دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

مطالب پربحث‌تر

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

ادامه از قسمت اول

 

حالا شما در نظر بگیرید موقعیت را، رمضان ، سحر ساعت از 2 شب گذشته و ما 4 نفر نشستیم داریم حرفهای خودمان را میزنیم که از این 4 نفر فقط یکی مان آخوند است و دو نفر دیگر ریش دارند و البته من ته ریش! و وضعیت این است. هر از چندی ماشاالله خانمهایی هم جلویمان رد میشدند که واقعا نمیدانم چه بگویم! یعنی دقیقا همان بی حجابی و خاک بر سری بودنی که در تهران برایمان عادی شده بود حالا اینجا اذیتم کرد! همان ساپورتها و همان مانتوهای جلوبازی که تا فیها خالدون خانم را نشان میدهد و شوهر خاک بر سر بی غیرتی که عین خیالش نیست و زن بیحیایی که عین خیالش نیست که تا همه چیزش پیداست! و واقعا که بعضیها تنها فضیلتشان همان برآمدگیهاشان است!  ...

واقعا متاسفم و فحش و حرصم گرفته بود اما خب، چهارتایی محکم و قاطع همانجا نشستیم و حرف زدیم. هرچند فضا برادر طلبه مان را کمی اذیت میکرد.

آنقدر فضا برای ما 4 نفر غریب! بود که برادر طلبه مان علی یک لحظه ناخواسته پرسید اینها یزدی اند؟ و بعد فورا خودش جواب به این مضمون داد که قطعا آدم غیر بومی ساعت 2 شب با این وضع در پارک حاضر نمی شود و من هم تایید کردم که از لهجه هاشان پیداست که حتی مال اردکان و میبد و مهریز و تفت هم نیستند و مال خود خود یزدند.

ناگهان جوانی نزدیک شد: سلام حاج آقا

قیافه سوسولی ای داشت، ولی بسیار محترمانه و خاضعانه خدمت رفیق طلبه ملبس ما عرض ادب کرد و مسئله شرعی داشت که بپرسد! حالا مسئله چیست؟

"حاج آقا آیا کشیدن ناس روزه را باطل میکند یا نه!"

فارغ از اینکه پاسخ مسئله شرعی چیست آنچه مرا به درد آورد این بود که چرا ایشان باید اینطور سوالی بپرسد، همن 8 سال پیش را یادتان بیاید که گفتم چطور جرئت نمیکردند سیگار بکشند و حالا سوال این برادرمان! حالا باز هم خدا پدرماردش را بیامرزد که هم ادب کرد و هم خاضغ بود و هم معنی سوالش این بود که ایشان روزه میشود، باز هم خدا امواتش را بیامرزد. خیلی زود فهمیدیم دوستمان دانشجوی تربیت بدنی اردکان است حالا اگر مهندسی میخواند در دانشگاه علم و صنعت یا صنعتی شریف، گرس کشیدن و ماریجوانا کشیدنش عیب نبود و قابل تحمل بود ولی دیگر تربیت بدنی بخواند و ناس هم بکشد را ندیده بودیم!

شب عجیبی بود!

 

مسئله دیگری که اذیتم میکرد و برایم جالب بود این بود که حالا یک زمانی هست که مثلا شما از پایین شهر می آیی بالای شهر و مثلا با یک فضای فرهنگی متفاوتی روبرو میشوی و متعجب میشوی، خب این بله بهرحال قابل هضم است، مثلا فرض کنید من از میدان شوش بروم شهرک غرب و پوشش ها و ماشینها و تجلی زندگی غربی را ببینم، یا مثلا از محمد آباد(بخوانید مندبا!) یا مثلا از ته اکبر آباد یا ملاباشی! بلند میشوم می آیم صفائیه! خب اینجا آدم میگوید بله اینها اینجوری اند و ما در این منطقه غریبه ایم، اما وضعیت ما که اینجوری نیست! خانه ما تا این پارک پیاده 5 دقیقه هم راه نیست، از بدو تولد هم ساکن همینجا بودیم، یعنی محله محله من است، من در این محله بزرگ شدم، فوتبال بازی کردم، زمین خوردم بلند شدم، دفعه اولم هم نبوده که ساعت 1 و نیم شب در پارک هستم، اینجا زادبوم من است و این وضعیت را من بعد از 24 سال زندگی از خدا، تازه دارم می بینم، مهندس حسن.ص هم همین طور، بچگی اش را به واسطه تحصیل پدرش، در انگلستان گذرانده، زبان انگلیسی رسما زبان مادری اش محسوب می شود، خانه شان هم از وقتی آمده یزد همین منطقه بوده و به قولی بچه محله ماست!

 

ادامه دارد ...

  • یک نی ساز

امروز پس از قریب به دو ماه به یزد آمده ام و 6 سالی هست که به جهت تحصیل علوم عمدتا لاینفع! بیشتر تهرانم و کمتر یزد و خب هرچند تصورم نسبت به زادگاهم تصور غلطی نیست اما باید اعتراف کنم هربار که به یزد می آیم متوجه اتفاقات فرهنگی و اجتماعی جدیدی میشوم که حداقل ترینش بالا رفتن ساختمانهای بی ریخت و بی نظم است، بالاخره شهرسازی تهران که آن باشد یزد بهتر از این نمی شود. چند شب پیش طبق معمول تماسی گرفتیم و قرار شد رفقا را زیارت کنیم منتها این بار به جای رفتن به پاتوق همیشگی که مقبره شهدای گمنام و گلزار شهدای خلد برین بود، اتفاقاتی باعث شد رفقا را در پارک آزادگان زیارت کنم. ساعت حدود 1 و نیم بامداد سحرگاهان ماه رمضان! شهر قنات وقنوت و قناعت و دار العباده و "ماخیلی خفنیم" و "فقط ما مسلمونیم همه دیگه کافرن" ....

از درب خیابان تیمسارفلاحی (شهید دلاور، امیر ولی الله فلاحی) وارد پارک شدم(حالا خیال نکنید یک پارک جنگلی است که از 60 تا خیابان اصلی شهر ورودی دارد، نه همان یکی را هم به زور دارد! ) منظره اول شلوغی عجیب پارک بود، خانواده هایی نشسته بودند و از طبیعت استفاده میکردند که خب البته خیلی هم خوب است منتها جلوتر چیزی که جالب بود اینکه اوهو! یک دوست عزیزی یک گیتار شکسته بسته در دست گرفته و با صدایی نکره تر از صدایی که به زور از گیتار بدبخت در می آمد در حال خواندن است و شانصد نفر هم آنچنان دورش را گرفته اند که طرف فکر کرده ابی است یا داریوش یا یک خری توی همین مایه ها و دارد میخواند، حالا این هم از نظر شرعی مشکلی نداشت و اتفاقا از نظر تفریحی خوب هم بود ولی پدیده ای بود در یزد بی سابقه!

خلاصه به مقصد دوستان رفتم جلوتر که با صحنه ای عجیب تر برخورد کردم! بله چندین خانم چندین آقا که دو تا سگ در دست دارند و بازی با سگ و خنده و اه اه که چقدر من از صدای سگ بدم می آید! موقع رد شدن از کنار این جمعیت خانم و آقا که پوشششان هم هرچند دیدنی بود! اما برای ما نادیدنی بود! آنچنان بوی سیگاری توی دماغ ما خورد که صد رحمت به سیگارهایی که اتاق بغلی مان در خوابگاه میکشید خدا شاهده! حالا این پارکی که این خانم راست راست ایستاده جلوی من و دارد فرت و فرت سیگار میکشد به امام حسین قسم پارکی است که 10 سال پیش که نه، 8 سال پیش 4 تا جوان با کلی ترس و لرز میرفتند ته ته تهش، یعنی پشت کتابخانه اش و زیر سایه درخت جایی که نور نباشد قایمکی 4 تا نخ سیگار میکشیدند، بعد ما جرئت نمیکردیم نزدیک آن حوالی شویم (چون اصلا سیگاری در یزد ندیده بودیم و سیگاری برایمان مثل معتاد بدبخت بیچاره بود و کانه لولو بود، مثل الان نبود که شصت تا از همکلاسی هامان در تهران سیگاری شده باشند و عین خیالشان هم نباشد)، هر از چند گاهی هم ماشین سپاه یا یکی دیگر از نهادهای شبه نظامی!!! می آمد این 4 تا سیگاری بدبخت را به جرم فسق و فجور و اعتیاد و کوفت و زهرمار میگرفت می برد منتها نمیدانم آن ماشین و آن بگیرها الان کجا بودند! هرچند در ام الفساد، ببخشید، ام القرای جهان اسلام یعنی تهران به اندازه موی سرم دختر سیگاری دیدم و این مسئله برایم عادی هست اما نه در یزد! در تهران بله! در یزد نه!

رفتیم جلوتر و دیدیم که بعله، دستاوردی دیگر از شهر فرهنگی و شهیدپرور! جمعیتی با قیافه هایی اجق وجق، ریشهایی دو سه متری و لباسهایی که در خور پارک دانشجوی تهران و درخور دانشکده هنر! دانشگاه آزاد تهران مرکز! دیگر این هم نوبر بود والله. روی نیمکت آن طرف تر رفقا را دیدم و همچون آدمی که خودش را انگار گم کرده و انگار در غربت! دارد راه میرود به سرعت به سمت دوستان پناه آوردم! مهندس حسن را زیارت کردم که البته هم خوابگاهی است و کمی از وضعیت پایان نامه اش پرسیدم و سید را هم پس از مدتی زیارت کردم و برادر طلبه مان هم عمامه به سر و لباس بر تن وسط آن پارک آنطوری نشسته بود. احوالپرسی و دیداری و  مشغول حرف بودیم که یک لحظه دیدیم تعدادی دختر و پسر آمدند با یک توپ! قصد انجام چه ورزشی را در سر دارند؟ گرگم به هوا! حالا اسامی جالب است! آقا توپ را می اندازد بالا میگوید زهرا! بعد زهرا باید بدود توپ را بگیرد به یکی دیگر بزند! زهرا توپ را بر میدارد صدا میزند حسین! همه اسامی ماشاالله مذهبی، همینجا سلامی میکنیم به آقایانی که هی آمار میدهند که بیشترین اسم پسر در کشور محمد است و بعد نتیجه میگیرند که ما خیلی اسلامی هستیم! منگل، غافل، شوت، آمارده! سلام!

ادامه دارد ...

  • یک نی ساز

چند نکته را مدتهاست میخواهم اشاره کنم و اتفاقات این روزها بهانه ای است برای طرح اندکی از نگفته ها و ننوشته های من! موضوع این مطالب شاید در نگاه سطحی و ابتدایی، فساد جنسی در شهر یزد باشد اما حقیقت آنست که به مسئله بزرگتری اشاره دارد، مسئله تغییر سبک زندگی مردم یزد و بعد ایران و دوم گسترش غرب زدگی روز افزون این شهر.

نظرات شما چراغ راه ما باد

 


دبیرستان بودم که برای کپی گرفتن از برگه ی نمیدانم چیچی ای! طبق معمول روانه خیابان محل سکونت شدم! خیابان تیمسارفلاحی یک تایپ و تکثیری داشت که البته بعدا جمع کرد و رفت! یک بار رفتم آنجا که کپی از مطلبی بگیرم، یادم نیست دقیق مطلب چه بود اما از آنجا که معمولا کله ما بوی قورمه سبزی میداده و از آنجا که در ادامه خواهید خواند که چه اتفاقی افتاد! مطلبی را برده بودم کپی کنم که محتوای سیاسی یا اجتماعی داشت. تایپ و تکثیری عزیز بعد از برانداز کردن مطلب ما گفت من کپی نمیگیرم! گفتم عزیزم فلسفه وجودی شما پس چیست! آقای تایپ و تکثیر هم که اندک رفاقتی هم با ما داشت سر درد دل را باز کرد که بله! چندی پیش بنده خدایی آمده اینجا مطلبی به ما داده خطاب به امام جمعه محترم و فقید استان که آن موقع مرحوم مظلوم آقای صدوقی پسر بودند، روحش قرین رحمت، بله، مطلب خطاب به ایشان بوده و مقایسه ای کرده یزد را با قزوین که بهرحال مشهور است به همجنس بازی و در آن به این مسئله پرداخته که همجنس بازی در یزد در حال رواج است و یزد در جال تبدیل به قزوین دوم است.

یکی از نهادهای نظارتی هم که خیلی به رگ غیرتش برخورده (چون میدانید که، ما در کشور 17 نهاد نظارتی داریم که باهم به اندازه یک مبصر کلاس عرضه نظارت ندارند، فقط بلدند در دهن امثال آن نویسنده مقاله را بگیرند و شاید فردا روزی در دهن امثال من را، خدا عناصر بی خیر و برکت این نظام را یا ساقط کند یا اگر قابل اسقاطی شدن نیستند و حتما باید تا آخر عمرشان بی مصرف بودنشان را به نظام تحمیل کنند خدا سقطشان کند) پرانتز طولانی شد! خلاصه آن نهاد نظارتی آمده اول نویسنده را گرفته بعد هم در تایپ و تکثیری را چندروزی بسته و حالا مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید نوشته من دانش آموز ترسیده بود، نهایتا با کلی التماس و تعهد به اینکه من نگویم آن نوشته را کجا کپی کردم، چند نسخه ای کپی کرد و به ما داد.


ادامه دارد ...

  • یک نی ساز