دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حکم_اعدام» ثبت شده است

بزرگواری ذیل پست قبلی نظر گذاشته اند گه:

سلام

حالا شما بفرمایید راه حل را؟
فکرکنید من مادر یک پسر در این سن هستم. بفرمایید که چه کنم؟؟
و اما پاسخ:
سلام
قسمتی از راه حل را طی کرده اید، اینکه مشکل را پذیرفتید، خیلی ها تا همین جا را هم نرفتند
اگر یزدی باشید که بعید هم نیست، قضیه چهارراه اعدام را دارید، پسرکی که به چند کودک تجاوز کرده بود و آنها را کشته بود، اوایل انقلاب، زود هم اعدامش کردند، وسط شهر، تقاطع بلوار امام صادق(ع) و خیابان شهید طالقانی و از آن روز آنجا شد چهارراه اعدام!
رییس آموزش و پرورش وقت این پسر را پیدا کردیم! میگفت قبل از مرگ این پسر رفتم با او حرف زدم، نکات حالبی از این آدم به ما گفت، نکته ای که الان میخواهم تاکید کنم اینکه مدیر مدرسه میگفت پسرک گفته تا قبل از اینکه قضیه تجاوز من به این کودکان لو برود خانواده من فکر میکردند من بهترین فرزند خانواده هستم و هیچ مشکلی ندارم!
ببینید، بگذریم که خود این پسرک خودش یک "و ما ادراک ما یزد" میشود، ولی نگران کننده تر و ترسناک تر اینکه خانواده هایی هستند که فکر میکنند پسرشان خیلی پسر خوبی است، دخترشان خیلی دختر خوبی است، بعد یکهو می بینند زکی! پسرشان مثلا اعدامی است! در حالیکه ذره ای ذهن خانواده به این سمت نمی رفته!
مثلا این داستان معصومه را به قلم دوست و برادرم بخوانید:
این یک داستان تخیلی نیست، داستان یک دختر یزدی است، پدر و ماردش چه فکری میکنند؟ میدانید؟ بگذارید صریح بگویم، پدرش افتخار میکند که دخترش دندان پزشکی میخواند و اتفاقا کلی خواستگار هم رد کرده به خاطر اینکه در شان دخترش نیستند، کلی هم کیف میکند که چه دختر خوبی دارد، حالا بگذریم که برادر ما برای عدم تشخیص هویت خانم، اسم و رشته و دانشگاهش را عوض کرده است اما این داستان معصومه، قبل از تعلق به جامعه دانشگاهی متعلق به جامعه سنتی یزد است که به بلوغ سنتی! نرسیده، میخواهد ادای مدرن شدن را هم در بیاورد و می شود اینی که هست و دارد می شود!
ببینید چه بلایی دارد سر ما می آید.
حالا من قصد ندارم راه حل را خیلی زود ارائه کنم، نیازمند زمان و صرف وقت و فکر است،
انشاالله نوبت خانواده ها هم میرسد، صبر کنید ...
  • یک نی ساز