دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دست نوشته های شخصی یک دانشجوی فنی

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین (5 و 6 قصص)

فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (96 یوسف)

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

یکی از آفت‌های هر مبارزه‌ای، مصادره آن مبارزه به نفع قدرتی که با آن می‌جنگد، است، یعنی قدرت، شرایط را به گونه‌ای تغییر دهد که آن مبارزه و استمرار آن مبارزه در راستای اهداف خود قدرت باشد، مصادره‌ای که هرچند در شکل ظاهری مبارزه تغییری ایجاد نمی‌کند اما آن مبارزه را دچار تغییر ماهوی می‌کند. مبارزات فمنیستی نیز از این قاعده مستثنی نیست. 

فی المثل ابتدا تصور کنید جامعه‌ای را که در آن حقوق اولیه زنان و در درجه بعد مردان رعایت نمی‌شود و ثانیا تصور کنید که در آن جامعه مثلا برهنه بودن اجباری وجود دارد و ورود به استادیوم تنیس هم ممنوع است و زنان از این دو قانون رنج می‌برند یعنی علاقه دارند حجاب اسلامی را رعایت کنند و به استادیوم تنیس بروند. در گام سوم فرض کنید رعایت حجاب توسط بانوان یا ورود همه زنان در استادیوم‌های تنیس سرتاسر آن کشور هیچ صدمه‌ای به قدرت نمی‌رساند اما سنت دیرینه‌ای بوده که بی دلیل پابرجاست.
در شرایط بالا فمنیست‌ها مبارزه برای رعایت حجاب و آزادی ورود به استادیوم را مقدمه‌ای برای شروع مبارزات اجتماعی خود قرار می‌دهند. قدرت که در صورت پاسخ دادن به این مطالبه، باید مطالبات به حق بعدی زنان و حتی مطالبات به حق بعدی مردان را هم پرداخت کند، از گفتن الف پرهیز می‌کند تا مجبور نباشد تا یاء را تکرار کند. او دامنه مبارزه را بزرگ می‌کند و از این مبارزه به عنوان خط قرمز یاد می‌کند تا تمام توجهات زنان و حتی مردان به این مبارزه بی‌اهمیت جلب شود و در سایه این توجهات، سلطه خود بر دیگر حوزه‌های زنان و مردان را ادامه، تحکیم و تقویت می‌کند، مبارزان فمنیست در دور باطل، شدیدا درگیر مبارزه با خطوط قرمز سوری! شکل گرفته توسط قدرت می‌شوند در حالی‌که غیر مستقیم به بازتولید هژمونی ظالمانه مردسالارانه و آتوریته کمک می‌کنند. مبارزه توسط قدرت تسخیر می‌شود و تغییر ماهوی می‌یابد بی آن‌که شکل ظاهری‌اش تغییری کرده باشد.
پیامد فاجعه‌آمیز بعدی که منتج به تحکیم و تعمیق هژمونی است، این‌که هیچ یک از اقشار دیگر اعم از مردان و کودکان و میانسالان اساسا اجازه اعتراض و مطالبه‌گری را به خود نمی‌دهند، چرا که کسب هویت و اعتبار اجتماعی در تکرار و حرف زدن و بازتولید مبارزات فمنیستی است و پیگیری مطالبات اقشار دیگر، تحت تبلیغات مشترک شدید هر دو طرف دعوا، قدرت و مبارزان، فاقد هرگونه اعتبار و پرستیژ اجتماعی است. سکوت و پذیرش سلطه توسط اقشار دیگر درونی می‌شود و همه ساکت می‌شوند تا سرانجام دعوای غیر سوری، اما بی حاصل فمنیست‌ها را مشاهده کنند.

  • یک نی ساز

اولین بار که خبر بچه دار شدن یکی از دوستانم را شنیدم 19 سال داشتم و با سید مجردی رفته بودیم قم، توی فلافلی نشسته بودیم و داشتیم فلافل هزار تومنی (شماها یادتون نمیاد! یه زمانی فلافل تو قم هزار تومن بود) میخوردیم و مثل چی! کیف میکردیم. علی هم بود، اصلا آمده بودیم علی را ببینیم. سید که خبر بچه دار شدن یکی از رفقایمان را از پشت گوشی شنید یک لحظه فلافل از دستش افتاد، صورتش گرد شد، خندید و محکم زد توی سرش. تلفن را قطع کرد، خنده روی صورتش یخ بسته بود، گفت فلانی دارد پدر می‌شود.
سیر پدر شدن رفقای ما با افزایش ازدواج ها شدت پیدا کرد و نکته جالب توجه این بود که از 5 کیلومتری مشخص بود که خیلی ها ناخواسته بچه دار شده اند مثل کسانی که در دوران عقد همسرشان باردار می‌شد، برخی از رفقا هم که در گفت و گوهای دوستانه صریحا می‌گفتند که اقدامشان ناخواسته بوده و علی رغم میل باطنی شان این اتفاق افتاده است. یکی از دوستانم در شرایطی که می‌خواست از همسرش طلاق بگیرد صاحب یک بچه بیچاره شد که الان وسط دعوای پدر و مادرش دارد له می‌شود، از طرفی پدر و مادر هم به خاطر این کودک از هم جدا نمی‌شوند و مثلا به خیال خودشان دارند خیلی برای بچه شان فداکاری می‌کنند که طلاق نمی‌گیرند. کودک دیگری در شرایط سخت اقتصادی پدرش به دنیا آمد و پدرش به جای اینکه از تولد فرزندش خوشحال باشد شدیدا ناراحت بود.
البته دوستانی هم بودند که علی رغم ناگهانی پدر شدنشان از مسئله ناراحت نبودند و افراد کمی هم بودند که کاملا با برنامه ریزی صاحب فرزند شده بودند.

راه حل ساده است، به جای اینکه لاپوشانی کنید و برنامه زندگی آدمها را با مشکل روبرو کنید، مثل بچه آدم آموزش دهید که زنان در چه شرایطی ممکن است باردار شوند یا نه. آموزش دهید که در صورت خشک بودن ناحیه تناسلی زن، باید روان کننده مصرف شود تا کاندوم پاره نشود، آموزش دهید که کسی دو تا کاندوم روی هم نزند و هر دو را پاره کند، آموزش دهید که حتمال بارداری در مقاربت بدون کاندوم هرگز صفر نیست، آموزش دهید ....
آماری را در اینترنت خواندم که تخمین زده بود 50 درصد انسانها حاصل تولد ناخواسته هستند و به قول حسین، خیلی از ما قرار بوده یک بوس کوچک و ساده به خاطر قورمه سبزی باشیم اما ناگهان این شدیم!
لحظه ای به گذشته بنگرید، آیا شما نتیجه یک اشتباه محاسباتی بودید یا یک هدف برنامه ریزی شده؟

  • یک نی ساز

زمانی که قدرت ایدئولوژیک تمام ساز و کارهای انتقادی را می‌بندد و متوقف می‌کند و به خیال خود روند اعتراضی و انتقادی را سرکوب کرده، دقیقا اتفاقی خلاف تصور او رخ می‌دهد، جبهه مقابل سرکوب نمی‌شود، بلکه مقاومت برای خود مکانیزم جدید تعریف می‌کند و در کالبد جدید، خود را باز تعریف می‌کند و در عمل، به تمامی قلمرو قدرت حمله می‌کند، خواه این قلمرو هرچه را که شامل باشد یا نباشد. فلذا قدرتی که دین و اخلاق را در قلمرو خود دارد و از آنها ارتزاق می‌کند و استمرار می‌یابد با انهدام سازوکارهای انتقادی، مواجه می‌شود با تهاجم فرهنگی! و اجتماعی! به بخش دینی و اخلاقی قلمرو خود. ، مردم علی رغم میل باطنی و ناخودآگاه بدون آنکه مطلقا بدانند به ایدئولوژی حمله ور می‌شوند یا در حال مقاومت هستند، در بدترین حالت مردم به انکار می‌پردازند و در بهترین حالت و وفادارانه ترین حالت (در قلمروهای دینی بخوانید متدینانه ترین حالت) تعریف جدیدی از ایدئولوژی دارند که ضمن اثبات و باز تعریف هویت ایدئولوژیک جدید خود، منافی هویت قدرت است.

 

  • یک نی ساز

در دولت-ملت‌هایی که حاکمیت بر مبنای ایدئولوژی است و حاکمیت هژمونیک و گفتمانی تجربه نشده، همواره ترسی ناشی از دخالت اجنبی از طریق عمال داخلی بر سیستم (حاکمیت) حاکم است. به بیان ساده تر سیستم همواره از اینکه اجنبی از طریق جاسوس‌ها و ماموران آموزش دیده بر بدنه او نفوذ کند و رسالت آرمانی و ایدئولوژیکش را با مشکل ایجاد کند ابا دارد، منتج آنکه سیستم در پذیرفتن نظرات جدید و نیروهای جدید احتیاط زیادی می‌کند و تبعات این تنگ گرفتن حلقه نزدیکان عدم نفوذ نظرات و عقاید نیروهای وفاداری است که حسن نیت‌شان برای سیستم ثابت نشده است. پیامد این عدم نفوذ نیز، عدم برخورداری از ظرفیت‌های فکری و انسانی و اجتماعی جوان و بالقوه است و سیستم به مرور و ناخواسته با عدم سیاستگذاری صحیح، اتلاف منابع، هزینه بالا، و بازده پایین اداره می شود. یکی از این زیر سیستم‌ها نظام رسانه‌ای آن دولت-ملت‌هاست، نظامی که ضمن خلق بار مالی سنگین و تولید محتوای بی کیفیت و کم بیننده، با مدل‌های جدید و به روز ارتباطی فاصله دارد و تمایلی به کاهش این فاصله نیز ندارد.

اینکه بخش خصوصی متخصص و وفاداری که حسن نیتش به سیستم ثابت نشده چگونه از این فرصت استفاده کند تا از طریق همکاری با سیستم ضمن صرفه جویی در هزینه‌های سیستم و افزایش راندمان او عایدی برای ادامه بقای خود داشته باشد سوالی است که پاسخ دادن به آن حقیقتا دشوار است، البته اگر پاسخی واقعا وجود داشته باشد.

  • یک نی ساز

انقلاب یک پدیده ناگهانی نیست، متعلق به یک گروه و طبقه خاص هم نیست، بلکه ریشه در مبارزات تاریخی دارد و برآمده از اکثریت قاطع طبقات اجتماعی است، نمیخواهم بگویم انقلاب برآمده از توده هاست چون توده بار معنایی فرانکفورتی دارد اما انقلاب برآمده از اکثریت مردم است. 

زمان وقوع انقلاب قابل پیش بینی نیست اما علائم و نشانه های آن را میتوان مشاهده کرد. انقلاب قبل از وقوع ناگهانی خود، با علائمی بروز و ظهور پیدا میکند اما هیچ خبر دقیقی از زمان وقوع آن نمیتوان داد، از این روست که لنین یک سال قبل از انقلاب روسیه در جمع جوانان کمونیست راهکارهایی برای وقوع انقلاب در "زمانی که من دیگر زنده نیستم" ارائه میدهد و آیت الله خامنه ای در اعترافی بعد از انقلاب میگوید ما هرگز تصور نمیکردیم انقلاب اینقدر زود به وقوع بپیوندد و آیت الله مطهری میگوید بعد از 22 بهمن تا چند روز خواب نمی رفتم چون نمیدانستم چه باید بکنیم و انتظار این پیروزی را نداشتم. علی رغم ناگهانی انقلاب، علایم و نشانه ها خبر از وقوع آن در آینده ای که معلوم نیست نزدیک است یا دور می دهند.

درواقع اگر رژیمی را به بدن تشبیه کنیم، انقلاب مانند مرگی است که پس از یک بیماری مزمن و لاعلاج می آید و آنچه فوت ناگهانی و غافلگیرکننده است، کودتاست، نه انقلاب.

کاهش نفوذ فتاوای مراجع تقلید در مورد مسایل حرام و واجب، کاهش پرداخت خمس و زکات به علمای دینی، عدم رغبت مردم برای کمک به مساجد و پایگگاههای مذهبی و در عوض کمک های میلیاردی به امثال علی دایی و امثال صادق زیباکلام، مخالفت لیدرهای فکری و هنری مثل میرشکاک(امیدم به صندلی بیشتر از نظام مقدس است) و سعید زیباکلام(نامه به رئیس قوه قضاییه و حضور در برنامه جهان آرا و جیوگی)، فرار مردم از شعایر حکومتی دینی(مثل حجاب، بسیج، ریش! و روحانیت) همه و همه خبر از اتفاقات جدیدی در آینده دارد، آینده ای که شاید دور یا شاید نزدیک باشد، یا شاید "زمانی که من دیگر زنده نیستم"

  • یک نی ساز

جدای از اینکه مطالعه صفحه ویکی پدیای گنجشکک اشی مشی اطلاعات خوبی در مورد این شخصیت داستانی ایرانی به شما می‌دهد باید بگویم گنجشکک اشی مشی نماد یک انسان آزاده است، پرنده ای است رها!

گنجشکک اشی مشی دربرخورد با شخصیت‌های مختلف مثل پیر زن و چوپان و تازه داماد و بقیه شخصیتهای داستانی که نماد تیپهای مختلف جامعه هستند با نامردی مواجه میشود اما خسته نمی‌شود و در آخر تصمیم می‌گیرد به دیدار پادشاه برود اما نگهبان پادشاه سعی می‌کند او رامنصرف کند. به نظر من نگهبان پادشاه نماد عضو عادی جامعه است که درگیر رانت دولتی شده ، به زبان عامیانه تر مردی است که به دلیل ناتوانی در سیرکردن شکم خانواده‌اش که ناشی از ظلم طبقه حاکمیت است مجبور شده تن به استخدام حاکمیت بدهد و شغل نگهبانی را در پیش گرفته اما دل در گرو مردم دارد، نانخور حاکمیت است اما از طبقه حاکمیت نیست.

نگهبان پادشاه نماد طبقه متوسط جامعه است که به تعبیر عباس میلانی و به زبان من از رانت دولتی تغذیه می‌کند اما به حاکمیت متعهد نیست، خواستار عدالت است و معترض به حاکمیت اما محکوم به ارتزاق از او.

 

از نگهبان و شخصیتش بگذریم که دیالوگی که نگهبان با گنجشکک اشی مشی برقرار میکند خود گویای شخصیت نگهبان است و باید دست داستان پرداز را بوسید که هرچند سالها دور از ما می زید و از تئوری‌های جامعه شناسی سر در نمی‌آورد اما اختلاف طبقاتی را می‌شناسد و لمس می‌کند و این خود نشان از تاریخ پر از اختلاف و ظلم حاکم در این سرزمین دارد.

نگهبان به گنجشکک اشی مشی هشدار میدهد که تو درون حوض نقاشی می‌افتی و فراشهای پادشاه تو را می‌گیرند و آشپز تو را می‌پزد و شاه تو را می‌خورد:

" گنجشکک اشی مشی لب بوم ما مشین / بارن میاد خیس میشی / برف میاد گوله میشی / میفتی تو حوض نقاشی / میگیردت فراش باشی / میکشدت قصاب باشی / میپزدت آشپزباشی / میخوردت حاکم باشی"

 

چقدر زیباست استفاده زیرکانه‌ی شاعر که  از لفظ "لب بوم ما" برای ارتباط با کودک حرف می‌زند و او را آگاه می‌کند از فضای فرهنگی اجتماعی حاکم بر جامعه‌ی ایران!

بگذریم که همین هم می‌شود، گنجشکک که دست بردار نیست اسیر فراشها می‌شود و درون حوض نقاشی می‌افتد و غذای شاه می‌شود تا کودک در بدو زندگی طعم تلخ تراژدی زندگی را بچشد!

گنجشکک اشی مشی اما از شکم پادشاه فرار می‌کند و انتقام خودش را از همه آدم‌هایی که به او ظلم کردند می‌گیرد تا کودک امیدش را از دست ندهد و به امید پایان خوش، در لباس محافظه کاری محکوم به تحمل خفقان نباشد و به کاخ پادشاه هم سری بزند، حتی اگر این جسارت به قیمت افتادن در حوض نقاشی و زندان شکم پادشاه باشد، که نماد زندان هوسهای او و ظلم او بر مردم است.

فرهاد با دستکاری چند کلمه‌ای این متل ایرانی، مرثیه ای عظیم از فضای سرد و خشک و تاریک می‌خواند، مرثیه ای برخاسته از زبان کودکانه، اما به تلخی تاریخ، و به ماندگاری و سکون جغرافیای ایران.

 

مترو

یادداشت شخصی

۳ بهمن ۹۵

۲۲ و ۵۸ دقیقه

 

پ.ن

تنها صداست که میماند! صدا به منزله ی محتوای صدا، نه بازه ای از فرکانسها

  • یک نی ساز

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، اما هرچه گشتم هیچ تصویری از نشستن خدا بیامرز ننه در ذهنم پیدا نکردم. ننه همیشه یا در آشپزخانه بود یا مشغول یک کار دیگر، ننه عمری بدون استراحت و بدون لحظه ای نشستن زندگی کرده بود. اصلا عادت نداشت بنشیند. حقیقت تلخ تر این است که اصلا بلد نبود که میشود فارغ از اینکه سماور بسوزد، خانه کثیف باشد، کار دستگاه شعربافی بافته نشده باشد و هزار فکر لعنتی دیگر، نشست و به بهانه ی مسئله ای به ظاهر بیخود، با کسی که دوستش دارد حرف بزند و خلوت کند.

ننه هم مثل همه هم دوره ای هایش خیلی به حجاب معتقد بود، درواقع میتوانم بگویم از ویژگیهای بارز ننه حفظ حجاب بود! یک بار خوب یادم هست رفته بودیم دره گاهان، آن موقع ها مثل الان نبود که در هر خانه ای در یزد را که باز میکنی 2 تا ماشین باشد، نه خیر، کسی ماشین نداشت، ماشین هم داشت وقت نداشت، وقت هم داشت حوصله نداشت. اثبات مدعا اینکه مثلا ما روز جمعه می رفتیم سمت آبشار دره گاهان تفت دم چشمه، هیچ کسی آنجا نبود! به همین راحتی! بعدتر که برق کشیدند و سکو ساختند و دستشویی ساختند و دستی به سر و رویش کشیدند شلوغ تر شد. البته الان هم شب که بروی پرنده که هیچ، سگ هم پر نمیزند.

خلاصه، رفته بودیم دره گاهان، ننه بود و شوهرش و دخترها و نوه ها و دامادها یعنی همه مردها محرم بودند. ننه ی ما جلوی دامادها آستینش را بالا زد که وضو بگیرد، من هنوز 9 سال را هم نداشتم، متعجب رفتم پیش ننه و گفتم ننه مگر بابای من با شما نامحرم نیست؟ الان که دستتان را میبیند! ننه لبخند زد و گفت نه ننه، داماد از پسر به آدم محرم تر است، گفتم پس چرا شما همیشه جلوی پدرم روسری سرتان است؟ گفت بابابزرگ اینطوری بیشتر دوست دارد.

ننه هیچ وقت جلوی دامادها روسری اش نمی افتاد، اصلا عادتش این بود، حتی جلوی بابابزرگ و جلوی من هم خیلی وقتها روسری و چارقد سرش بود. بابابزرگ هم اینطوری نبود که خشن باشد، ولی بهرحال قلب مهربانش پشت جذبه و کاریزمای پدرسالارانه اش مخفی بود. خیلی میشد ساده نتیجه گرفت که ننه تا به حال پدرم را و احتمالا هیچ کدام از دامادهایش را نبوسیده بود هرچند هربار که ما را می دید جبران میکرد.

بچه که بودم میرفتیم خانه ی ننه، دور آن علاءالدین قدیمی نوستالژیک می نشستیم و ننه برایمان از زمین و آسمان حرف میزد، البته ما نوه ها می نشستیم، ننه باز هم ایستاده بود و دور آن سینک لعنتی یک کاری میکرد.

من عاشق چای توی پیاله ی میبدی بودم، چای نبات، لامصب! از عسل، شیرین تر و از آب چشمه زلال تر میشد، طعمی پیدا میکرد که دیگر هیچ وقت کنار هیچ علاءالدینی و توی هیچ پیاله ای و از دست هیچ کسی به جز او تجربه اش نکردم.

بعضی وقتها کنار چراغ علاءالدین از ننه میخواستم خاطرات کودکی اش را تعریف کند. آنقدر خاطرات زندگی سخت و مخصوصا خاطرات قحطی جنگ جهانی دوم تلخ و ناراحت کننده بود که توی همان سنین هفت هشت ساله گریه ام میگرفت. اشکم که در می آمد ننه برای دلداری میگفت ننه تازه اینکه چیزی نیست، آبی‌بی خدابیامرز من که خاطراتش را تعریف میکرد من گریه میکردم!

چند سال بعد، اولین بار که پدرم میخواست برود کربلا همه برای بدرقه رفتیم فرودگاه، خاله ها و دایی ها هم بودند. زیارت اول مادر پدرم بود و سفر به کربلا و شوق زیارت و شور حسینی و غم دوری و گریه! وسط صورتهای خیسی که زیر چادر سنگر گرفته بودند، صورت خیس ننه هرچه بیشتر میخواست خودش را پشت چادر قایم کند کمتر موفق میشد. ننه که برای خداحافظی نزدیک پدر مادرم رفت نتوانست حرفی بزند. هرکسی از صورت قرمز و برافروخته پدرم، ذوق و شعف درونی اش را میفهمید، ننه هم دست کمی نداشت. ننه فقط چند ثانیه توانست سکوت کند و بعد بغضش بلند ترکید، پدرم کمی جلو رفت و گفت "دختر عمه حلال کنید" و به قصد بوسیدن نزدیک ننه شد، ننه با همان چادر سیاه طرح دارش پدرم را در آغوش کشید. همه گریه کردیم.

امروز موقع قدم زدن زیر باران به این فکر میکردم که شاید اگر زنده بود کنارش می نشستم و می بوسیدمش و موهایش را نوازش میکردم، محکم بغلش میکردم و بلند بلند گریه میکردم.

  

  

  

پ.ن 1: فاتحه بخوانید، نمیدانم شما در زندگیتان به درد زنده ها خورده اید یا نه! ولی میدانم با خواندن فاتحه برای اموات لااقل به درد مرده ها میخوریم!

پ.ن 2: حالا بگذریم که ملت می آیند کامنت میگذارند که نه، ما فرهنگ شصت هزار ساله داریم و ارزش زن را خیلی خوب نگه میداشتیم و عکس لخت زن روی دیوارهای تخت جمشید نیست! خب نیست چون آن موقع زن ارزش نقاشی کشیدن هم نداشته! روی دیوارهای معماری های صفویه و قاجار و پهلوی که هست، رفقایتان رفته اند یا کاشیها را ریخته اند زمین یا رنگ پاشیدند یا گچ را کندند و خلاصه به هر ترتیبی بوده قسمتی از تاریخ و فرهنگ را سانسور کردند تا به خیال کله فندقی خودشان اسلام را حفظ کنند! خدا اسلام را از دست این احمقهای متحجر حفظ کند[منشور روحانیت] ... اصلا شما خوب و تاریخ ما پر از تکریم زن، من هم روشنفکر و فمنیست.

 

  • یک نی ساز

یه روزی بود و یه روزگاری. پشت یک کوه بلند، بعد یک دریای بزرگ، یه جایی خیلی خیلی دورتر از ایران و تهران و توران و اصلا خاورمیانه، یه شهری بود خیلی کوچیک،

ساده و شیک،

نه دود داشت و نه ترافیک،

یه شهر بدون دود و بدون مگس سفید و بدون موش و بدون معتاد و کارتون خواب و گورخواب و خلاصه هرچی که هست!

مردمونش هم همگی شاد و خوشحال و مست و ملنگ.

شکمها همه سیر، همه خوشحال و بیمارستانها همه خالی.

این شهر یه مادربزرگ هم داشت که البته همه دوسش داشتن، مادربزرگ شهر ما هرکاری میکرد به جز قالیبافی! مردم شهر به مادربزرگ میگفتن ننه باقر.

 

زمستون شده بود و ننه باقر منتظر بود بارون بیاد و همه اهالی شهر که سرپناهی نداشتن جمع بشن خونش تا بارون بند بیاد و بارون که بند اومد شروع کنه همه رو بیرون کردن. ننه باقر میدونست وقتی بخواد اهالی شهرو بیرون کنه هرکسی یه بهونه ای میاره و میگه "من که فلان کار میکنم برات بذارم برم؟" و ننه باقر هم که خیلی مهربونه و تو حوادث 18 تیر هوای دانشجوها رو داشته و نمیخواسته از آچارفرانسه و گازانبر استفاده کنه کوتاه میاد و همه به خوبی و خوشی کنار هم تو همون خونه زندگی میکنن به جز کلاغه که بدبخت بیچاره همین جور باید هی بره و بره و به خونش هم نرسه.

اما بین راه که داشت میرفت به خونش، یهو از کنار یکی از ساختمونای فرسوده شهر گذشت و متوجه شد یه سری ساختمونا خیلی فرسوده ان و هر لحظه ممکنه آتیش بگیرن و خراب شن. ننه باقر خیلی برآشفت و شیون کرد و اومد که دامن چاک بده که یهو دید اون ور خیابون گشت ارشاد وایساده! بعد فکر کرد دید اگه گشت اراشد هم واینستاده بود بهرحال کار زشتی بود و داستان بی ادبی میشد! پس گفت به جای این کارای بی ادبی بهتره یه کار مفید بکنه و خیلی زود رفت سمت اهالی ساختمون فرسوده و گفت: "آهای آهای، شماهایی که تو این ساختمون دارید کار میکنید و پوشاک میفروشید، اخطار اخطار تخلیه کنید و خیلی زود بذارید برید"

مغازه دارای ساختمون که کلی پول و سرمایه داشتن اونجا و سرقفلی داشتن و جنس داشتن، گفتن: "ننه باقر ننه باقر، ما که مالیات نمیدیم برات، عوارضمونو نمیدیم برات، اکثرمون هم گرونفروشی میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

ننه باقر که آینده نگر بود و نمیخواست محبوبیتش کم بشه و فقط دوست داشت به به و چه چه بشنوه فکری کرد و گفت: "باشه اشکال نداره خالی نکنید"

 

اما گشت ارشاد هنوز اون ور خیابون وایساده بود و ننه باقر میخواست یه کار مفیدی بکنه، پس رفت سمت خاله معصومه و رفیقاش، گفت:"خاله معصومه معصوم و رفیقات، این ساختمونه میریزه به محیط زیست ضربه نمیزنه؟ یا یه اقدامی بکن یا از این شهر بذار و برو"

خاله معصومه که خیلی معصوم بود گفت: " ننه باقر، من که آلودگی هوا رو فوت میکنم برات، ریزگردها رو با دستمال جمع میکنم برات، درجه کولرو تو تابستون میارم پایین و عکسشو میذارم تو اینستا تا آلودگیو کمتر بکنم برات، جنگلا رو قطع میکنم برات، جلوی احداث سد رو نمیگیرم برات، و هزار جور خدمت و دستاورد متنوع دیگه دارم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر فکری کرد و دید بالاخره نمیشه که!!! همین! به همین راحتی!

 

ننه باقر گفت بذار برم با اصل جنس صحبت کنم، رفت پیش یکی از رفیقای خاله معصومه که اهل مذاکره بود و همیشه لبخند میزد، گفت باسواد، عده ی زیاد، ای که از جای خاصی تغذیه نمیکنی و از جای عام و بیت المال مرتب تغذیه میکنی و هی فرت و فرت ذخیره نظام درست میکنی، یا یه اقدامی بکن برای این ساختمونهای فرسوده، یا بذار من اقدام کنم و تو سنگ لا چرخم نذار، یا بذار و از این شهر برو"

رفیق خاله معصومه گفت: "من که مذاکره میکنم برات، تقصیرا رو گردن قبلیه میندازم برات، عینک رو چشمم میذارم برات، هیچ اقدام مثبت دیگه ای هم نمیکنم برات، بذارم برم؟"

ننه باقر دید حتی اگر قانع نشه هم، باز زورش به اینا نمیرسه پس ترجیح داد که قانع بشه!

 

اما ننه باقر قصه ی ما اصلا خسته نشد، زیپ کتشو محکم کشید بالا و چادرشو محکم تر بست و رژ لبشو پاک کرد و رفت اون طرف شهر: "آهای آهای عمه سلطان تو لااقل یه حرفی بزن یه صدایی بکن یا بذار و برو".

عمه سلطان اما گفت: "من که املاک نجومی رو رو میکنم برات، بعدش زندانی میکشم برات، افکار عمومی رو منحرف میکنم برات، بذارم برم؟"

 

ننه باقر دوید سمت سازمان بوق که صاحب قسمت زیادی از ساختمان بود، گفت: "سازمان عریض و طویل بوق، ساختمونت میریزه پایین، مردماش میمیرنا، یه کاری بکن، سازمان بوق گفت: " من هیچ کاری نمیکنم برات، هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی! زورت هم به من نمیرسه اما برای اینکه قافیه جور در بیاد و نویسنده هم خوشش بیاد و مخاطب هم ایراد وارد نکنه: دی دا را دی دار، بذارم برم؟ "

 

ننه باقر دید نه، مثل اینکه واقعا فایده ای نداره! اومد سمت محله خط قرمز و نزدیک خط قرمز شد اما حواسش خوب جمع بود که از خطوط قرمز عبور نکنه، صداشو بلند کرد و گفت: "آهای آهای اون ور خط قرمزی، ای که تو خیلی خفنی، ای که همیشه همه کارات درسته و فقط تو خوبی، پرتقال، آلبالو، شفتالو، یه حکم بده اینا رو تخلیه کنیم بریزیم بیرون ساختمونه خراب میشه ها! یا یه کاری بکن یا بذار و برو"

از اون ور خط قرمز صدا اومد: "من که افشاگرا رو زندان میکنم برات، پرونده رو رو نمکنم برات، فساد سازمانت رو بررسی نمیکنم برات، بذارم برم؟ بعدشم تو چطوری جرئت میکنی به من بگی بذارم برم؟ من که همه چیزم شفافه!"

 

ننه باقر حجابش رو رعایت کرد و به سرعت فاصله گرفت و رفت سمت یه سری رفقای قدیمیش و درخواستشو تکرار کرد که کمکش کنن و ساختمونه خراب نشه، رفقاش گفتن: " تو رو خدا ما رو ول کن، ما که اتوبان میسازیم برات، تونل و پل میسازیم برات، کارهاتو راست و ریس میکنیم برات، بذاریم بریم؟"

 

آخر سر ننه باقر رفت سراغ بقیه سازمانها و ادارات که شاید بتونن کاری بکنن اما بقیه هم گفتن:

"ننه باقر، ما که هیچ کار مفیدی برای مردم نمیکنیم برات، در روز فقط 45 دقیقه کار مفید میکنیم برات! هیچ فایده ای هم نداریم برات، ولی عوضش حقوق میگیریم به جات، بذاریم بریم؟"

 

ننه باقر که دیگه واقعا میخواست گریبان بدره یهو یه صدایی شنید، ساختمونه ریخته بود پایین، ننه باقر خیلی خوشحال بود که هرکی تقصیر داشته باشه او تقصیر نداره. زود رفت آوارهای ساختمونو جمع و جور کنه و یه مراسم خوب بگیره و برگرده تو خونش و منتظر باشه تا بارون بیاد که اهالی دوباره جمع شن خونش و به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن و همه کنار هم باشن به جز کلاغه که به خونش نمیرسه ...

  • یک نی ساز

آزادی یعنی

 

من هرکجا دوست داشتم

دستهایم را دور صورت تو بگیرم

چشمانم را ببندم

و لبهایم را روی لبهایت بگذارم

و تو هم بی هیچ گونه ترسی

با چشمان بسته ات

لبهای مرا ببوسی

 

 

فاشیسم یعنی

کسانی که به ما تجاوز می‌کنند

اجازه نمی‌دهند

کسی کسی را ببوسد

 

خفقان یعنی

کسی جرئت نکند

کسی را که دوست دارد

بدون ترسیدن

ببوسد

 

و تراژدی بزرگتر از خفقان، نهادینه شدن خفقان است

یعنی

حتی

وقتی 

من و تو تنها هستیم

و هیچ کس دیگری نیست

از بوسیدن همدیگر ابا داشته باشیم

 

این همان سلطه استبداد بر افکار ماست

 

 

  • یک نی ساز

آستین‌هایم را بالا می‌زنم و شیر آب را باز می‌کنم. دست راستم را پر از آب می‌کنم اما قبل از اینکه آب را روی صورتم بریزم چشمم در آینه به عینک روی صورتم می‌افتد. آب از لای انگشتانم فرار می‌کند. میخ می‌شوم جلوی آینه.

روز اولی که آمدم بیمارستان حال خوشی نداشتم، کلاسم را پیچانده بودم، راه هم خیلی دور بود، دو تا تاکسی سوار شدم تا رسیدم به بیمارستان. دو ساعتی هم توی صف چشم پزشکی معطل شدم، بدتر از همه اینکه توی رودربایستی با خودم که مثلا دانشجوام و دانشجوها خیلی باکلاس و مودب‌اند جایم را دادم به یک خانم زیبای جوان. یک لبخند هم هدیه‌اش کردم که کفاره‌اش فحش‌هایی بود که خیلی زود به خاطر سرپا ایستادن به خودم دادم. البته یک دل سیر هم نگاهش کردم.

وارد نماز خانه می‌شوم. امام جماعت نماز را بسته و بچه‌ها می‌دوند که به صف نماز برسند. من اما مثل دانشجویی که هیچ تمایلی به دیدن استاد ندارد آرام آرام به صف نزدیک می‌شوم. امام جماعت به رکوع می‌رود. بچه‌ها اما همه خم می‌شوند! برای اینکه تنبلی‌ام را توجیه کنم بلند می‌گویم: "یا الله" ، کمال حسن سوء استفاده!

دکتر بعد از معاینه گفت چشمت ایرادی ندارد فقط ضعیف شده و باید عینک بگذاری. نیم ساعتی هم توی صف عینک بودم، وارد که شدم تو ایستاده بودی. چشمم که به صورتت خورد فیوز مغزم پرید. دوباره شخصیت دانشجوی باکلاس و مودبم گل کرد. محترمانه جلو آمدم، آقای دکتر را با چاشنی لبخند نشانم دادی، نشستم، یک بالن رنگی نشانم داد و چند تا شیشه جلوی چشم‌هایم گذاشت تا شماره‌ی عینکم را بفهمد اما من چشمم روی نشانه‌ها بود و فکرم پیش تو.

بار اول که پرسیدم دسته فریم عینک محکم است یا نه گفتی "اگر باهاش کشتی نگیرید و روش پا نگذارید نمیشکنه". سوال‌ها موقعیت خوبی را فراهم می‌کردند تا قشنگ نگاهم را بدوزم به صورتت و خدا را به خاطر این خلقت عجیبش تحسین کنم.

البته دفعه اول دسته‌ی عینک برایم مهم بود و طولانی بودن راه هم اذیتم می‌کرد ولی از دفعه‌ی دوم حس کردم واقعا آن همه راه ارزشش را داشت تا دوباره ببینمت هرچند صورت‌های کج و معوج و خشن دخترهای هم‌کلاسی هم در این میان بی‌تاثیر نبود قطعا.

الکی الکی رسیدیم به قنوت! خدایا یک عمر است می‌گویم ثبت قلوبنا علی دینک! آخر این چه اثباتی بود که بر سر قلوب ما آوردی؟ خودت هم تنت می‌خارد؟ حالا وسط این همه بیمارستان چرا یکهو این یکی؟ نمی‌شد یک جای دیگر یک شهر دیگر؟ یک روز دیگر؟ یک منشی دیگر؟

بار دوم که دیدمت عینک آماده شده بود. عینک را از روی میز برداشتم. گفتی:"تستش کنید مشکلی نداشته باشه". عینک را برداشتم و به چشم گذاشتم و انگار خیلی روشنفکرم و از این دخترهای رنگ و لعابدار خیلی دیده‌ام و الان نگاه کردن به دختر یا دیدن لیوان فرقی برایم ندارد، زل زدم توی صورتت. گفتم: "خیلی خوب می‌بینم" . لبخند زدی. گفتم: "خیلی زیباست". گفتی: "من؟ یا دیوار" . این بار من لبخند زدم.

از بیمارستان که بیرون آمدم در مسیر برگشت دوست داشتم بیشتر عینک را تست می‌کردم! خدا را چه دیدی! شاید ایرادی داشته و من خوب ندیدم، هرچند تو را با هر عینکی ببینند زیبایی.

شب که توی خوابگاه عینک از دستم زمین خورد و شیشه‌اش شکست اول خیلی ناراحت شدم، اما بعد خوشحال شدم چون یک بار دیگر می‌توانستم عینکم را تست کنم! من به تو پناه می آوردم، دیدن تو خیلی برایم شیرین بود و راه خسته کننده، اما می‌دانم اگر خوابگاه و غذای مزخرف و زندگی شلخته و هرکی هرکی‌اش ذره‌ای جذابیت داشت کمتر پیشت می‌آمدم.

دفعه‌ی سوم که برای تعویض شیشه عینک آن همه زمان را صرف چند ثانیه دیدنت کردم، خوب حواسم به انگشتهایت بود، حلقه نداشت. من بی دلیل و ناخودآگاه خوشحال شدم، چه فایده! بی حلقه یا با حلقه، از تو فقط این نگاه کردنها نصیب من می‌شود. حسادت عجیبی دارم به آن مردی که قرار است ‌مفت و مجانی و بدون این همه راه را کوبیدن ببیندت، نکند عادی شوی برایش، حیف است.

هر بار که سجده می‌روم مجبورم بوی تعفن جوراب و پای میراث سالها مثلا علم اندوزی را تحمل کنم، مثل کثیفی حمام و دستشویی و آشپزخانه و راهرو و سالن مطالعه و تک تک کاشی و سرامیکهای این خوابگاه لعنتی. مادرم اگر می‌دانست آخر این همه درس خواندن سر از اینجا در می‌آورم قطعا اجازه نمی‌داد درس بخوانم!

برخورد مهربان و گرمی که با بیمارها مخصوصا پیرزن‌ها داشتی خیلی برایم عجیب بود، چقدر زنده بودی برعکس آشپزخوابگاه که غذاهای مزخرف با دو من چربی را با منت و اکراه توی بشقابت می‌ریزت و در مقابلش ارث پدرش را از تو می‌خواهد!

دفعه چهارم که با لیلا آمدیم دیدنت خیلی می‌خواستم سرت خلوت باشد و بیشتر با هم حرف بزنیم، اما نشد، برای اینکه شماره‌ات را هم بگیرم زود بود، ناچار بعد از دادن مشخصات عینک لیلا بیمارستان را ترک کردیم، لیلا فهمیده بود به خاطر تو این همه راه را کشاندمش اما به روی خودش نیاورد.

مهسا روی پایم می‌زند، نماز را سلام دادند و من هنوز تشهد را هم نخوانده ام! کل نماز به فکر تو بودم. چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی ...

 

تقدیم به اقلیت دختران و پسران سرزمینم که زیر فشار خفقان اجتماعی محکوم به سکوت و تحمل و نابود شدن اند و هر روز بیشتر از دیروز ... 

  • یک نی ساز

مطلقا حوصله بحث و جدل‌های مسخره و حقیر شبه سیاسی و مثلا فرهنگی را ندارم که آیا کنسرت خوب است یا نه و آیا باید در مشهد کنسرت برگزار شود یا نه و اینکه حد حریم اما رضا دقیقا چند متر است و حدودش چقدر است که اگر کسانی خواستند بروند کنسرت برگزار کنند دقیقا بروند پشت آن حریم تا توی حریم نباشند و اینکه آیا علی مطهری حق دارد در مورد کربلا حرف بزند یا نه یا امام جمعه خوب است یا نه.

 

برادر عزیز، خواهر عزیز، هم وطن

نکته‌ی اصلی مسئله‌ی لغو کنسرت، کنسرت و جایگاه کنسرت نیست، مسئله، لغو سخنرانی شخصی به نام علی مطهری هم نیست، مسئله، تعارض قانون با فقه است، یعنی متولیان امر! بعد از تشکیل حکومت اسلامی نسبت فقه و قانون را برای مردم که هیچ، برای خودشان هم مشخص نکردند و جنبشی که تا قبل از تشکیل حکومت و در طول دوران مبارزه علیه حکومت طاغوت، پای‌بند اجرای فقه بود، بعد از تشکیل حکومت، علی رغم در دست داشتن قدرت، همچنان ارتباط موفقی با قانون و دستگاههای حاکمیتی ایجاد نکرده و هنوز پای‌بند فقه است تا قانون، فلذا:

اولا، هرچند معتقد است اجرای قانون حکومت اسلامی واجب است اما به خود اجازه می‌دهد هرجا احساس کرد اسلام در خطر است! بنا به صلاح دید شخصی خودش که مستقل از قانون حکومت اسلامی است، مانع روند قانونی شود،

ثانیا متوجه نمی‌شود که تکلیف مسائل را قانون باید مشخص کند و نه فقه و فشار! مثلا یک بار به سفارت حمله می‌کند، یک بار تظاهرات بدون مجوز با کفن برگزار می‌کند و یک بار هم کنسرت قانونی یا سخنرانی قانونی را لغو می‌کند.

 

کلام کوتاه کنم، چند نکته و پرسش:

اول: اصلا من، ما و همه‌ی بقیه‌ی مردم به جهنم، خودتان که می‌فرایید اجرای قانون حکومت اسلامی واجب شرعی است تکلیف خودتان را با این واجب شرعی مشخص کنید تا هر روز این واجب شرعی که ایجاد کردید اسلامتان را در خطر قرار ندهد که مجبور شوید روند قانونی و شرعی‌تان را نقض کنید تا اصل اسلامتان حفظ بماند!

دوم: حوزه اختیارات قانونی دستگاهها چیست و کجاست؟ چرا شفاف نیست؟ حوزه اختیارات قانونی امام جمعه چیست؟

سوم: مگر رهبری بارها اعلام نکرده مخالف نقض قانون و برهم زدن مجالس از طرف نیروهای موسوم به بسیج است؟ پس این چه وضعی است که شما از رهبر خودتان هم تبعیت ندارید؟

چهارم: آیا سوال پرسیدن هزینه دارد؟

  • یک نی ساز

من از وقتی یادم می‌آید از حواس پرتی و عدم تمرکز رنج می‌بردم، وسط غذا خوردن فکرم هزارجا می‌رفت، وسط نماز فکرم پرواز می‌کرد و همه جا را سیر می‌کرد، وسط درس خواندن که دیگر هیچ، خیلی هم تلاش کردم که هرطوری هست این مشکل حواس پرتی و عدم تمرکز را حل کنم، چقدر مشاوره، چقدر مقاله، چقدر تلاش، حتی چقدر هزینه، همه بی‌ثمر بود تا وقتی سر و کله‌ی تو پیدا شد.
حالا تو مشکل عدم تمرکز و حواس پرتی من را حل کردی.
حالا وسط نماز حواسم فقط به توست، موقع غذاخوردن فقط به تو فکر می‌کنم، سرکار حواسم به همه که نه، از همه پرت است و فقط تو جلوی چشمم هستی. رکوعم تویی سجودم تویی قنوت با تو حرف می‌زنم، سلام که می‌دهم به تو قبول باشید می‌گویم، حتی همین الان، دارم برای تو می‌نویسم
همین

وحده لا اله الا هو

  • یک نی ساز

باسمه تعالی

پرونده آقای سعید طوسی ظاهرا در دست پیگیری است و جرم ایشان هنوز اثبات نشده و ما ابدا هیچ گونه اتهامی به هیچ کسی نمی‌زنیم اما من به عنوان یک آدم بی‌سوادی که مطلقا هیچ سوادی ندارد چند سوال دارم که می‌خواهم بپرسم:

 

1- ما کی می‌خواهیم بفهمیم باید به کودکان مسائل جنسی و خطرات جنسی را قبل از قربانی شدن آموزش دهیم؟

2- ما تا کی می‌خواهیم از واقعیات و بحران‌های جنسی جامعه فرار کنیم و آنها را نپذیریم و مدام سانسورشان کنیم؟

3- چرا این آقای سعید طوسی اعلام نمی‌کند که اگر خطایی کرده ربطی به دستگاه رهبری و نظام ندارد و اگر خطایی هم شده مقصر اوست و نه اعتماد دستگاه‌های نظام به او؟

4- چرا حاکمیت با محاکمه زودتر و ضرب الاجلی این آقا و امثال این آقا اتهام "عدم اجرای عدالت"،"عدم صلاحیت" و "ناکارآمدی" را از خود دفع نمی‌کند؟

5- سیاست احمقانه‌ی تسامح و تساهل که این ساختارها در برابر امثال این پرونده اتخاذ می‌کنند جز تبدیل اتهامات مذکور به باور عموم مردم چه دستاورد دیگری دارد؟

6- آنجا که معصوم فرموده بود سبحان الذی جعل اعدائنا من الحمقا، الان این مسئولان محترم ما حمقا هستند یا نیستند؟ اگر هستند پس اعدائنا هم حمقا هستند یا نه؟ ما که از همه دشمنهامان احمق تریم! یعنی دشمن ترین دشمن خودمان خودمانیم؟

7- اگر مثلا یکی از شاکیان این پرونده پسر آقای لاریجانی بود، مثلا پسر رئیس مجلس علی لاریجانی بود روند رسیدگی پرونده تغییر می‌کرد یا نه؟

8- اگر پسر آملی لاریجانی بود، چطور؟

9- پسر فاضل لاریجانی چطور؟

10- پسر مهدی هاشمی چطور؟

11- پسر مرتضوی چطور؟

12- جسارتا ما باید بفهمیم آیا ناموس ما برای برخی به اندازه یک شب تا صبح نخوابیدن اهمیت دارد یا خیر؟ تکلیفمان را روشن کنید.

13- سعید طوسی چه مجرم و چه نامجرم، کسی نیست، عددی نیست، آن کسی که پشت پرده مانع رسیدگی پرونده سعید طوسی شده کیست؟ و هرکسی که هست آیا پدرش همان کسی است که اسمش در شناسنامه‌اش هست یا خیر؟

14- چه اشکالی دارد اگر بنده فردا بتوانم بروم مثلا از پسر آقای فلان مسئول شکایت کنم، و بعد دادگاه به طور شفاف پرونده بنده را بررسی کند و بگوید شکایت شما بیجاست و به اطلاع عموم مردم برساند و اگر عیبی هم وجود دارد برملا و اصلاح شود، این چه عیبی دارد؟ آیا نظر خود رهبری خلاف این است؟

15- برگردید به سوال 4

16- ایشان که قاری قرآن است، چرا این روزها مداح‌ها که نه قرآن درس می‌دهند و نه سوادشان به الفبای فقه و حدیث و کلام می‌رسد اینقدر تریبون دارند و منبرها را از روحانیون گرفته‌اند و مدت زمان میکروفون‌سواری‌شان بیشتر از آنهاست؟

17- در تمام امور به خدا بزرگ پناه می‌برم که لحظه‌ای غفلت از او می‌تواند یک عمر ناکامی در پی داشته باشد وگرنه چه بسا واقعا فاصله من و شما با این دست گناهان به اندازه یک خلوت چند دقیقه‌ای باشد، نه؟

18- آیا یک ایدئولوژی که پاسخگوی نیازهای مردم و جامعه است می‌میرد؟

19- آیا مردم ایدئولوژی‌ای که پاسخگوی نیاز آنها باشد را طرد می‌کنند؟

20- مجریان اجرای یک ایدئولوژی می‌فهمند که چقدر مسئولند و نسبتشان با میراث انبیا و اولیا که امروز در دست آنهاست چیست؟ یا من الحمقا هستند؟

 

متشکرم، امیدوارم پاسخی برای این سوالهای پیدا کنم

والسلام

  • یک نی ساز

پیش‌دانشگاهی که بودیم در مدرسه درس می‌خواندیم، مسئولین مدرسه اجازه داده بودند مدرسه تا ساعت 11 شب باز باشد و فقط بچه‌های پیش‌دانشگاهی اجازه داشتند تا آن ساعت در مدرسه بمانند و درس بخوانند که خدای نکرده رتبه کنکورشان به آستان همایونی مدرسه لطمه‌ای نزند و دبیرستان استعدادهای درخشان یزد در تورنمنت مزخرف و به درد نخور کنکور، در مقابل بقیه مدارس استان مثل بویینگ باشد در مقابل ایران ایر.

بعد از عید کلاس‌ها تمام شده بود و از صبح تا شب ما در مدرسه زندگی می‌کردیم! درواقع مدرسه دیگر خانه‌ی دوم ما نبود، شده بود خانه اول، ناهار و بعضی وقت‌ها شام را هم خانواده‌ها برایمان می‌آوردند، انگار پرنده‌ای که دانه را پیدا کند و بجود و بیاید لانه بگذارد در منقار کوچک جوجه‌اش، البته آوردن غذا به مدرسه خیلی هم عجیب نبود، چون از دورترین نقطه شهر تا مدرسه‌ی ما که رسما تبعیدگاهی بود وسط کویر لوت! با ماشین 15 دقیقه راه بود یعنی مثلا از اول اتوبان شهید همت تا اول اتوبان شهید همت! بعضی‌ها هم از صبح غذا می‌آوردند یا از بوفه چیزی برای خوردن می‌خریدند و شب هم با آژانس می‌رفتند خانه، قطعا انتظار ندارید وسط بر بیابان تاکسی خطی پیدا شود!

سرجمع 25 نفر بودیم که خانواده بزرگ قرائت‌خانه را تشکیل می‌دادیم، صبح ساعت 8 صبح همه مدرسه بودیم، کف 3 تا کلاس را فرش انداخته بودیم و میز و صندلی و جای هرکسی مشخص بود، درس می‌خواندیم تا اذان ظهر، حمله‌ور می‌شدیم توی نمازخانه و بعد نماز یک ساعتی تنیس بازی می‌کردیم یا چرتی می‌زدیم. بعد می‌رفتیم توی سالن اجتماعات مدرسه دور هم ناهار می‌خوردیم، در آخر هم دوباره درس می‌خواندیم تا 11 شب.

با هم بودن، با هم بازی کردن، با هم خوردن، با هم خوابیدن، با هم اضطراب داشتن برای کنکور، با هم حرص خوردن برای تراز قلم‌چی، با هم خندیدن‌ها، با هم درس را پیچاندن، با هم درس خواندن، با هم درس نخواندن، با هم منتظر شدن برای شنیدن صدای زنگ تفریح، و با هم های دیگر از ما یک خانواده ساخته بود، ما همدیگر را بیشتر از خانواده‌هایمان می‌دیدیم.

از اواخر اردیبهشت سر و کله‌ی یک دزد پیدا نشد! سرو کله‌اش پیدا بود منتها دزدی‌کردنش شروع شد. علیرضا که گفت دزد از کیف پولش دزدی کرده باور نکردیم، چون توی کیف پول مقداری پول باقی مانده بود، دقیقا به اندازه کرایه علیرضا تا خانه! هیچ کس حرف‌هایش را جدی نگرفت، همه می‌گفتیم دزد اگر دزد باشد باید کل پول را خالی کند، لابد پول‌هایت از جیبت افتاده یا خودت یک بلایی سرشان آوردی یا شاید آن‌قدر درس خواندی که زده به سرت!

نفر دوم سینا بود، شلوارش را گذاشته بود توی کلاس و گرمکن پوشیده بود تا تنیس بازی کند، برگشته بود دیده بود دزد جیبش را زده ولی به اندازه پول ناهار و کرایه برگشتنش به خانه پول جا گذاشته بود، دقیقا به اندازه نیازش.

مسئله را جدی نگرفتیم تا این بلا سر من و همه نفرات بعدی آمد، به هر کسی هم که شک می‌کردیم قربانی بعدی بود! اما دزد مهربان همیشه مقداری پول برایمان باقی می‌گذاشت تا خدای نکرده لازم نباشد از کسی قرض بگیریم.

دزد مهربان پول همه را زد، حتی پول خودش را! از خودمان بود، اصلا به جز ما کسی توی مدرسه نبود، مگر می‌شود دزدی اینقدر با آدم صمیمی باشد و در غم دزدیده شدن پول با تو شریک نباشد؟ اصلا برای همین بود که جیب خودش را هم زده بود! دزد از خود ما بود، دزد با ما بازی می‌کرد، با هم درس می‌خواندیم، حتی بوفه مهمانش می‌کردیم، و حتی او چندین بار ما را مهمان کرده بود قطعا، دزد هرکسی بود هم بازی ما بود، صبح‌ها که می‌آمدیم در آغوشش می‌گرفتیم، از دیدنش خوشحال می‌شدیم، دوستش داشتیم، اگر مشکلی برایش پیش می‌آمد کمکش می‌کردیم و اگر مشکلی برای ما پیش می‌آمد کمکان می‌کرد، دزد آنقدر با ما صمیمی بود که می‌دانست چقدر پول برای سینا بگذارد تا هم ناهارش را بخورد و هم شب راحت به خانه برگردد، شاید بارها سر جیب و کیف بچه‌ها رفته بود و دیده بود که پول کمی دارند و قید دزدی را زده بود، دزد هر که بود با خوشحالی‌اش خوشحال می‌شدیم و با ناراحتی‌اش ناراحت، و او هم همین طور.

البته عصبانی هم می‌شدیم از دستش، کنار هم که بودیم بلند بلند فحش می‌دادیم به دزد، فریاد می‌زدیم، خودش هم فحش می‌داد، فریاد می‌زد، اعتراض می‌کرد، او همیشه کنار ما بود.تا روز کنکور هم هیچ کداممان نفهمیدیم او کیست؟ اصلا یک نفر است یا چند نفر؟ یا شاید همه؟

حالا بزرگتر شدیم، هر کدام از ما، یک جایی از این کشور مسئولیتی دارد،

و مدرسه همان مدرسه قبلی است ...

  • یک نی ساز

یک بار گفته بودی قیدهای عجیبی به کار میبرم

قیدهای قاطع

و خندیدی


آن شب شبی "به غایت" فراموش نشدنی بود

تمام شب پشت نقاب لبخندهایم غم "دیگر ندیدنت" پنهان بود

کم کم میفهمیدم چقدر بهم شبیهیم در عین بی شباهتی ...


من تمام شب را بیدار ماندم

دخترانه به نظر می رسد اما دوست داشتم دستی در موهایت بکشم

و نگذاشتم چشم روی چشم بگذاری

دلم برای چشمهایت تنگ میشد

تنگ بود

چشمهایی که معلوم نبود بعد از این تابستان لعنتی کی دوباره قرار است ببینمشان ...


.

.

.

با پروازت چه تراژدی باشکوهی خواهی ساخت، هنرمند ...

با یاد تمام عکسهای دوتایی مان و تمام خاطرات سه تایی مان، یکی یکی قطرات اشکهایم را پاک میکنم

و همچنان فردایی سبز و آباد را به انتظار ایستاده ام


خود سه دست

  • یک نی ساز
امسال هیچ کدام از درختهای باغمان میوه نداد
امسال سرما زد
و ما امسال مجبوریم از میوه های بازار بخوریم
من از میوه های این بازار رنگارنگ بی رنگ خوشم نمی آید
درشت ترند از میوه های باغ
اما بی مزه
و گاهی سمی
پدرم می گوید وقتی او نیست درختهای باغ میوه نمی دهند
خرمای خانه ی سید هم امسال میوه نداد
مثل انگور خانه ی پدر بزرگ در آن سال کذایی
کلا صاحب باغها که نباشند باغها محصول نمی دهند
پدر اما دلش به این خوش است که درختها هنوز سبزند
امروز درخت انار خیلی شلک کرده بود
پدرم با امید و انرژی انار را هرس کرد 
انار بی میوه را
اما من حوصله نداشتم
هر روز هوای باغ داغتر می شود و باغهای اطرافمان خشک می شود
و آب هر سال کمتر می شود
من به پدر گفتم اینقدر دل به این باغ نبند
نه این باغ دیگر باغ می شود و نه صاحبش می آید
درخت انار برگهای سبزش را به رخم کشید و گفت رحمت می رسد
من گفتم آب هر روز کمتر می شود و درختها تشنه تر 
و برگهاشان زرد تر
و قناتها خشک تر
و آفتها بیشتر
درخت سیب گفت ولی آب هنوز هست
شاید کمتر هم بشود اما قطع نمی شود
و تا وقتی آب هست ما هستیم
به درخت خشک شده و لخت بادام اشاره کردم و پوزخند زدم
سیب ساکت شد
به اما شاخه ای تکان داد
به باغ ما سالهاست تنه اش را موریانه خورده و شاخه هایش خشکیده
پارسال میخواستم قطعش کنم
اما پدر نگذاشت
به هر سال یک میوه می داد
که همان را هم امسال نداد
من رو به پدر ادامه دادم
بیا تا آب کلا قطع نشده و این باغ کامل خشک نشده و قیمتش صفر نشده بفروشیمش و برویم شهر
برویم بازار میوه فروشها یک حجره بگیریم
و همان میوه های درشت آبدار بی مزه ی فرنگی را بفروشیم
یا اصلا بیا توی همین زمین میوه های فرنگی بکاریم
گوجه فرنگی
توت فرنگی
نخود فرنگی
لوبیای فرنگی
بادمجان فرنگی
نهال تازه سر زده ی انجیر فریاد زد ساکت شو
و من بیدانجیر خشکیده ی کنارش را نشانش دادم
پدر گفت بادمجان، فرنگی نمی شود
سعی کن تو هم بادمجان باشی
من دوباره ادامه دادم
قنات که خشک شود هیچ کسی حاضر نیست این زمین را حتی برای سوزاندن درختهای خشکیده اش از ما بخرد
پدرم گفت صاحب که بیاید همه جا باغ می شود
و همه باغها میوه می دهد
دیگر آفت نمی زند
و دیگر سرما نمی زند
پدر سکوت کرد، سکوتش را ادامه داد
و همچنان زمین را شخم می زد ...
من اما باغ را رها کردم
و بیرون آمدم
آن طرف تر نوشته بود:
"به طرف چشمه ی تامهر"
پی نوشت 1: 
پی نوشت 2: وجود مبارک رسول خدا فرموده اند بادمجان اولین میوه ای است که ایمان آورد
پی نوشت 3: چشمه ی تامهر چشمه ای است در اسلامیه ی یزد. اهالی بومی این منطقه معتقدند که زمانی که امام رضا(ع) به مقصد مشهد از آنجا عبور می کردند با درخواست مردم مبنی بر کم آبی بهار و تابستان و مهر ماه مواجه شدند و به اشاره ی دست حضرت چشمه ای از کوه بیرون آمده، نام چشمه را تامهر گذاشتنه اند. این چشمه همواره و در بدترین خشکسالیها و تحت هر شرایطی، تا مهر آب دارد
بعدا نوشت: شعری زیبا مرتبط
  • یک نی ساز