأکید کرد. او گفته بود «هیچ‌کس مرا بهتر از بیل نمی‌فهمد و بهتر از او نمی‌تواند مرا بخنداند. حتی پس از همه‌ی این سال‌ها او هنوز جذاب‌ترین، نیروبخش‌ترین و سرزنده‌ترین شخصی است که هرگز دیده‌ام. همین امر باعث شد میزان رضایت عمومی از هیلاری به بالاترین میزان خود یعنی ۷۰ درصد برسد.

که خب البته اینجا دیگر هیج جوره طنز نمی شود و لازم است خانمهای ما هم مقداری یاد بگیرند تا آمار طلاق اینقدر بالای 30 درصد نماند.

هیلاری بسیار روحیات لطیف و زنانه‌ای داشت مثلا بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، او به جنگ افغانستان و قطعنامه عراق رای موافق داد و از آن حمایت کرد، او حتی مدافع مداخله نظامی آمریکا در لیبی بود. کلینتون در اکتبر ۲۰۰۲ به قطعنامه جنگ عراق که به رئیس جمهور جرج دبلیو بوش اجازه‌ی استفاده از نیروی نظامی علیه عراق را می‌داد رأی موافق داد بگذریم که این فقط در آمریکای جنایتکار است که هرنماینده ای هر رایی می دهد مشخض و قابل پیگیری است وگرنه مجلس ما که همه‌ی نماینده‌ها گل و بلبل هستند و لازم نیست رای کسی قابل پیگیری باشد.

هیلاری در رقابت برای کسب نامزدی حزب دمکرات در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۸  نامزدی را به اوباما باخت. هیلاری در سال 2016 نخستین زنی شد که از سوی یکی از احزاب اصلی آمریکا برای ریاست جمهوری نامزد شد منتها خیلی زود این نامزدی به هم خورد و او به دامان بیل بازگشت.

  • یک نی ساز

دونالد جان ترامپ در خانواده ای غیر مذهبی در نیویورک پا! به جهان گشود. وی دوران کودکی خود را در نیویورک با موفقیت سپری کرد و وارد دوران نوجوانی شد. او فرزند چهارم از 5 فرزند پدر مادرش بود، و است. مادرش در خانه همواره او را "دونالد جان" و گاهی "دونالد جون" صدا میزد و خیلی پسرش را دوست داشت. دونالد خیلی ساندویچ مک دونالد را دوست داشت و مک دونالد هم او را دوست داشت. مادر ترامپ مهاجری اسکاتلندی بود، که در جزیره لوییس در ساحل غربی اسکاتلند متولد شده بود و پدربزرگ و مادربزرگ پدری ترامپ هم مهاجرین آلمانی بودند، البته این مسئله‌ی عجیبی نیست چون ساکنین بومی و اصیل آمریکا سرخپوستها بودند که توسط همین مهاجرهای اروپایی مهربان و خدانشناس، خدا بیامرز شدند و در تاریخ هم اثری ازشان باقی نماند.

ترامپ در کتاب هنر معامله خود که در ۱۹۸۷ منتشر شده، مدعی شده که از هنر و معامله سر در می‌آورد و حتی از هنر معامله هم سر در می‌آورد در حالیکه تحصیلات او کارشناسی اقتصاد است.

ترامپ مالکیت مسابقه های خاک بر سریِ ملکه زیبایی دوشیزه جهان، دوشیزه تین و دوشیزه آمریکا را از ۱۹۹۶ تا ۲۰۱۵ دارا بود.

ترامپ در یکی از سخنرانی‌هایش گفته مهاجرین مکزیکی و آمریکای لاتین و خاورمیانه دزد و متجاوز هستند ولی نگفته قتل عام سرخپوستها و استعمار آمریکای لاتین و خاورمیانه دزدی و تجاوز محسوب می‌شود یا نه.

ترامپ واجد شرایط شرکت در بخت‌آزمایی فراخوانی به خدمت سربازی حین جنگ ویتنام بود منتها از آنجا که انسان صلح طلبی بود و جنگ را فقط از دور دوست داشت  در سال 1968معافیت پزشکی گرفت و به جنگ ویتنام نرفت. ترامپ که خواست نامش فاش نشود معافیت پزشکی خود را به" خار پاشنه" در هر دوی پایش منتسب دانسته است، ولی حین مبارزات انتخاباتی در آیووا گفته که در یکی از پاهایش خار پاشنه داشته، ولی یادش نمی‌آید کدامیک بوده!!! و این خود سندی است مبنی بر اینکه پارتی در همه دنیا موثر است. تحلیلگران بر این باورند هدف ترامپ از اینکار مخالفت با سربازی اجباری بوده است.

ترامپ به گفته خودش پس از فراغت از تحصیل در دانشگاه ثروتی برابر ۲۰۰٬۰۰۰ دلار آمریکا داشت. او به دلیل اینکه دانشگاه آزاد در آمریکا واحد نداشت نتوانست در مقطع ارشد ادامه تحصیل دهد و بعد در همان دانشگاه آزاد دکترا بگیرد، پس تصمیم گرفت در شرکت پدرش ادامه حیات دهد! و حرفه‌ی خود را در شرکت املاک پدرش، البزابت ترامپ و پسر، شروع کرد.

در ۱۹۷۱، ترامپ که کاملا متوجه شده بود یکی از دلایل پیشرفتش عدم ادامه تحصیل در دانشگاه آزاد است، به منهتن نقل مکان کرد تا شرکت ساختمانی پدر را گسترش دهد منتها از قضا در ۱۹۷۳ وزارت دادگستری ایالات متحده آمریکا از او شکایت کرد به جرم "نقض لایحه مسکن منصفانه" در ۳۹ ساختمان، ترامپ هم نه گذاشت و نه برداشت و او هم از وزارت دادگستری آمریکا شکایت کرد. نهایتا چون ترامپ خیلی به گفتگو اعتقاد داشت این پرونده با مصالحه‌ی طرفین بسته شد.

ترامپ در سال‌های ۱۹۸۸، ۲۰۰۴، و ۲۰۱۲ برای ریاست جمهوری و در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۱۴ برای فرمانداری نیویورک ابراز علاقه کرد که در انتخابات رقابت کند ولی انتخابات اصلا به او ابراز علاقه نکرد پس وارد هیچ‌یک از آن رقابت‌ها نشد. گرچه نظرسنجی از سوی نیویورک تایمز نشان داد که ۷۰٪ آمریکاییان نظر نامطلوبی نسبت به ترامپ دارند، او برای کسب نامزدی حزب رفرم در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۰ رقابت کرد و انتخابات مقدماتی کالیفرنیا را برنده شد. در سال ۲۰۱۲ که ترامپ در حال فکر در خصوص تلاش برای کسب نامزدی حزب جمهوریخواه در انتخابات ریاست جمهوری بود یک نظرسنجی وال استریت ژورنال اعلام کرد که او در مارس ۲۰۱۱، از همه‌ی رقبای احتمالیش در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۲ ایالات متحده آمریکا جلو است، و یک در صد از میت رامنی جلوتر است. نظرسنجی ای در فوریه ۲۰۱۱ نشان داد او فقط چند درصد از اوباما عقب‌تر است، یک نظر سنجی دیگری هم نشان داد که او گاهی از اوباما عقب تر و گاهی جلوتر است. نهایتا او در مه ۲۰۱۱، ترامپ اعلام کرد برای ریاست جمهوری رقابت نخواهد کرد تا همه‌ی نظرسنجی‌ها ضایع شوند و بفهمند که نظرشان در بهترین حالت به درد خودشان می‌خورد.

دونالد ترامپ همواره مورد تایید و حمایت آی پک پوده و آیس پک را خیلی دوست داشته است.

  • یک نی ساز

باسمه تعالی

پرونده آقای سعید طوسی ظاهرا در دست پیگیری است و جرم ایشان هنوز اثبات نشده و ما ابدا هیچ گونه اتهامی به هیچ کسی نمی‌زنیم اما من به عنوان یک آدم بی‌سوادی که مطلقا هیچ سوادی ندارد چند سوال دارم که می‌خواهم بپرسم:

 

1- ما کی می‌خواهیم بفهمیم باید به کودکان مسائل جنسی و خطرات جنسی را قبل از قربانی شدن آموزش دهیم؟

2- ما تا کی می‌خواهیم از واقعیات و بحران‌های جنسی جامعه فرار کنیم و آنها را نپذیریم و مدام سانسورشان کنیم؟

3- چرا این آقای سعید طوسی اعلام نمی‌کند که اگر خطایی کرده ربطی به دستگاه رهبری و نظام ندارد و اگر خطایی هم شده مقصر اوست و نه اعتماد دستگاه‌های نظام به او؟

4- چرا حاکمیت با محاکمه زودتر و ضرب الاجلی این آقا و امثال این آقا اتهام "عدم اجرای عدالت"،"عدم صلاحیت" و "ناکارآمدی" را از خود دفع نمی‌کند؟

5- سیاست احمقانه‌ی تسامح و تساهل که این ساختارها در برابر امثال این پرونده اتخاذ می‌کنند جز تبدیل اتهامات مذکور به باور عموم مردم چه دستاورد دیگری دارد؟

6- آنجا که معصوم فرموده بود سبحان الذی جعل اعدائنا من الحمقا، الان این مسئولان محترم ما حمقا هستند یا نیستند؟ اگر هستند پس اعدائنا هم حمقا هستند یا نه؟ ما که از همه دشمنهامان احمق تریم! یعنی دشمن ترین دشمن خودمان خودمانیم؟

7- اگر مثلا یکی از شاکیان این پرونده پسر آقای لاریجانی بود، مثلا پسر رئیس مجلس علی لاریجانی بود روند رسیدگی پرونده تغییر می‌کرد یا نه؟

8- اگر پسر آملی لاریجانی بود، چطور؟

9- پسر فاضل لاریجانی چطور؟

10- پسر مهدی هاشمی چطور؟

11- پسر مرتضوی چطور؟

12- جسارتا ما باید بفهمیم آیا ناموس ما برای برخی به اندازه یک شب تا صبح نخوابیدن اهمیت دارد یا خیر؟ تکلیفمان را روشن کنید.

13- سعید طوسی چه مجرم و چه نامجرم، کسی نیست، عددی نیست، آن کسی که پشت پرده مانع رسیدگی پرونده سعید طوسی شده کیست؟ و هرکسی که هست آیا پدرش همان کسی است که اسمش در شناسنامه‌اش هست یا خیر؟

14- چه اشکالی دارد اگر بنده فردا بتوانم بروم مثلا از پسر آقای فلان مسئول شکایت کنم، و بعد دادگاه به طور شفاف پرونده بنده را بررسی کند و بگوید شکایت شما بیجاست و به اطلاع عموم مردم برساند و اگر عیبی هم وجود دارد برملا و اصلاح شود، این چه عیبی دارد؟ آیا نظر خود رهبری خلاف این است؟

15- برگردید به سوال 4

16- ایشان که قاری قرآن است، چرا این روزها مداح‌ها که نه قرآن درس می‌دهند و نه سوادشان به الفبای فقه و حدیث و کلام می‌رسد اینقدر تریبون دارند و منبرها را از روحانیون گرفته‌اند و مدت زمان میکروفون‌سواری‌شان بیشتر از آنهاست؟

17- در تمام امور به خدا بزرگ پناه می‌برم که لحظه‌ای غفلت از او می‌تواند یک عمر ناکامی در پی داشته باشد وگرنه چه بسا واقعا فاصله من و شما با این دست گناهان به اندازه یک خلوت چند دقیقه‌ای باشد، نه؟

18- آیا یک ایدئولوژی که پاسخگوی نیازهای مردم و جامعه است می‌میرد؟

19- آیا مردم ایدئولوژی‌ای که پاسخگوی نیاز آنها باشد را طرد می‌کنند؟

20- مجریان اجرای یک ایدئولوژی می‌فهمند که چقدر مسئولند و نسبتشان با میراث انبیا و اولیا که امروز در دست آنهاست چیست؟ یا من الحمقا هستند؟

 

متشکرم، امیدوارم پاسخی برای این سوالهای پیدا کنم

والسلام

  • یک نی ساز

پیش‌دانشگاهی که بودیم در مدرسه درس می‌خواندیم، مسئولین مدرسه اجازه داده بودند مدرسه تا ساعت 11 شب باز باشد و فقط بچه‌های پیش‌دانشگاهی اجازه داشتند تا آن ساعت در مدرسه بمانند و درس بخوانند که خدای نکرده رتبه کنکورشان به آستان همایونی مدرسه لطمه‌ای نزند و دبیرستان استعدادهای درخشان یزد در تورنمنت مزخرف و به درد نخور کنکور، در مقابل بقیه مدارس استان مثل بویینگ باشد در مقابل ایران ایر.

بعد از عید کلاس‌ها تمام شده بود و از صبح تا شب ما در مدرسه زندگی می‌کردیم! درواقع مدرسه دیگر خانه‌ی دوم ما نبود، شده بود خانه اول، ناهار و بعضی وقت‌ها شام را هم خانواده‌ها برایمان می‌آوردند، انگار پرنده‌ای که دانه را پیدا کند و بجود و بیاید لانه بگذارد در منقار کوچک جوجه‌اش، البته آوردن غذا به مدرسه خیلی هم عجیب نبود، چون از دورترین نقطه شهر تا مدرسه‌ی ما که رسما تبعیدگاهی بود وسط کویر لوت! با ماشین 15 دقیقه راه بود یعنی مثلا از اول اتوبان شهید همت تا اول اتوبان شهید همت! بعضی‌ها هم از صبح غذا می‌آوردند یا از بوفه چیزی برای خوردن می‌خریدند و شب هم با آژانس می‌رفتند خانه، قطعا انتظار ندارید وسط بر بیابان تاکسی خطی پیدا شود!

سرجمع 25 نفر بودیم که خانواده بزرگ قرائت‌خانه را تشکیل می‌دادیم، صبح ساعت 8 صبح همه مدرسه بودیم، کف 3 تا کلاس را فرش انداخته بودیم و میز و صندلی و جای هرکسی مشخص بود، درس می‌خواندیم تا اذان ظهر، حمله‌ور می‌شدیم توی نمازخانه و بعد نماز یک ساعتی تنیس بازی می‌کردیم یا چرتی می‌زدیم. بعد می‌رفتیم توی سالن اجتماعات مدرسه دور هم ناهار می‌خوردیم، در آخر هم دوباره درس می‌خواندیم تا 11 شب.

با هم بودن، با هم بازی کردن، با هم خوردن، با هم خوابیدن، با هم اضطراب داشتن برای کنکور، با هم حرص خوردن برای تراز قلم‌چی، با هم خندیدن‌ها، با هم درس را پیچاندن، با هم درس خواندن، با هم درس نخواندن، با هم منتظر شدن برای شنیدن صدای زنگ تفریح، و با هم های دیگر از ما یک خانواده ساخته بود، ما همدیگر را بیشتر از خانواده‌هایمان می‌دیدیم.

از اواخر اردیبهشت سر و کله‌ی یک دزد پیدا نشد! سرو کله‌اش پیدا بود منتها دزدی‌کردنش شروع شد. علیرضا که گفت دزد از کیف پولش دزدی کرده باور نکردیم، چون توی کیف پول مقداری پول باقی مانده بود، دقیقا به اندازه کرایه علیرضا تا خانه! هیچ کس حرف‌هایش را جدی نگرفت، همه می‌گفتیم دزد اگر دزد باشد باید کل پول را خالی کند، لابد پول‌هایت از جیبت افتاده یا خودت یک بلایی سرشان آوردی یا شاید آن‌قدر درس خواندی که زده به سرت!

نفر دوم سینا بود، شلوارش را گذاشته بود توی کلاس و گرمکن پوشیده بود تا تنیس بازی کند، برگشته بود دیده بود دزد جیبش را زده ولی به اندازه پول ناهار و کرایه برگشتنش به خانه پول جا گذاشته بود، دقیقا به اندازه نیازش.

مسئله را جدی نگرفتیم تا این بلا سر من و همه نفرات بعدی آمد، به هر کسی هم که شک می‌کردیم قربانی بعدی بود! اما دزد مهربان همیشه مقداری پول برایمان باقی می‌گذاشت تا خدای نکرده لازم نباشد از کسی قرض بگیریم.

دزد مهربان پول همه را زد، حتی پول خودش را! از خودمان بود، اصلا به جز ما کسی توی مدرسه نبود، مگر می‌شود دزدی اینقدر با آدم صمیمی باشد و در غم دزدیده شدن پول با تو شریک نباشد؟ اصلا برای همین بود که جیب خودش را هم زده بود! دزد از خود ما بود، دزد با ما بازی می‌کرد، با هم درس می‌خواندیم، حتی بوفه مهمانش می‌کردیم، و حتی او چندین بار ما را مهمان کرده بود قطعا، دزد هرکسی بود هم بازی ما بود، صبح‌ها که می‌آمدیم در آغوشش می‌گرفتیم، از دیدنش خوشحال می‌شدیم، دوستش داشتیم، اگر مشکلی برایش پیش می‌آمد کمکش می‌کردیم و اگر مشکلی برای ما پیش می‌آمد کمکان می‌کرد، دزد آنقدر با ما صمیمی بود که می‌دانست چقدر پول برای سینا بگذارد تا هم ناهارش را بخورد و هم شب راحت به خانه برگردد، شاید بارها سر جیب و کیف بچه‌ها رفته بود و دیده بود که پول کمی دارند و قید دزدی را زده بود، دزد هر که بود با خوشحالی‌اش خوشحال می‌شدیم و با ناراحتی‌اش ناراحت، و او هم همین طور.

البته عصبانی هم می‌شدیم از دستش، کنار هم که بودیم بلند بلند فحش می‌دادیم به دزد، فریاد می‌زدیم، خودش هم فحش می‌داد، فریاد می‌زد، اعتراض می‌کرد، او همیشه کنار ما بود.تا روز کنکور هم هیچ کداممان نفهمیدیم او کیست؟ اصلا یک نفر است یا چند نفر؟ یا شاید همه؟

حالا بزرگتر شدیم، هر کدام از ما، یک جایی از این کشور مسئولیتی دارد،

و مدرسه همان مدرسه قبلی است ...

  • یک نی ساز