دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فساد» ثبت شده است

چندی پیش آیت الله جوادی آملی در دیدار با آقای عارف بحث دیوث سیاسی را مطرح کردند، دیوث در لغت به معنی کسی است که ناموسش را در اختیار دیگران قرار میدهد و عین خیالش هم نیست، این می شود دیوث، حالا دیوث سیاسی میشود اینکه تو ناموس ملی را به دست بیگانه بدهی و ابایی هم نداشته باشی راست راست هم راه بروی، خب میشوی دیوث سیاسی دیگر! چیز دیگری که نمیشوی! دیوثی که شاخ و دم ندارد!

در راستای همین عدم وجود شاخ و دم برای دیوثها! مقاله ای دیدم در یکی از نشریات دانشگاه شریف که دیوث علمی را بررسی کرده بود و به این پرداخته بود که استادی که ناموس علمی کشور را به دست بیگانه میدهد و افتخار هم میکند که ریکام(تایید و معرفی دانشجو به استاد خارجی) داده تا دانشجو اپلای کند و برود از کشور دیوث است! خب هست دیگر! دیوث شاخ و دم ندارد!

و در همین راستای عدم وجود شاخ و دم برای دیوثها، من این بار نمیخواهم به دیوث سیاسی و فرهنگی و اینها بپردازم، به خود دیوث میخواهم بپردازم یعنی کسی که ناموسش را بزک میکند تا بقیه التذاذ کنند و عین خیالش هم نیست، البته در تهران این پدیده متاسفانه فراگیر شده بلانسبت اقلیتی که تن ندادند، یعنی شما می بینی آقا دارد راه میرود همسرش هم کنارش، آرایش کرده، خوشگل، خوشتیپ، می بینی این آقایی که دارد راه میرود زنش تمام برآمدگیهای ریز و درشتش پیداست آقا هم عین خیالش نیست، بعد هم می بیند که مردم دارند نگاه میکنند و زیر لب حرفهایی میزنند اما باز هم عین خیالش نیست، خب این میشود دیوث دیگر! حالا دیوث که حتما نباید ناموسش را بدهد بقیه که بقیه ارضا شوند! این هم درجه ای از دیوث بودن است و ما باید بپذیریم که در سالهای احیر خیلی ها دیوث شده اند و خیلی ها هم به درجاتی از این مقام نایل شده اند. رشید که ساکن بودم به رسم پیاده روی شبانه با یکی از دوستان طرفهای ساعت 10 شب داشتیم سمت فلکه اول و دوم تهرانپارس قدم میزدیم که خانمی را با همین وضعیت دید، علی رغم عدم تمایل من، جلو رفت آقا را صدا زد و خیلی محترمانه گفت حجاب خانم شما پسندیده نیست، آقا هم برگشت که به تو ربطی ندارد! خب این آقا الان غیرتمند و شرافتمند است یا دیوث است؟

چرا ما بیخودی برای برخی کلمات قبح قایل میشویم؟ آقا اینکه این کلمه را به راحتی بگوییم اشکال ندارد، مشکل این است که در مقابل چشمهایمان هر روز انسانهایی مقداری دیوث میشوند و ما سکوت میکنیم، حالا جالب است که اگر به همین آقا بگویی تو دیوثی به رگ غیرتش برمیخورد! هرچند شاید حالا دیگر بر هم نخورد! دلیل چیست؟ باید امروزی باشد! مانتوی جلوباز مد شده! ساپورت شیک است! هیچ کس نیست بگوید بدبخت حماقت تو مد شده است؟ یا اینکه بقیه التذاذ ببرند؟ انسان را چه چیزی می پندارید؟ فقط شکم و زیر شکم؟ کاش دیگر به شهوت پرستی و مرفه طلبی عربها گیر نمی دادید، دیگر این پرستیژ عرب ستیزی تان نوبر است والله، از منظر شما انسان چیست؟ موجودی که فقط باید تلاش کند تا بیشتر بخورد و بیشتر لذت ببرد؟ بفرمایید یک گوسفند باکلاس! انسانیت و اخلاق چه می شود؟ معنویت چه می شود؟ اینها برای آدمیزاد است، اینها اصل است نه آن شکم لعنتی و اطرافش!

خلاصه اینکه این دیوث بودن در شهری مثل تهران فراگیر شده ولی در یزد هنوز نه! لکن به شدت و به سرعت در حال فراگیرشدن است، میرویم تهران دو ماه بعد برمیگریم می بینیم زکی! چقدر آقایان بی غیرت تر و خانمها امروزی تر به قول خودشان و بی ارزش تر شده اند! بعد میگویند در جامعه ای که ارزش زن به زیبا بودن است آن جامعه هیچ وقت پیشرفت نمیکند و بدبخت است و فلان، زیرش هم یا اسم شاملو را مینوسند یا مرحوم دکتر شریعتی را یا یک بدبخت دیگری که مرده باشد و اسمش کلاس داشته باشد و نتواند آن حرف مزخرف را تکذیب کند! عزیزم زن برای ما ارزشش به زیبا بودن نیست، برای شما روشنفکرنماها ارزش زن به زیبابودن است که از بی حجابی و روابط آزاد طرفداری میکنید، ما که از همان اول گفتیم بهشت و مافیها را میگذاریم زیر پای مادر، خاک پای مادر، شما اصالت را به لذت میدهید ...

خدا اگر دیوثها را هدایت نمیکند لعنت کند و سقط!

 .

.

.

 

شهید مطهری، کتاب مسئله حجاب، فصل چهارم بخش ایرادها و اشکالها:


ما نمی‏گوئیم زن خود را در کیسه سیاه بپیچید، ولی آیا باید طوری لباس‏ بپوشد و در اجتماع عمومی ظاهر شود که برجستگی پستانهایش را هم به مردان‏ شهوتران و چشم چران نشان بدهد و از آن طور که هست بهتر و جاذبتر برای‏ آنها جلوه دهد ؟ از وسائل مصنوعی در زیر لباس استفاده کند تا چاقی و زیبائی مصنوعی را هم برای فریفتن و دل ربودن مردان بیگانه به مدد بگیرد؟

این مدها و لباسهای تحریک آمیز برای چه به وجود آمده است ؟ آیا برای‏ اینست که بانوان آن لباسها را برای همسرانشان بپوشند؟! این کفشهای‏ پاشنه بلند برای چیست؟ جز برای این است که حرکات ماهیچه‏های کفل را به دیگران نشان دهد؟ آیا لباسهائی که نازک کاری‏ها و برجستگیهای بدن را نشان می‏دهد، جز برای تهییج مردان و برای صیادی است؟

عملا غالب خانمهائی که از این نوع کفشها و لباسها و آرایشها استفاده‏ می‏کنند، تنها مردی را که در نظر نمی‏گیرند شوهران خودشان است.

  • یک نی ساز

بزرگواری ذیل پست قبلی نظر گذاشته اند گه:

سلام

حالا شما بفرمایید راه حل را؟
فکرکنید من مادر یک پسر در این سن هستم. بفرمایید که چه کنم؟؟
و اما پاسخ:
سلام
قسمتی از راه حل را طی کرده اید، اینکه مشکل را پذیرفتید، خیلی ها تا همین جا را هم نرفتند
اگر یزدی باشید که بعید هم نیست، قضیه چهارراه اعدام را دارید، پسرکی که به چند کودک تجاوز کرده بود و آنها را کشته بود، اوایل انقلاب، زود هم اعدامش کردند، وسط شهر، تقاطع بلوار امام صادق(ع) و خیابان شهید طالقانی و از آن روز آنجا شد چهارراه اعدام!
رییس آموزش و پرورش وقت این پسر را پیدا کردیم! میگفت قبل از مرگ این پسر رفتم با او حرف زدم، نکات حالبی از این آدم به ما گفت، نکته ای که الان میخواهم تاکید کنم اینکه مدیر مدرسه میگفت پسرک گفته تا قبل از اینکه قضیه تجاوز من به این کودکان لو برود خانواده من فکر میکردند من بهترین فرزند خانواده هستم و هیچ مشکلی ندارم!
ببینید، بگذریم که خود این پسرک خودش یک "و ما ادراک ما یزد" میشود، ولی نگران کننده تر و ترسناک تر اینکه خانواده هایی هستند که فکر میکنند پسرشان خیلی پسر خوبی است، دخترشان خیلی دختر خوبی است، بعد یکهو می بینند زکی! پسرشان مثلا اعدامی است! در حالیکه ذره ای ذهن خانواده به این سمت نمی رفته!
مثلا این داستان معصومه را به قلم دوست و برادرم بخوانید:
این یک داستان تخیلی نیست، داستان یک دختر یزدی است، پدر و ماردش چه فکری میکنند؟ میدانید؟ بگذارید صریح بگویم، پدرش افتخار میکند که دخترش دندان پزشکی میخواند و اتفاقا کلی خواستگار هم رد کرده به خاطر اینکه در شان دخترش نیستند، کلی هم کیف میکند که چه دختر خوبی دارد، حالا بگذریم که برادر ما برای عدم تشخیص هویت خانم، اسم و رشته و دانشگاهش را عوض کرده است اما این داستان معصومه، قبل از تعلق به جامعه دانشگاهی متعلق به جامعه سنتی یزد است که به بلوغ سنتی! نرسیده، میخواهد ادای مدرن شدن را هم در بیاورد و می شود اینی که هست و دارد می شود!
ببینید چه بلایی دارد سر ما می آید.
حالا من قصد ندارم راه حل را خیلی زود ارائه کنم، نیازمند زمان و صرف وقت و فکر است،
انشاالله نوبت خانواده ها هم میرسد، صبر کنید ...
  • یک نی ساز

 دکتر حسن عباسی یک بار در تلویزیون پیرامون بحث فسادهای جنسی در ایران حرف میزد، چون میدانید که! از نظر برخی مسئولین ما که فرق بین ماهیتابه و گوگل را نمیدانند هیچ فسادی در ایران وجود ندارد و فقط غرب است که هر روز روزی 40 بار به فروپاشی میرسد و ما خیلی خوب هستیم و آمار طلاقمان هم اصلا در حال افزایش نیست و اصلا دنباله رو سبک زندگی غربی نیستیم، منتها حسن عباسی شاید هر از چند گاهی مزخرفی هم بین حرفهایش بگوید اما لااقل کور نیست! کر هم نیست! جسارتا و بلا! بلانسبت اکثریت مسئولین فرهنگی کشور خر هم نیست. حسن عباسی میگفت زمان جنگ اگر خرمشهر به دست عراقیها می افتاد ما باید این مسئله را تکذیب و یا کتمان میکردیم؟ نه! میپذیرفتیم هضم میکردیم و راه حل ارائه میدادیم امروز هم در برخورد با مسایل فرهنگی باید اینگونه باشد، با ذکر این مقدمه بگذارید یکی از این خرمشهرهایی که تصرف شده را اعلام کنیم!

گرایش به همجنس بازی در بین یزدیها به شدت در حال افزایش است، نگاهی به فضای دبیرستانهای یزد چه پسرانه که همیشه متهم ردیف اول این گرایشات هستند و چه دخترانه که متهمان اصلی ردیف اول هستند!

بگذارید چندتاخاطره تعریف کنم، راهنمایی استعداهای درخشان بودیم، مدرسه ای حقیقتا مذهبی و همه درس خوان، دیگر میشود گفت بهترین بچه های یزد دور هم جمع شده بودند لااقل کلیت فضای مدرسه حاکی از این بود شما خودتان حساب کنید مثلا نماز نخوان آن موقع مدرسه من بودم! یعنی بچه منفی شان من بودم! حالا در این چنین فضایی که همه نماز شرکت میکردند آن هم داوطلبانه، مدیر مدرسه گیر سه پیچ میداد که کسی نباید شولار لی بپوشد که تنگ باشد، نباید آستین کوتاه بپوشد که بازویش پیدا باشد، نباید موهایش بلند باشد، نه اینکه مدیر مرض داشت و کافر همه را به کیش خود پندارد نه! اتفاقا یک روز که اعتراض بچه ها به این گیر دادنهای اعصاب خورد کن زیاد شده بود آمد سر کلاس ما و گفت: پدر یکی از بچه ها آمده که شما چرا نمیگذاری پسرم آستین کوتاه بپوشد و اینها، من هم توضیحش دادم که آقا اینها سن بلوغ است و بعضیها سفید ترند و بالاخره آدمیزاد است دیگر!! پدر هم انکار میکرده که نه، پسر من خیلی هم بچه خوبی است و این حرفها چیست که میزنید؟ (این پدر احتمالا همان پدری میشود که دخترش در دانشگاه تهران بله و خودش فکر میکرده که نه خیر! و پسرش هم نیز!) مدیرمان میگفت همان لحظه از پنجره اتاق، حیاط را نگاه کردم، پسری کنار پسر همین آقا ایستاده بود و دست انداخته بود دور گردنش و داشت بازوی سفید پسرک را میمالید، صحنه را به پدر احمقش نشان دادم و به تعبیربنده پدرک! ساکت شد.

تمایل به همجنس بازی در یزد اصلا نیازی به اثبات ندارد، هرکسی این مسئله را انکار کند واقعا شوت شوت شوت است، آفساید! از دخترهایش را مثال نمیزنم و حرفهایی که بچه ها از قول دوستانشان! در مدرسه دخترانه بغلی مان نقل میکردند را منتقل نمیکنم! ما وارد حوزه خواهران نمیشویم! اما ذکر همین نکته بس که یکی از این دوستانی که همیشه ساز مخالف میزد و مدیر نتوانست محبورش کند که شلوار لی نپوشد در امتحانات پایان سال که بچه های مدارس دیگر هم می آمدند مدرسه ما امتحان نهایی میدادند، یک روز سراسیمه و با صورت پر از اشک وارد سالن شد و پرید توی اتاق همان مدیری که هرگز گوش به حرفش نمیداد و با گریه و صدای بلند میگفت که بالاخره دستمالی شدم و بقیه ماجرا که بماند ...

حالا دیگر ماجراهای خلافکارانی که در یزد دنبال بچه پسرها بودند و هستند و اینها بماند که هرکدامش رمانی میشود، همین اندازه بس که این پدیده ای شده فراگیر و به راحتی هم در شبکه های اجتماعی تحت عنوان عامیانه و شوخی مآبانه گوله بازی مطرح می شود و هرچند به زبان شوخی است اما هر شوخی برخاسته از مطلبی جدی است. این گرایش شوم در شهری به نام دارالعباده باید بررسی شود، فساد جنسی بحرانی است خاموش و فراگیر که جامعه ای را به نابودی میکشد، کی قرار است بیدار شویم و بفهمیم و یک خاکی بریزیم توی سرمان؟!



 نکته: یکی از دوستان وبلاگ نویس پس از مطالعه این پستها گفت این که چیز جدیدی نیست و تهران دارد غرب زده می شود و شهرستانها تهران زده و این اتفاق همه جایی، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه، من هم گفتم بله، من و تو این مسئله را میدانیم و می فهمیم، من فعلا میخواهم این مسئله فقط پخته شود و باز شود چون شرط اول درمان، پذیرفتن بیماری است که مردم یزد خانواده ها و مسئولین هیچ کدام به این پذیرش نرسیدند ....

  • یک نی ساز

ادامه از قسمت دوم

اصلا الان که فکر میکنم می بینم جا داشت واقعا بروم کنار آن رفقایمان که لباسهای درهم برهم پوشیده بودند بگویم برادر، دوست، رفیق، شما بچه کجایی؟ خانه تان کجاست؟ اینجا محله ماست شما از کجای یزد بلند شدی آمدی اینجا که سوسول تر و باکلاس تر از مایی؟ الان الگوی تو کیست؟ مثلا ادای کی را داری در می آوری؟ دیگر خفن تر از این مهندس حسن کی؟ بچه درس خوان این شهر که نه به اعتراف من بلکه به رسم شهادت عوام و تایید آموزش و پرورش و بعد وزارت فخیمه ملعون علوم، راهنمایی را تیزهوشان خوانده دبیرستان را هم، و بعد کارشناسی اش را رشته هوافضا از دانشگاه شریف گرفته آن هم 4 ساله (که حضرتعالی 6 ساله هم از دانشگاه آزاد نمیگیری و نمیتوانی بگیری و رشته اش را هم دانشگاهت ندارد) و ارشدش هم شریف! الان هم در شرف دفاع ارشد! اصلا او نه، همین سید، راهنمایی و دبیرستان را تیزهوشان بود و بعد هم با رتبه 37 کنکور بدون سهمیه رفت فلسفه را انتخاب کرد تا از همان اول آب بینی بز را به زندگی دنیا را ترجیح دهد، او به کنار، علی هم راهنمایی تیزهوشان بود و دبیرستان هم، منتها دوم دبیرستان ول کرد رفت قم! و البته او زودتر از ما دنیا و زرق و برقش را به آب بینی بز فروخت. من هم همکلاسی اینها بودم، لیسانس را علم و صنعت بودم ارشد هم شریف، بالاخره الان خفن مرد آرمانی تو کیست؟ چیست؟ از کدام مدل است؟

یعنی واقعا یک لحظه وسط پارک احساس خطر کردم، جامعه متمایل به یک سمت و نخبگانش متمایل به سمتی دیگر! چقدر از هم غریبه! (خودم را نخبه حساب نکردم ها! ولی 3 تا رفیقم را چرا، هرچند جامعه سالهاست به من و همکلاسیهایم لقب نخبه را میدهد)

حالا در نیایید بگویید نویسنده امل است و اینها، نه من 6 سال است در دانشگاه ها و محیطهای علمی ام القرای جهان اسلام! تهران بزرگ که مرکز فساد است دارم درس میخوانم و فسادهایی که شما خواننده عزیز اگر دانشجوی تهران نباشی، فیلمش را هم ندیدی ما به صورت زنده در دانشگاه دیدیم و عادی سازی شده متاسفانه، اما عرضم این است که یزد در حال یک تغییر فرهنگی عظیم است که تازه این، آرامش قبل از طوفان است، وای به روزی که طوفان بیاید.

حالا مسئولین بیشعور فرهنگی استان هی گزارش بدهند که ما چقدر خوبیم!

پی نوشت: خودمانیم لابی واردات سگ هم خوب کاسبی میکند! خیل خوب! واقعا پشت صحنه واردات این همه سگ به ایران کیست و چیست، هرچه و هرکه هست در آمدش خیلی خوب است، جا دارد بهانه ای باشد تا یادی از گمرک و دوستانمان در قاچاق کنیم. از تمام نمایندگان عزیز مجلس که باعث رونق هرچه بیشتر پدیده قاچاق در کشور هستند تشکر کنیم، از اداره "مبارزه با مبارزه با قاچاق" و فعالیتهای شبانه روزی شان در جهت رفع موانع قاچاق! تشکر کنیم، از تمام مسئولین دولتی از بالا تا پایین که به نوعی دست اندر کارند و سنگر را خالی نگذاشتند متشکریم، خسته نباشی دلاور، خسته نباشی قهرمان، رحمت به شیری که خوردی!

  • یک نی ساز

ادامه از قسمت اول

 

حالا شما در نظر بگیرید موقعیت را، رمضان ، سحر ساعت از 2 شب گذشته و ما 4 نفر نشستیم داریم حرفهای خودمان را میزنیم که از این 4 نفر فقط یکی مان آخوند است و دو نفر دیگر ریش دارند و البته من ته ریش! و وضعیت این است. هر از چندی ماشاالله خانمهایی هم جلویمان رد میشدند که واقعا نمیدانم چه بگویم! یعنی دقیقا همان بی حجابی و خاک بر سری بودنی که در تهران برایمان عادی شده بود حالا اینجا اذیتم کرد! همان ساپورتها و همان مانتوهای جلوبازی که تا فیها خالدون خانم را نشان میدهد و شوهر خاک بر سر بی غیرتی که عین خیالش نیست و زن بیحیایی که عین خیالش نیست که تا همه چیزش پیداست! و واقعا که بعضیها تنها فضیلتشان همان برآمدگیهاشان است!  ...

واقعا متاسفم و فحش و حرصم گرفته بود اما خب، چهارتایی محکم و قاطع همانجا نشستیم و حرف زدیم. هرچند فضا برادر طلبه مان را کمی اذیت میکرد.

آنقدر فضا برای ما 4 نفر غریب! بود که برادر طلبه مان علی یک لحظه ناخواسته پرسید اینها یزدی اند؟ و بعد فورا خودش جواب به این مضمون داد که قطعا آدم غیر بومی ساعت 2 شب با این وضع در پارک حاضر نمی شود و من هم تایید کردم که از لهجه هاشان پیداست که حتی مال اردکان و میبد و مهریز و تفت هم نیستند و مال خود خود یزدند.

ناگهان جوانی نزدیک شد: سلام حاج آقا

قیافه سوسولی ای داشت، ولی بسیار محترمانه و خاضعانه خدمت رفیق طلبه ملبس ما عرض ادب کرد و مسئله شرعی داشت که بپرسد! حالا مسئله چیست؟

"حاج آقا آیا کشیدن ناس روزه را باطل میکند یا نه!"

فارغ از اینکه پاسخ مسئله شرعی چیست آنچه مرا به درد آورد این بود که چرا ایشان باید اینطور سوالی بپرسد، همن 8 سال پیش را یادتان بیاید که گفتم چطور جرئت نمیکردند سیگار بکشند و حالا سوال این برادرمان! حالا باز هم خدا پدرماردش را بیامرزد که هم ادب کرد و هم خاضغ بود و هم معنی سوالش این بود که ایشان روزه میشود، باز هم خدا امواتش را بیامرزد. خیلی زود فهمیدیم دوستمان دانشجوی تربیت بدنی اردکان است حالا اگر مهندسی میخواند در دانشگاه علم و صنعت یا صنعتی شریف، گرس کشیدن و ماریجوانا کشیدنش عیب نبود و قابل تحمل بود ولی دیگر تربیت بدنی بخواند و ناس هم بکشد را ندیده بودیم!

شب عجیبی بود!

 

مسئله دیگری که اذیتم میکرد و برایم جالب بود این بود که حالا یک زمانی هست که مثلا شما از پایین شهر می آیی بالای شهر و مثلا با یک فضای فرهنگی متفاوتی روبرو میشوی و متعجب میشوی، خب این بله بهرحال قابل هضم است، مثلا فرض کنید من از میدان شوش بروم شهرک غرب و پوشش ها و ماشینها و تجلی زندگی غربی را ببینم، یا مثلا از محمد آباد(بخوانید مندبا!) یا مثلا از ته اکبر آباد یا ملاباشی! بلند میشوم می آیم صفائیه! خب اینجا آدم میگوید بله اینها اینجوری اند و ما در این منطقه غریبه ایم، اما وضعیت ما که اینجوری نیست! خانه ما تا این پارک پیاده 5 دقیقه هم راه نیست، از بدو تولد هم ساکن همینجا بودیم، یعنی محله محله من است، من در این محله بزرگ شدم، فوتبال بازی کردم، زمین خوردم بلند شدم، دفعه اولم هم نبوده که ساعت 1 و نیم شب در پارک هستم، اینجا زادبوم من است و این وضعیت را من بعد از 24 سال زندگی از خدا، تازه دارم می بینم، مهندس حسن.ص هم همین طور، بچگی اش را به واسطه تحصیل پدرش، در انگلستان گذرانده، زبان انگلیسی رسما زبان مادری اش محسوب می شود، خانه شان هم از وقتی آمده یزد همین منطقه بوده و به قولی بچه محله ماست!

 

ادامه دارد ...

  • یک نی ساز

امروز پس از قریب به دو ماه به یزد آمده ام و 6 سالی هست که به جهت تحصیل علوم عمدتا لاینفع! بیشتر تهرانم و کمتر یزد و خب هرچند تصورم نسبت به زادگاهم تصور غلطی نیست اما باید اعتراف کنم هربار که به یزد می آیم متوجه اتفاقات فرهنگی و اجتماعی جدیدی میشوم که حداقل ترینش بالا رفتن ساختمانهای بی ریخت و بی نظم است، بالاخره شهرسازی تهران که آن باشد یزد بهتر از این نمی شود. چند شب پیش طبق معمول تماسی گرفتیم و قرار شد رفقا را زیارت کنیم منتها این بار به جای رفتن به پاتوق همیشگی که مقبره شهدای گمنام و گلزار شهدای خلد برین بود، اتفاقاتی باعث شد رفقا را در پارک آزادگان زیارت کنم. ساعت حدود 1 و نیم بامداد سحرگاهان ماه رمضان! شهر قنات وقنوت و قناعت و دار العباده و "ماخیلی خفنیم" و "فقط ما مسلمونیم همه دیگه کافرن" ....

از درب خیابان تیمسارفلاحی (شهید دلاور، امیر ولی الله فلاحی) وارد پارک شدم(حالا خیال نکنید یک پارک جنگلی است که از 60 تا خیابان اصلی شهر ورودی دارد، نه همان یکی را هم به زور دارد! ) منظره اول شلوغی عجیب پارک بود، خانواده هایی نشسته بودند و از طبیعت استفاده میکردند که خب البته خیلی هم خوب است منتها جلوتر چیزی که جالب بود اینکه اوهو! یک دوست عزیزی یک گیتار شکسته بسته در دست گرفته و با صدایی نکره تر از صدایی که به زور از گیتار بدبخت در می آمد در حال خواندن است و شانصد نفر هم آنچنان دورش را گرفته اند که طرف فکر کرده ابی است یا داریوش یا یک خری توی همین مایه ها و دارد میخواند، حالا این هم از نظر شرعی مشکلی نداشت و اتفاقا از نظر تفریحی خوب هم بود ولی پدیده ای بود در یزد بی سابقه!

خلاصه به مقصد دوستان رفتم جلوتر که با صحنه ای عجیب تر برخورد کردم! بله چندین خانم چندین آقا که دو تا سگ در دست دارند و بازی با سگ و خنده و اه اه که چقدر من از صدای سگ بدم می آید! موقع رد شدن از کنار این جمعیت خانم و آقا که پوشششان هم هرچند دیدنی بود! اما برای ما نادیدنی بود! آنچنان بوی سیگاری توی دماغ ما خورد که صد رحمت به سیگارهایی که اتاق بغلی مان در خوابگاه میکشید خدا شاهده! حالا این پارکی که این خانم راست راست ایستاده جلوی من و دارد فرت و فرت سیگار میکشد به امام حسین قسم پارکی است که 10 سال پیش که نه، 8 سال پیش 4 تا جوان با کلی ترس و لرز میرفتند ته ته تهش، یعنی پشت کتابخانه اش و زیر سایه درخت جایی که نور نباشد قایمکی 4 تا نخ سیگار میکشیدند، بعد ما جرئت نمیکردیم نزدیک آن حوالی شویم (چون اصلا سیگاری در یزد ندیده بودیم و سیگاری برایمان مثل معتاد بدبخت بیچاره بود و کانه لولو بود، مثل الان نبود که شصت تا از همکلاسی هامان در تهران سیگاری شده باشند و عین خیالشان هم نباشد)، هر از چند گاهی هم ماشین سپاه یا یکی دیگر از نهادهای شبه نظامی!!! می آمد این 4 تا سیگاری بدبخت را به جرم فسق و فجور و اعتیاد و کوفت و زهرمار میگرفت می برد منتها نمیدانم آن ماشین و آن بگیرها الان کجا بودند! هرچند در ام الفساد، ببخشید، ام القرای جهان اسلام یعنی تهران به اندازه موی سرم دختر سیگاری دیدم و این مسئله برایم عادی هست اما نه در یزد! در تهران بله! در یزد نه!

رفتیم جلوتر و دیدیم که بعله، دستاوردی دیگر از شهر فرهنگی و شهیدپرور! جمعیتی با قیافه هایی اجق وجق، ریشهایی دو سه متری و لباسهایی که در خور پارک دانشجوی تهران و درخور دانشکده هنر! دانشگاه آزاد تهران مرکز! دیگر این هم نوبر بود والله. روی نیمکت آن طرف تر رفقا را دیدم و همچون آدمی که خودش را انگار گم کرده و انگار در غربت! دارد راه میرود به سرعت به سمت دوستان پناه آوردم! مهندس حسن را زیارت کردم که البته هم خوابگاهی است و کمی از وضعیت پایان نامه اش پرسیدم و سید را هم پس از مدتی زیارت کردم و برادر طلبه مان هم عمامه به سر و لباس بر تن وسط آن پارک آنطوری نشسته بود. احوالپرسی و دیداری و  مشغول حرف بودیم که یک لحظه دیدیم تعدادی دختر و پسر آمدند با یک توپ! قصد انجام چه ورزشی را در سر دارند؟ گرگم به هوا! حالا اسامی جالب است! آقا توپ را می اندازد بالا میگوید زهرا! بعد زهرا باید بدود توپ را بگیرد به یکی دیگر بزند! زهرا توپ را بر میدارد صدا میزند حسین! همه اسامی ماشاالله مذهبی، همینجا سلامی میکنیم به آقایانی که هی آمار میدهند که بیشترین اسم پسر در کشور محمد است و بعد نتیجه میگیرند که ما خیلی اسلامی هستیم! منگل، غافل، شوت، آمارده! سلام!

ادامه دارد ...

  • یک نی ساز

فکر کردم قبل از اینکه و ما ادراک یزد 4 را منتشر کنم شاید بهتر باشد نگاهی اجمالی به بیانات رهبری داشته باشیم

لینک نوشته ام را از وبلاگ قبلی ام پیدا کردم:

اینجا

نوشته شده به تاریخ 31 مرداد 92

  • یک نی ساز

یکی از اساتید یکی از همین دانشگاههای معتبر تهران که اگر لازم باشد هم نام دانشگاهش را خواهم برد و هم نام استادش را، با رهبری به یزد آمده بود سال 86. در جلسه ای خصوصی که هرگز هم پخش نشده و موضوع اصلی جلسه هم مسائل فرهنگی بوده، مسئولی در حال ارائه گزارش بوده که بله، یزد خیلی شهر خوبی است و خیلی شهر عبادت است دین است و شهر قنات و قنوت و قناعت و شهردارالعباده و خلاصه از این خزعبلات "ما فقط خوبیم بقیه همه بدن"! ایشان میفرمود در حین ارائه گزارش از طرف آن مسئول، رهبری طوری برافروخته شد که تا آن روز من این برافروختگی را ندیده بودم و اولین باری بود که میدیدم رهبری وسط کلام دیگری پریده است! استاد میگفت رهبری به این مضمون گفته که خلاصه یا تو داری خزعبل میگویی یا گزارشاتی که به من رسیده و بعد رهبری با ارائه مستنداتی عنوان کرده که یزد در حال نوعی تغییر فرهنگی در نسل جدید است و قس علی هذا! هیچ کس نیست به این همشهری مسئول ما بگوید عزیزم! این رهبری که جلوی تو ایستاده به اندازه 10 برابر موهای آن سر بی مغزت مسئول خائن یا احمق دیده و تا بخواهی گزارش مزخرف شنیده، مرد بودی می ایستادی میگفتی ما میراث فرهنگی هزار و خورده ای ساله مان را داریم خیلی محترانه از دست میدهیم ادعایی هم ندارم، چرا ما به جای پذیرفتن مشکلات همه اش میخواهیم همه چیز را تکذیب کنیم؟ ای لعنت بر این اخلاق بد!

 

ادامه دارد ...

  • یک نی ساز

چند نکته را مدتهاست میخواهم اشاره کنم و اتفاقات این روزها بهانه ای است برای طرح اندکی از نگفته ها و ننوشته های من! موضوع این مطالب شاید در نگاه سطحی و ابتدایی، فساد جنسی در شهر یزد باشد اما حقیقت آنست که به مسئله بزرگتری اشاره دارد، مسئله تغییر سبک زندگی مردم یزد و بعد ایران و دوم گسترش غرب زدگی روز افزون این شهر.

نظرات شما چراغ راه ما باد

 


دبیرستان بودم که برای کپی گرفتن از برگه ی نمیدانم چیچی ای! طبق معمول روانه خیابان محل سکونت شدم! خیابان تیمسارفلاحی یک تایپ و تکثیری داشت که البته بعدا جمع کرد و رفت! یک بار رفتم آنجا که کپی از مطلبی بگیرم، یادم نیست دقیق مطلب چه بود اما از آنجا که معمولا کله ما بوی قورمه سبزی میداده و از آنجا که در ادامه خواهید خواند که چه اتفاقی افتاد! مطلبی را برده بودم کپی کنم که محتوای سیاسی یا اجتماعی داشت. تایپ و تکثیری عزیز بعد از برانداز کردن مطلب ما گفت من کپی نمیگیرم! گفتم عزیزم فلسفه وجودی شما پس چیست! آقای تایپ و تکثیر هم که اندک رفاقتی هم با ما داشت سر درد دل را باز کرد که بله! چندی پیش بنده خدایی آمده اینجا مطلبی به ما داده خطاب به امام جمعه محترم و فقید استان که آن موقع مرحوم مظلوم آقای صدوقی پسر بودند، روحش قرین رحمت، بله، مطلب خطاب به ایشان بوده و مقایسه ای کرده یزد را با قزوین که بهرحال مشهور است به همجنس بازی و در آن به این مسئله پرداخته که همجنس بازی در یزد در حال رواج است و یزد در جال تبدیل به قزوین دوم است.

یکی از نهادهای نظارتی هم که خیلی به رگ غیرتش برخورده (چون میدانید که، ما در کشور 17 نهاد نظارتی داریم که باهم به اندازه یک مبصر کلاس عرضه نظارت ندارند، فقط بلدند در دهن امثال آن نویسنده مقاله را بگیرند و شاید فردا روزی در دهن امثال من را، خدا عناصر بی خیر و برکت این نظام را یا ساقط کند یا اگر قابل اسقاطی شدن نیستند و حتما باید تا آخر عمرشان بی مصرف بودنشان را به نظام تحمیل کنند خدا سقطشان کند) پرانتز طولانی شد! خلاصه آن نهاد نظارتی آمده اول نویسنده را گرفته بعد هم در تایپ و تکثیری را چندروزی بسته و حالا مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید نوشته من دانش آموز ترسیده بود، نهایتا با کلی التماس و تعهد به اینکه من نگویم آن نوشته را کجا کپی کردم، چند نسخه ای کپی کرد و به ما داد.


ادامه دارد ...

  • یک نی ساز