دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ننه باقر» ثبت شده است

یه روزی بود و یه روزگاری. پشت یک کوه بلند، بعد یک دریای بزرگ، یه جایی خیلی خیلی دورتر از ایران و تهران و توران و اصلا خاورمیانه، یه شهری بود خیلی کوچیک،

ساده و شیک،

نه دود داشت و نه ترافیک،

یه شهر بدون دود و بدون مگس سفید و بدون موش و بدون معتاد و کارتون خواب و گورخواب و خلاصه هرچی که هست!

مردمونش هم همگی شاد و خوشحال و مست و ملنگ.

شکمها همه سیر، همه خوشحال و بیمارستانها همه خالی.

این شهر یه مادربزرگ هم داشت که البته همه دوسش داشتن، مادربزرگ شهر ما هرکاری میکرد به جز قالیبافی! مردم شهر به مادربزرگ میگفتن ننه باقر.

 

زمستون شده بود و ننه باقر منتظر بود بارون بیاد و همه اهالی شهر که سرپناهی نداشتن جمع بشن خونش تا بارون بند بیاد و بارون که بند اومد شروع کنه همه رو بیرون کردن. ننه باقر میدونست وقتی بخواد اهالی شهرو بیرون کنه هرکسی یه بهونه ای میاره و میگه "من که فلان کار میکنم برات بذارم برم؟" و ننه باقر هم که خیلی مهربونه و تو حوادث 18 تیر هوای دانشجوها رو داشته و نمیخواسته از آچارفرانسه و گازانبر استفاده کنه کوتاه میاد و همه به خوبی و خوشی کنار هم تو همون خونه زندگی میکنن به جز کلاغه که بدبخت بیچاره همین جور باید هی بره و بره و به خونش هم نرسه.

اما بین راه که داشت میرفت به خونش، یهو از کنار یکی از ساختمونای فرسوده شهر گذشت و متوجه شد یه سری ساختمونا خیلی فرسوده ان و هر لحظه ممکنه آتیش بگیرن و خراب شن. ننه باقر خیلی برآشفت و شیون کرد و اومد که دامن چاک بده که یهو دید اون ور خیابون گشت ارشاد وایساده! بعد فکر کرد دید اگه گشت اراشد هم واینستاده بود بهرحال کار زشتی بود و داستان بی ادبی میشد! پس گفت به جای این کارای بی ادبی بهتره یه کار مفید بکنه و خیلی زود رفت سمت اهالی ساختمون فرسوده و گفت: "آهای آهای، شماهایی که تو این ساختمون دارید کار میکنید و پوشاک میفروشید، اخطار اخطار تخلیه کنید و خیلی زود بذارید برید"

مغازه دارای ساختمون که کلی پول و سرمایه داشتن اونجا و سرقفلی داشتن و جنس داشتن، گفتن: "ننه باقر ننه باقر، ما که مالیات نمیدیم برات، عوارضمونو نمیدیم برات، اکثرمون هم گرونفروشی میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

ننه باقر که آینده نگر بود و نمیخواست محبوبیتش کم بشه و فقط دوست داشت به به و چه چه بشنوه فکری کرد و گفت: "باشه اشکال نداره خالی نکنید"

 

اما گشت ارشاد هنوز اون ور خیابون وایساده بود و ننه باقر میخواست یه کار مفیدی بکنه، پس رفت سمت خاله معصومه و رفیقاش، گفت:"خاله معصومه معصوم و رفیقات، این ساختمونه میریزه به محیط زیست ضربه نمیزنه؟ یا یه اقدامی بکن یا از این شهر بذار و برو"

خاله معصومه که خیلی معصوم بود گفت: " ننه باقر، من که آلودگی هوا رو فوت میکنم برات، ریزگردها رو با دستمال جمع میکنم برات، درجه کولرو تو تابستون میارم پایین و عکسشو میذارم تو اینستا تا آلودگیو کمتر بکنم برات، جنگلا رو قطع میکنم برات، جلوی احداث سد رو نمیگیرم برات، و هزار جور خدمت و دستاورد متنوع دیگه دارم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر فکری کرد و دید بالاخره نمیشه که!!! همین! به همین راحتی!

 

ننه باقر گفت بذار برم با اصل جنس صحبت کنم، رفت پیش یکی از رفیقای خاله معصومه که اهل مذاکره بود و همیشه لبخند میزد، گفت باسواد، عده ی زیاد، ای که از جای خاصی تغذیه نمیکنی و از جای عام و بیت المال مرتب تغذیه میکنی و هی فرت و فرت ذخیره نظام درست میکنی، یا یه اقدامی بکن برای این ساختمونهای فرسوده، یا بذار من اقدام کنم و تو سنگ لا چرخم نذار، یا بذار و از این شهر برو"

رفیق خاله معصومه گفت: "من که مذاکره میکنم برات، تقصیرا رو گردن قبلیه میندازم برات، عینک رو چشمم میذارم برات، هیچ اقدام مثبت دیگه ای هم نمیکنم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر دید حتی اگر قانع نشه هم، باز زورش به اینا نمیرسه پس ترجیح داد که قانع بشه!

 

اما ننه باقر قصه ی ما اصلا خسته نشد، زیپ کتشو محکم کشید بالا و چادرشو محکم تر بست و رژ لبشو پاک کرد و رفت اون طرف شهر: "آهای آهای عمه سلطان تو لااقل یه حرفی بزن یه صدایی بکن یا بذار و برو".

عمه سلطان اما گفت: "من که املاک نجومی رو رو میکنم برات، بعدش زندانی میکشم برات، افکار عمومی رو منحرف میکنم برات، بذارم برم؟"

 

ننه باقر دوید سمت سازمان بوق که صاحب قسمت زیادی از ساختمان بود، گفت: "سازمان عریض و طویل بوق، ساختمونت میریزه پایین، مردماش میمیرنا، یه کاری بکن، سازمان بوق گفت: " من هیچ کاری نمیکنم برات، هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی! زورت هم به من نمیرسه اما برای اینکه قافیه جور در بیاد و نویسنده هم خوشش بیاد و مخاطب هم ایراد وارد نکنه: دی دا را دی دار، بذارم برم؟ "

 

ننه باقر دید نه، مثل اینکه واقعا فایده ای نداره! اومد سمت محله خط قرمز و نزدیک خط قرمز شد اما حواسش خوب جمع بود که از خطوط قرمز عبور نکنه، صداشو بلند کرد و گفت: "آهای آهای اون ور خط قرمزی، ای که تو خیلی خفنی، ای که همیشه همه کارات درسته و فقط تو خوبی، پرتقال، آلبالو، شفتالو، یه حکم بده اینا رو تخلیه کنیم بریزیم بیرون ساختمونه خراب میشه ها! یا یه کاری بکن یا بذار و برو"

از اون ور خط قرمز صدا اومد: "من که افشاگرا رو زندان میکنم برات، پرونده رو رو نمکنم برات، فساد سازمانت رو بررسی نمیکنم برات، بذارم برم؟ بعدشم تو چطوری جرئت میکنی به من بگی بذارم برم؟ من که همه چیزم شفافه!"

 

ننه باقر حجابش رو رعایت کرد و به سرعت فاصله گرفت و رفت سمت یه سری رفقای قدیمیش و درخواستشو تکرار کرد که کمکش کنن و ساختمونه خراب نشه، رفقاش گفتن: " تو رو خدا ما رو ول کن، ما که اتوبان میسازیم برات، تونل و پل میسازیم برات، کارهاتو راست و ریس میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

 

آخر سر ننه باقر رفت سراغ بقیه سازمانها و ادارات که شاید بتونن کاری بکنن اما بقیه هم گفتن:

"ننه باقر، ما که هیچ کار مفیدی برای مردم نمیکنیم برات، در روز فقط 45 دقیقه کار مفید میکنیم برات! هیچ فایده ای هم نداریم برات، ولی عوضش حقوق میگیریم به جات، بذاریم بریم؟"

 

ننه باقر که دیگه واقعا میخواست گریبان بدره یهو یه صدایی شنید، ساختمونه ریخته بود پایین، ننه باقر خیلی خوشحال بود که هرکی تقصیر داشته باشه او تقصیر نداره. زود رفت آوارهای ساختمونو جمع و جور کنه و یه مراسم خوب بگیره و برگرده تو خونش و منتظر باشه تا بارون بیاد که اهالی دوباره جمع شن خونش و به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن و همه کنار هم باشن به جز کلاغه که به خونش نمیرسه ...

  • یک نی ساز